The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 13
### POV: Jungkook
کافه نیمهخالی بود، اما ذهنم از هر سالن مسابقهای شلوغتر شده بود.
پیامهای دیشب کاترین هنوز روی صفحه گوشیام باز بود.
«اون فقط یه بچهٔ دوست خانوادگیه… چند وقت پیش…»
«چند وقت پیش؟»
چیزی در لحنش درست نبود.
آن مکث کوتاه… آن عجله برای توضیح دادن…
گوشیام لرزید.
**Taehyung:**
«باید یه چیزی رو بهت بگم. دربارهٔ سه سال پیشه.»
انگشتهایم دور لیوان قهوه سفت شد.
سه سال پیش.
روزی که همهچیز از هم پاشید.
و حالا تهیونگ—
کسی که همیشه وسط ماجرا بود اما هیچوقت چیزی نگفت—
میخواست حرف بزند.
احساس کردم چیزی در حال حرکت است.
مثل قطعهای از پازل که بالاخره دارد سر جایش میلغزد.
---
### POV: Katherine
مامان در آشپزخانه آرام اسپانیایی حرف میزد و ظرفها را جابهجا میکرد.
"¿Por qué tenía que aparecer justo ahora…?"
«چرا دقیقاً الان باید پیداش میشد…؟»
دامیان کنارم ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
"Mamá, el hombre de anoche… ¿va a volver?"
«مامان، اون مرد دیشب… دوباره میاد؟»
لبخند کوچکی زدم و موهایش را به هم ریختم.
«نه عزیزم… فقط یه آشنای قدیمی بود.»
اما درونم آرام نبود.
نه به خاطر خطری که میشناختم—
چون هیچ خطری نمیشناختم.
فقط از یک چیز میترسیدم:
بازگشت جونگکوک.
سه سال طول کشیده بود تا زندگیام را دوباره منظم کنم.
تا یاد بگیرم چطور بدون او نفس بکشم.
نمیخواستم همهچیز دوباره از هم بپاشد.
---
### POV: Giselle
کاترین بیقرار بود.
از همان لحظهای که صبح از خواب بیدار شده بود.
فنجان قهوهام را روی میز گذاشتم و به او نگاه کردم.
او همیشه وقتی عصبی میشد، بیهدف در آشپزخانه راه میرفت.
در یخچال را باز میکرد، میبست، دوباره باز میکرد.
گوشیام لرزید.
**Taehyung.**
پیام را باز کردم.
**Taehyung:**
«باید یه چیزی رو بهت بگم. همین حالا. مهمه.»
اخم کردم.
تهیونگ معمولاً اینطور پیام نمیداد.
او بیشتر شوخی میکرد، میخندید، یا برای آخر هفته برنامه میریخت.
اما این پیام…
خیلی جدی بود.
نگاهم ناخودآگاه به کاترین برگشت.
یک حس عجیب در دلم پیچید.
انگار چیزی که مدتها در سکوت مانده بود—
بالاخره میخواست خودش را نشان بدهد.
---
part 13
### POV: Jungkook
کافه نیمهخالی بود، اما ذهنم از هر سالن مسابقهای شلوغتر شده بود.
پیامهای دیشب کاترین هنوز روی صفحه گوشیام باز بود.
«اون فقط یه بچهٔ دوست خانوادگیه… چند وقت پیش…»
«چند وقت پیش؟»
چیزی در لحنش درست نبود.
آن مکث کوتاه… آن عجله برای توضیح دادن…
گوشیام لرزید.
**Taehyung:**
«باید یه چیزی رو بهت بگم. دربارهٔ سه سال پیشه.»
انگشتهایم دور لیوان قهوه سفت شد.
سه سال پیش.
روزی که همهچیز از هم پاشید.
و حالا تهیونگ—
کسی که همیشه وسط ماجرا بود اما هیچوقت چیزی نگفت—
میخواست حرف بزند.
احساس کردم چیزی در حال حرکت است.
مثل قطعهای از پازل که بالاخره دارد سر جایش میلغزد.
---
### POV: Katherine
مامان در آشپزخانه آرام اسپانیایی حرف میزد و ظرفها را جابهجا میکرد.
"¿Por qué tenía que aparecer justo ahora…?"
«چرا دقیقاً الان باید پیداش میشد…؟»
دامیان کنارم ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
"Mamá, el hombre de anoche… ¿va a volver?"
«مامان، اون مرد دیشب… دوباره میاد؟»
لبخند کوچکی زدم و موهایش را به هم ریختم.
«نه عزیزم… فقط یه آشنای قدیمی بود.»
اما درونم آرام نبود.
نه به خاطر خطری که میشناختم—
چون هیچ خطری نمیشناختم.
فقط از یک چیز میترسیدم:
بازگشت جونگکوک.
سه سال طول کشیده بود تا زندگیام را دوباره منظم کنم.
تا یاد بگیرم چطور بدون او نفس بکشم.
نمیخواستم همهچیز دوباره از هم بپاشد.
---
### POV: Giselle
کاترین بیقرار بود.
از همان لحظهای که صبح از خواب بیدار شده بود.
فنجان قهوهام را روی میز گذاشتم و به او نگاه کردم.
او همیشه وقتی عصبی میشد، بیهدف در آشپزخانه راه میرفت.
در یخچال را باز میکرد، میبست، دوباره باز میکرد.
گوشیام لرزید.
**Taehyung.**
پیام را باز کردم.
**Taehyung:**
«باید یه چیزی رو بهت بگم. همین حالا. مهمه.»
اخم کردم.
تهیونگ معمولاً اینطور پیام نمیداد.
او بیشتر شوخی میکرد، میخندید، یا برای آخر هفته برنامه میریخت.
اما این پیام…
خیلی جدی بود.
نگاهم ناخودآگاه به کاترین برگشت.
یک حس عجیب در دلم پیچید.
انگار چیزی که مدتها در سکوت مانده بود—
بالاخره میخواست خودش را نشان بدهد.
---
- ۱۸۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط