The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 12



شب برای بعضی آدم‌ها زود تمام می‌شود.

برای بعضی‌ها… تازه شروع می‌شود.



جونگ‌کوک پشت فرمان نشسته بود اما ماشین هنوز حرکت نکرده بود.

خانهٔ سالوادور در آینهٔ عقبش کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شد، اما حس سنگینی‌ای که در سینه‌اش نشسته بود… همان‌جا مانده بود.

انگشتانش آرام روی فرمان ضرب گرفتند.

چیزی درست نبود.

نه حرف‌های کاترین.
نه نگاه‌های خانواده‌اش.
نه آن سکوت‌های کوتاه بین جمله‌ها.

انگار همه چیزی می‌دانستند… جز او.

جونگ‌کوک نفس آرامی بیرون داد.

و بعد چیزی دوباره در ذهنش جرقه زد.

آن صدا.

خیلی کوتاه بود.
خیلی سریع.

اما واقعی.

صدای یک اسباب‌بازی؟

یا شاید فقط خیال کرده بود.



چند خیابان آن‌طرف‌تر، چراغ آشپزخانهٔ خانهٔ سالوادور هنوز روشن بود.

کاترین پشت میز نشسته بود.

فنجان چای مقابلش سرد شده بود، اما حتی یک جرعه هم از آن ننوشیده بود.

ذهنش جای دیگری بود.

جونگ‌کوک.

او دوباره برگشته بود.

بعد از سه سال.

دیدنش مثل باز شدن دری بود که کاترین سال‌ها با دقت بسته نگه داشته بود.

و حالا…

نمی‌توانست اجازه دهد چیزی از پشت آن در بیرون بیاید.



جونگ‌کوک بالاخره گوشی‌اش را برداشت.

پیام کاترین هنوز روی صفحه بود.

«چیزی نبود. احتمالاً اسباب‌بازی بچهٔ یکی از دوستای خانوادگی بود که چند وقت پیش اینجا اومده بودن.»

جونگ‌کوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

منطقی به نظر می‌رسید.

کاملاً منطقی.

اما…

چرا موقع جواب دادن آن مکث کوتاه را کرده بود؟

جونگ‌کوک حافظهٔ عجیبی برای جزئیات داشت.

مکث‌ها.
نگاه‌ها.
تغییرات کوچک در لحن صدا.

همه‌شان در ذهنش می‌ماندند.



کاترین از صندلی بلند شد و آرام از آشپزخانه بیرون رفت.

خانه در سکوت شب فرو رفته بود.

پله‌ها را آهسته بالا رفت.

وقتی در اتاق دامیان را باز کرد، نور ستاره‌ای کوچک هنوز سقف اتاق را پر کرده بود.

دامیان خوابیده بود.

یک دستش روی ماشین آبی کوچکش مانده بود، انگار حتی در خواب هم نمی‌خواست رهایش کند.

کاترین کنار تخت نشست.

موهای نرمش را از روی پیشانی‌اش کنار زد.

صدای نفس‌های آرام کودک مثل موجی یکنواخت در اتاق می‌پیچید.

کاترین چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«ما باید بیشتر مراقب باشیم، کوچولو.»

دامیان کمی در خواب تکان خورد، اما بیدار نشد.



جونگ‌کوک بالاخره ماشین را روشن کرد و وارد خیابان شد.

چراغ‌های شهر از کنار شیشه‌ها می‌گذشتند.

اما ذهنش هنوز در همان خانه مانده بود.

در همان راهرو.

و همان صدای کوتاه.

او زیر لب گفت:

«احتمالاً خیاله.»

اما خودش هم چندان قانع نشده بود.



کاترین پتوی دامیان را مرتب کرد.

بعد گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد.

چند لحظه به صفحهٔ خاموش خیره ماند.

جونگ‌کوک را می‌شناخت.

خیلی خوب.

اگر چیزی ذهنش را درگیر کند…
دنبالش می‌رود.

و اگر دنبال چیزی برود…
معمولاً بالاخره پیدایش می‌کند.

نگاه کاترین دوباره به صورت خواب‌آلود دامیان افتاد.

احساسش نرم شد.

اما پشت آن نرمی، تصمیمی محکم پنهان بود.

او آرام زمزمه کرد:

«هیچ‌کس قرار نیست بفهمه.»

دست کوچکی که روی اسباب‌بازی بود را به آرامی در دست گرفت.

«نه هنوز.»



در بزرگراه، جونگ‌کوک سرعتش را کمی کم کرد.

یک فکر کوتاه از ذهنش گذشت.

خیلی سریع.

خیلی مبهم.

اما کافی بود تا اخم کوچکی روی پیشانی‌اش بنشیند.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

«بچهٔ دوست خانوادگی…؟»

عجیب بود.

او سال‌ها کاترین را می‌شناخت.

اما هرگز چیزی دربارهٔ چنین چیزی نشنیده بود.

ماشین در جاده جلو می‌رفت.

اما در ذهن جونگ‌کوک، یک تکهٔ کوچک از پازل هنوز گم بود.

و جونگ‌کوک از آن آدم‌هایی نبود که پازل ناتمام را رها کند.
:::
دیدگاه ها (۰)

The Beloved Rival part 13 ### POV: Jungkookکا...

The Beloved Rival part 14 هوای شب خنک بود و خ...

The Beloved Rival part 11 خانه بالاخره ساکت ...

The Beloved Rival part 10 در که پشت سر جونگ‌...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط