The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 15




POV دامیان
شب گذشته

دامیان روی تختش نشسته بود و ماشین اسباب‌بازی کوچکش را روی پتو جلو و عقب می‌برد.

چرخ‌های کوچک ماشین روی پارچه نرم پتو صدای آرامی می‌دادند.

چشم‌هایش کم‌کم داشت سنگین می‌شد که صدای خفه‌ای از بیرون آمد.

دامیان سرش را بالا آورد.

چند لحظه گوش داد.

اتاق ساکت بود.

آرام از تخت پایین آمد.

در همان لحظه ماشین از دستش سر خورد و روی زمین افتاد.

تق.

دامیان سریع خم شد و آن را برداشت.

بعد آرام به سمت پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.

خیابان تاریک بود.

نور زرد چراغ خیابان روی آسفالت افتاده بود.

یک مرد نزدیک در خانه ایستاده بود.

چند قدم جلوتر از در.

انگار منتظر کسی بود.

دامیان چند لحظه نگاهش کرد.

او را نمی‌شناخت.

اما بعد نگاهش کمی دورتر رفت.

آن طرف خیابان.

دو نفر ایستاده بودند.

یک زن.

و یک مرد.

آن‌ها بی‌حرکت رو به خانه نگاه می‌کردند.

دامیان اخم کوچکی کرد.

چند ثانیه به آن‌ها خیره ماند.

بعد ناگهان از پنجره فاصله گرفت و به سمت میز نقاشی‌اش رفت.

یک مداد برداشت.

می‌خواست مداد دیگری هم بردارد که چند مداد رنگی از دستش افتادند و روی زمین پخش شدند.

تق تق تق.

دامیان سریع خم شد و آن‌ها را جمع کرد.

وقتی دوباره به سمت پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد…

آن دو نفر دیگر آنجا نبودند.

خیابان خالی شده بود.

دامیان چند لحظه گیج نگاه کرد.

بعد آرام به سمت میز برگشت.

مداد را روی کاغذ گذاشت.

خانه.

چراغ خیابان.

شب.

و دو آدم سایه‌ای کنار خیابان.

***

POV گابریلا

صبح روز بعد

گابریلا روی مبل نشسته بود و لپ‌تاپش روی پایش بود.

چند مقاله برای کلاس دانشگاهش باز کرده بود.

صدای قدم‌های کوچکی از راهرو آمد.

دامیان وارد اتاق شد و کاغذی در دست داشت.

«خاله گبی.»

گابریلا سرش را بالا آورد و لبخند زد.

«صبح بخیر کوچولو.»

دامیان کاغذ را جلو آورد.

«ببین.»

گابریلا کاغذ را گرفت.

چند ثانیه طول کشید تا نقاشی را کامل ببیند.

خانه‌ای در شب.

و دو آدم سایه‌ای کنار خیابان.

ابروهایش آرام در هم رفت.

«این رو کشیدی؟»

دامیان سری تکان داد.

«دیشب دیدمشون.»

گابریلا کمی صاف نشست.

«کجا دیدیشون؟»

دامیان به نقاشی اشاره کرد.

«اونجا.»

گابریلا دوباره به نقاشی نگاه کرد.

جای ایستادن آدم‌ها دقیق روبه‌روی خانه بود.

انگار داشتند خانه را نگاه می‌کردند.

چند لحظه ساکت ماند.

بعد پرسید:

«به خاله لی هم گفتی؟ (منظور جیزله)»

دامیان شانه بالا انداخت.

«نه.»

گابریلا چند ثانیه فکر کرد.

بعد با صدای آرام گفت:

«می‌تونم اینو با خودم ببرم؟»

دامیان گفت:

«باشه.»

***

عصر همان روز

نور عصر داخل استودیو پخش شده بود.

هیونجین پشت میز کارش نشسته بود و عکس‌ها را روی مانیتور ویرایش می‌کرد.

در استودیو باز شد.

بدون اینکه نگاه کند گفت:

«اگه مشتری‌ای، چند دقیقه صبر کن.»

صدایی آشنا جواب داد:

«مشتری نیستم.»

هیونجین سرش را بالا آورد.

گابریلا بود.

لبخند کوتاهی زد.

«سلام.»

گابریلا جلو آمد.

«یه چیزی هست که می‌خوام ببینی.»

کاغذ را روی میز گذاشت.

هیونجین نقاشی را برداشت.

چند ثانیه نگاه کرد.

«کار یه بچه‌ست.»

گابریلا گفت:

«آره.»

هیونجین دوباره نگاه کرد.

این بار کمی جلوتر خم شد.

انگشتش را روی کاغذ گذاشت.

«ولی جای ایستادن این دوتا رو ببین.»

گابریلا ساکت نگاه می‌کرد.

هیونجین ادامه داد:

«اینجا دقیقاً روبه‌روی خونه‌ست.»

چند لحظه بعد آرام گفت:

«انگار داشتن خونه رو زیر نظر می‌گرفتن.»

گابریلا آهسته گفت:

«منم همین فکر رو کردم.»

هیونجین نقاشی را روی میز گذاشت.

«کی کشیده؟»

گابریلا جواب داد:

«یه بچه.»

چند ثانیه سکوت در اتاق ماند.

بعد هیونجین آرام گفت:

«این فقط یه نقاشی کودکانه نیست.»
:::
دیدگاه ها (۱)

The Beloved Rival part 14 هوای شب خنک بود و خ...

The Beloved Rival part 13 ### POV: Jungkookکا...

The Beloved Rival part 10 در که پشت سر جونگ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط