#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۳: نقابهای شیشهای
وقتی سوآ دوباره جلوی در اتاق ولیعهد ایستاد، دیگه اون دختر لرزان چند دقیقه پیش نبود.
انگار یه لایه یخ روی صورتش کشیده بودن.
نفس عمیقی کشید، یقهی لباس خدمتکاریش رو صاف کرد و وارد شد.
صحنهای که دید، دقیقاً همون چیزی بود که انتظار داشت و ازش میترسید.
یهجین روی صندلی کنار میزِ کارِ جونگکوک نشسته بود و داشت با لبخند یکی از طومارها رو براش میخوند. جونگکوک هم با همون دستِ باندپیچی شده، سعی داشت متمرکز به نظر برسه، ولی وقتی صدای باز شدن در رو شنید، ناخودآگاه سرش رو بلند کرد.
نگاهش لغزید روی سوآ. منتظر بود همون چشمهای اشکی یا اون نگاهِ پُر از حرف رو ببینه... ولی سوآ حتی بهش نگاه هم نکرد.
سوآ با یه تعظیمِ بینقص و کاملاً رسمی گفت:
— با عرض پوزش برای تأخیر، سرورم. دستوری دارید؟
لحنش اونقدر خشک و سرد بود که جونگکوک برای یه لحظه شک کرد این همون دختریه که چند دقیقه پیش با گریه دستش رو زیر آب میگرفت.
یهجین با کنایه گفت:
— اوه، بالاخره برگشتی؟ فکر کردم شاید از سنگینیِ وظایفت ترسیدی و فرار کردی.
سوآ بدون اینکه واکنشی نشون بده، سرش رو پایین نگه داشت.
— معذرت میخوام بانوی من. مشغول آماده کردن چایِ مخصوصِ اعصاب بودم. فکر کردم ولیعهد و شما بهش نیاز داشته باشید.
جونگکوک حس کرد یه چیزی توی گلوش گیر کرده. «چای اعصاب؟» این دختر داشت غیرمستقیم بهشون تیکه میانداخت؟
یهجین که از اینهمه ادبِ سردِ سوآ کمی غافلگیر شده بود، چرخید سمت جونگکوک.
— خب… کجا بودیم؟ آهان، دربارهی ضیافتِ ماهِ آینده… پدرم میگفت بهتره رنگِ تزیینات رو با لباسهای ما هماهنگ کنن. مگه نه، جونگکوک؟
جونگکوک که تمام حواسش پیشِ سوآ بود که داشت خیلی آروم و با دقتِ وسواسی فنجانها رو روی میز میچید، فقط زمزمه کرد:
— هر چی تو صلاح بدونی.
یهجین نیشخندی زد و نگاهی به سوآ انداخت که ببینه واکنشش چیه. سوآ همونطور که داشت چای میریخت، انگار که اصلاً این حرفا رو نمیشنوه، خیلی آروم گفت:
— بفرمایید، سرورم.
موقع عقب رفتن، برای یه صدمِ ثانیه، چشمهای سوآ و جونگکوک با هم برخورد کرد.
توی چشمهای سوآ یه فریادِ بلند بود: «طاقت بیار!»
و توی چشمهای جونگکوک یه التماسِ بیصدا: «ببخشید که مجبورم اینجا بشینم.»
یهجین که انگار متوجه این سکوتِ پر از تنش شده بود، دستش رو دراز کرد و فنجانِ جونگکوک رو برداشت.
— بوی خیلی خوبی داره. بذار اول من امتحانش کنم…
بعد از اینکه جرعهای خورد، با قیافهی درهمکشیده فنجان رو گذاشت روی میز.
— زیادی تلخه!
سوآ خیلی خونسرد گفت:
— خاصیتِ دارو همینه بانوی من. برای خوب شدن، گاهی باید تلخی رو تحمل کرد.
جونگکوک حس کرد لبخندِ کمرنگی داره روی لبش میشینه، ولی سریع جمعش کرد. سوآ داشت جلوی چشمهای اونها، درسِ استقامت میداد.
یهجین با حرص بلند شد.
— من دیگه باید برم. پادشاه منتظرِ گزارشِ منه.
وقتی یهجین از اتاق بیرون رفت، سنگینیِ عجیبی توی اتاق موند. سوآ میخواست بلافاصله وسایل رو جمع کنه و بره، ولی صدای خشخشی از پشت سرش شنید.
جونگکوک بلند شده بود.
— سوآ…
سوآ همونطور پشت به او ایستاد.
— بله، سرورم؟
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
— لازم نیست وقتی تنهاییم اینطوری صدام کنی.
سوآ چرخید. صورتش هنوز همون نقاب رو داشت، ولی لبش کمی میلرزید.
— اینجا دیوارها هم گوش دارن، جونگکوک. یادت نرفته که؟
جونگکوک به دستِ سوختهش نگاه کرد و بعد به سوآ.
— یهجین بهت چی گفت؟ وقتی رفتی… چی بهت گفت که اینقدر عوض شدی؟
سوآ لبخندِ تلخی زد.
— حقیقت رو گفت. گفت که من فقط یه مهرهام توی این بازی. و اگه بخوام برندهی این بازی باشم، باید یاد بگیرم چطوری قلبی که برات میتپه رو خفه کنم.
جونگکوک دستش رو دراز کرد که شونهی سوآ رو بگیره، ولی سوآ یه قدم عقب رفت.
— نکن…
چشمهای سوآ پر از اشک شد، ولی نذاشت بریزه.
— اگه الان بهم دست بزنی، دیگه نمیتونم برگردم به اون آشپزخونه. دیگه نمیتونم نقشِ یه خدمتکارِ بیتفاوت رو بازی کنم.
جونگکوک با دردی که توی صداش موج میزد، گفت:
— یعنی باید همینطوری بمونیم؟ مثل دوتا غریبه؟
سوآ نفسِ عمیقی کشید و چونهش رو بالا گرفت.
— نه… مثل دوتا جنگجو. تو توی این اتاق، و من توی اون آشپزخونه. ما هر دو داریم برای یه هدف میجنگیم.
بعد، خیلی سریع وسایل رو جمع کرد و قبل از اینکه جونگکوک بتونه حرف دیگهای بزنه، تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک موند و فنجانِ چایِ تلخی که حالا واقعاً طعمِ زهر میداد...
[ادامه دارد]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۳: نقابهای شیشهای
وقتی سوآ دوباره جلوی در اتاق ولیعهد ایستاد، دیگه اون دختر لرزان چند دقیقه پیش نبود.
انگار یه لایه یخ روی صورتش کشیده بودن.
نفس عمیقی کشید، یقهی لباس خدمتکاریش رو صاف کرد و وارد شد.
صحنهای که دید، دقیقاً همون چیزی بود که انتظار داشت و ازش میترسید.
یهجین روی صندلی کنار میزِ کارِ جونگکوک نشسته بود و داشت با لبخند یکی از طومارها رو براش میخوند. جونگکوک هم با همون دستِ باندپیچی شده، سعی داشت متمرکز به نظر برسه، ولی وقتی صدای باز شدن در رو شنید، ناخودآگاه سرش رو بلند کرد.
نگاهش لغزید روی سوآ. منتظر بود همون چشمهای اشکی یا اون نگاهِ پُر از حرف رو ببینه... ولی سوآ حتی بهش نگاه هم نکرد.
سوآ با یه تعظیمِ بینقص و کاملاً رسمی گفت:
— با عرض پوزش برای تأخیر، سرورم. دستوری دارید؟
لحنش اونقدر خشک و سرد بود که جونگکوک برای یه لحظه شک کرد این همون دختریه که چند دقیقه پیش با گریه دستش رو زیر آب میگرفت.
یهجین با کنایه گفت:
— اوه، بالاخره برگشتی؟ فکر کردم شاید از سنگینیِ وظایفت ترسیدی و فرار کردی.
سوآ بدون اینکه واکنشی نشون بده، سرش رو پایین نگه داشت.
— معذرت میخوام بانوی من. مشغول آماده کردن چایِ مخصوصِ اعصاب بودم. فکر کردم ولیعهد و شما بهش نیاز داشته باشید.
جونگکوک حس کرد یه چیزی توی گلوش گیر کرده. «چای اعصاب؟» این دختر داشت غیرمستقیم بهشون تیکه میانداخت؟
یهجین که از اینهمه ادبِ سردِ سوآ کمی غافلگیر شده بود، چرخید سمت جونگکوک.
— خب… کجا بودیم؟ آهان، دربارهی ضیافتِ ماهِ آینده… پدرم میگفت بهتره رنگِ تزیینات رو با لباسهای ما هماهنگ کنن. مگه نه، جونگکوک؟
جونگکوک که تمام حواسش پیشِ سوآ بود که داشت خیلی آروم و با دقتِ وسواسی فنجانها رو روی میز میچید، فقط زمزمه کرد:
— هر چی تو صلاح بدونی.
یهجین نیشخندی زد و نگاهی به سوآ انداخت که ببینه واکنشش چیه. سوآ همونطور که داشت چای میریخت، انگار که اصلاً این حرفا رو نمیشنوه، خیلی آروم گفت:
— بفرمایید، سرورم.
موقع عقب رفتن، برای یه صدمِ ثانیه، چشمهای سوآ و جونگکوک با هم برخورد کرد.
توی چشمهای سوآ یه فریادِ بلند بود: «طاقت بیار!»
و توی چشمهای جونگکوک یه التماسِ بیصدا: «ببخشید که مجبورم اینجا بشینم.»
یهجین که انگار متوجه این سکوتِ پر از تنش شده بود، دستش رو دراز کرد و فنجانِ جونگکوک رو برداشت.
— بوی خیلی خوبی داره. بذار اول من امتحانش کنم…
بعد از اینکه جرعهای خورد، با قیافهی درهمکشیده فنجان رو گذاشت روی میز.
— زیادی تلخه!
سوآ خیلی خونسرد گفت:
— خاصیتِ دارو همینه بانوی من. برای خوب شدن، گاهی باید تلخی رو تحمل کرد.
جونگکوک حس کرد لبخندِ کمرنگی داره روی لبش میشینه، ولی سریع جمعش کرد. سوآ داشت جلوی چشمهای اونها، درسِ استقامت میداد.
یهجین با حرص بلند شد.
— من دیگه باید برم. پادشاه منتظرِ گزارشِ منه.
وقتی یهجین از اتاق بیرون رفت، سنگینیِ عجیبی توی اتاق موند. سوآ میخواست بلافاصله وسایل رو جمع کنه و بره، ولی صدای خشخشی از پشت سرش شنید.
جونگکوک بلند شده بود.
— سوآ…
سوآ همونطور پشت به او ایستاد.
— بله، سرورم؟
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
— لازم نیست وقتی تنهاییم اینطوری صدام کنی.
سوآ چرخید. صورتش هنوز همون نقاب رو داشت، ولی لبش کمی میلرزید.
— اینجا دیوارها هم گوش دارن، جونگکوک. یادت نرفته که؟
جونگکوک به دستِ سوختهش نگاه کرد و بعد به سوآ.
— یهجین بهت چی گفت؟ وقتی رفتی… چی بهت گفت که اینقدر عوض شدی؟
سوآ لبخندِ تلخی زد.
— حقیقت رو گفت. گفت که من فقط یه مهرهام توی این بازی. و اگه بخوام برندهی این بازی باشم، باید یاد بگیرم چطوری قلبی که برات میتپه رو خفه کنم.
جونگکوک دستش رو دراز کرد که شونهی سوآ رو بگیره، ولی سوآ یه قدم عقب رفت.
— نکن…
چشمهای سوآ پر از اشک شد، ولی نذاشت بریزه.
— اگه الان بهم دست بزنی، دیگه نمیتونم برگردم به اون آشپزخونه. دیگه نمیتونم نقشِ یه خدمتکارِ بیتفاوت رو بازی کنم.
جونگکوک با دردی که توی صداش موج میزد، گفت:
— یعنی باید همینطوری بمونیم؟ مثل دوتا غریبه؟
سوآ نفسِ عمیقی کشید و چونهش رو بالا گرفت.
— نه… مثل دوتا جنگجو. تو توی این اتاق، و من توی اون آشپزخونه. ما هر دو داریم برای یه هدف میجنگیم.
بعد، خیلی سریع وسایل رو جمع کرد و قبل از اینکه جونگکوک بتونه حرف دیگهای بزنه، تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک موند و فنجانِ چایِ تلخی که حالا واقعاً طعمِ زهر میداد...
[ادامه دارد]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۷۳۰
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط