"Akrasia"

"Akrasia"
part ¹⁶
.
.
.
تقریبا نیم ساعت از اون خبر شوکه کننده میگذشت... باورش سخت بود کسی که هیچ رازی رو ازش قایم نکرده بود بهش دروغ که هیچ اصلا نگفته بود که داره برای آقا جئون کار میکنه ..
.
سرشو با ضرب روی میز گذاشت و نالید ..
.
ا/ت : چرا من الان باید متوجه شمم؟؟
.
جین کمین توی جاش تکون خورد و با تردید گفت ...
.
جین : چون آقای جئون بهم گفته بود ..‌ حتی چه هوا هم نمیدونه ... پس اینجوری غمبادک نگیر ...
.
نفر سوم که ساکت بود بالاخره به حرف اومد ..
.
کوک : تو دقیقا برای آپا ی من چیکار میکنی ؟
.
لحنش با ی بچه ی دو ساله مو نمیزد ....
.
جین : نمیتونم بگم چرا خودت ازشون نمیپرسی ..؟
.
درست میگفت ... باید خودش از پدرش میپرسید ...
.
تو خیالاتش سر میکرد که با صدای گولوله جیغ همه بلند شد ...
.
مردمک های هر سه نفر میلرزید ... با چیزی که دیده بودن عمرا میتونستن کنار بیان ...
.
آقا و خانم جئون... غرق در خون خودشون روی زمین اوفتاده بودن .... پسر از شوک زیادی که بهش منتقل شده بود عملا کر بود ... و این قضیه رو برای همه سخت تر میکرد ..
.
جین : جونگ کوک جونگ کوک به خودت بیا لعنت بهتتت
.
ا/ت دست کمی از مرد روبه روش نداشت ... ولی با حرف جین سریع خودشو جمع و جور کرد ...
.
جین : همین الان میری بالا تو اتاقت دیوار سمت کمدت ی اتاق مخفی داره بروو ..
.
تقریبا میشد گفت با اون کفشا پله هارو دوتا سه تا طی کرد و به اتاقش رسید ... بادیگاردا تو راه بودن ولی حداقل ۱۰ یا ۱۵ دیقه طول میکشید ..
.
دیوار و هل داد و با صدای قیژ پلدی درش باز شد ...
.
همون لحظه جین با شونه ای پر خون و جونگ کوک با قیافه ای رنگ پریده به سنتشون اومدن و داخل اتاق مخفی شدن ...
.
جین اروم درو بست و پشتش کمدی پر از غذا گذاشت که حتی یک درصد هم نتونن پیداشون کنن ...
.
حداقل ۳۰ ساعت باید اینا میموندن و اگه جلوی خونریزی گوگوله ای که به کتف جین خورده بود و نمیگرفتن میمرد ..
.
جین : ا/ت ... اون جعبه رو وردار و بیا اینجا ...
.
دخترک مثل ی ربات به هنه ی حرفاش گوش میداد چون میدونست اون بیشتر از ی همکار برای آقای جئون بوده ... و آقای جئون هم بیشتر از یک سیاست مدار پولدار .‌...
.
اروم پارچه ی پایین لباسشو کند و روی جای گلوله ی جین فشار داد ... حالا میفهمید اون تمرینا برای" آمادگی تیر خوردن کسی " که جین بهش یاد داده بود برای همین موقعیت ها بود ... باید آرامش خودشو حفظ میکرد...
.
و اما جونگ کوک ... اون مثل گچ شده بود ... مغزش نمیتونست موقعیت رو پردازش کنه ... مامان و بابای عزیزش همین الان جلوی چشمش مرده بودن ... اون حفره ی قرمز رنگ روی پیشونیشون ... اون همه خون ... و چشمایی باز مونده ....
.
ا/ت : لعنتت بهتت جونگ کوکک به من گوش بده ...
.
با دادی که ا/ت زد بالاخره تونست پسر رو به خودش بیاره ...
..
ا/ت : اگه همین الان اون جعبه ی رو ندی جینم از دست میدیمم...
دیدگاه ها (۱)

"Akrasia"part ¹⁵...بعد از کلی خندیدن به سر و روی هم بالاخره ...

Akrasia"part ¹⁴...روی تخت ولو شد ... پتوی سفید رنگشو توی بغل...

"Akrasia"part ¹¹....پوستی سفید ... موهایی نسبتا بلند و لبای ...

Akrasia"part ⁷...کوک : میشه منم باهات بیامم.....ا/ت : وای خد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط