در دل سکوت سنگین زمستان، آنجا که دامنهی کوهها در بستری
در دل سکوت سنگین زمستان، آنجا که دامنهی کوهها در بستری از حریر سپید و سرد آرمیده است، کلبهای چوبی چونان قلبی تپنده در سینهٔ برف میدرخشد. این نه فقط پناهگاهی در برابر گزند تندبادها، که جزیرهایست از جنسِ آرامش؛ نقطهای گمشده در زمان که جهانِ آشفته را پشت دروازههای برفیاش به فراموشی میسپارد.
دیوارهای چوبی کلبه، بوی صمغ درختان کهنسال و خاطرهٔ تابستانهای دور را با خود دارد. در این تنهاترین نقطهٔ زمین، تنها صدای زمزمهٔ گرمِ آتش در شومینه است که سکوتِ بلورینِ شب را مینوازد. شعلهها، گویی با رقصی نرم، سایهٔ رقصانِ امید را بر دیوارهای دودخورده میپاشند و سرما را تا پشت شیشههای بخارگرفته عقب میرانند.
برف، این شاهکار صامتِ آسمان، همچون لحافی سنگین و نرم بر بام کلبه نشسته است تا جهانِ بیرون را در خوابی عمیق فرو برد. هر دانهٔ برفی که آرام بر زمین مینشیند، گویی کلمهایست از دعای خاموشِ طبیعت؛ و در درون این حصارِ امن، زمان از حرکت میایستد. در اینجای دنج، فنجانی چایِ داغ، مأمنیست برای دستهای سرد، و سکوتِ مطبوعِ فضا، مرهمیست بر خستگیِ روحِ انسان از هیاهوی بیپایانِ روزگار.
دیوارهای چوبی کلبه، بوی صمغ درختان کهنسال و خاطرهٔ تابستانهای دور را با خود دارد. در این تنهاترین نقطهٔ زمین، تنها صدای زمزمهٔ گرمِ آتش در شومینه است که سکوتِ بلورینِ شب را مینوازد. شعلهها، گویی با رقصی نرم، سایهٔ رقصانِ امید را بر دیوارهای دودخورده میپاشند و سرما را تا پشت شیشههای بخارگرفته عقب میرانند.
برف، این شاهکار صامتِ آسمان، همچون لحافی سنگین و نرم بر بام کلبه نشسته است تا جهانِ بیرون را در خوابی عمیق فرو برد. هر دانهٔ برفی که آرام بر زمین مینشیند، گویی کلمهایست از دعای خاموشِ طبیعت؛ و در درون این حصارِ امن، زمان از حرکت میایستد. در اینجای دنج، فنجانی چایِ داغ، مأمنیست برای دستهای سرد، و سکوتِ مطبوعِ فضا، مرهمیست بر خستگیِ روحِ انسان از هیاهوی بیپایانِ روزگار.
- ۶.۷k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط