رمان جونگ کوک (چشمان خمار)

#چشمان.خمار🍷

#Part.14


جسیکا: چی کار کردی؟؟ کوک تو چه غلطی کردی؟
جونگکوک: چته جسیکا؟ مگه باید کاری بکنم؟
جسیکا: تو اصلا مردی کوک؟ بچه بیچاره رو سپردی بادیگارد بیارتش؟ مثلا سرپرستشی پدرشی خودت باید مراقبش باشی، نمیدونم تو غیرتت کجا رفته، اگر خدایی نکرده بلایی سرش بیاد چیکار میخوای بکنی؟ هان؟
بدون اهمیت به حرفای جسیکا غذام رو خوردم. جسیکا هم همینجوری داشت هی حرف میزد
جونگکوک: جسیکا خفه میشی یا نه؟(داد)خودت داری میگی من سرپرستم پس اگر بخوام بکشمش هم با خودمه نه تو!(عصبی)
اهه اعصابمو خورد کرد اخه من چند بار بگم تو کارم سرک نکش؟! مگه حرف گوش میده معلومه کنه نه
پاشدم رفتم بالا تو اتاق کارم تا یکم به کارام برسم، تا خواستم بشینم پشت میز صدای جیغی بلند شد..
بدو اومدم بیرون که همزمان با من جسیکا هم از اتاقش اومد بیرون، اگر جسیکا اینجاست پس این جیغـ... به سمت صدا برگشتم.. نه! ات نمیتونه باشه!
به در اتاقش که رسیدم ایستادم، کاش اون نباشه! دستگیره رو کشیدم و وارد شدم که داخل شدنم و یخ زدنم یکی شد..
ات روی تخت دراز کشیده بود و بادیگاری اونو بهش سپرده بودم داشت به زور لباساشو از تنش درمیاورد..

جونگکوک: حروم...ی بهت گفتم ببیاریش اتاقش یا باهاش آب کـ..ـمرتو خالی کنی؟

با صدام توجهش بهم جلب شد، چشاش شده بود اندازه کاسه سوپ خوری.. اگر همون چشاشو زیر پاهام له نکردم جونگکوک نیستم!
جلو رفتم و با زدن لقدی به کمر پسر انداختمش کنار، روش خزیدم و با زدن کلی مشت و تو دهنی صورتشو پر خون کردم..
با داد جسیکا ازش جدا شدم، نگاهی به ات انداختم که با چهره قرمز از گریه نگاه کردم.

جسیکا: الان وقت تصویه حساب نیست، ات ترسیده!

نگاه عمیقی بهش کردم، درست میگفت باید به ات توجه کنم.. حالا میفهمم چرا عصبی بود که ات رو سپردم به دست بادیگارد..
گوشی رو از جیبم در آوردم و به کای زنگ زدم تا بیاد و تن لش این حرومی رو ببره.

دستمالی از روی میز آرایش ات برداشتم و با تمیز کردن دستم به سمتش رفتم.. روی تخت کنارش نشستم و دست لرزون و عرق کردشو گرفتم. به لب هام رسوندم و بو..سه آرومی زدم..

جونگکوک: چیزی نیست خوشگلم، تموم شد و رفت دیگه گریه نکن.. کسی ارزش اشکاتو نداره حیفشون نکن

چشاشو باز کرد و نگاهم کرد، هاله اشکی که تو چشاش بود از قبل هم خوشگل ترش کرده بود، چطور میشه که چنین دختری مشکل قلبی داشته باشه و نتونه درست زندگی کنه، چطور پدر و مادرش تونستن ولش کنن؟؟

ات: بـ..بـ..بابا...
جونگکوک: جونم عزیزم جی میخوای؟

با تموم شدن حرفم نیم خیز شد و دستاشو دور گردنم قفل کرد و خودشو تو بغلم فرو برد..

جونگکوک: هیس گریه نکن تموم شده.

دستی روی شونم نشست، برگشتم و به صورت مهربون و دلگرم جسیکا خیره شدم..
جسیکا: ات امشب نمیتونه تنها بخوابه، بزار پیشش باشم.
جونگکوک: نه.. خودم پیشش میمونم.

شرایط پارت بعد
10لایک❤
10 کامنت💌
دیدگاه ها (۰)

رمان جونگ کوک

رمان جونگ کوک

نفرتی به نام عشقپارت: 27ات، رفته بود روی صندلی کنار تختش.. ....

کوک: ببخشید زیاد روی کردم خیلی گشنم بود ات: کوک لبم رو حس نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط