اوای فنوت

اوای فنوت.
part =۲۷

(سه روز بعد از اون شب مهتابی)

قصر مدیچی توی آرامش فرو رفته بود. ایزابل و تهیونگ هر روز عاشق‌تر از دیروز می‌شدند. سوفیا هم دیگه جزئی از خانواده شده بود. حتی وزیرا هم به ایزابل احترام می‌گذاشتند.

ولی توی تاریکی، یه نفر داشت نفس می‌کشید. برادر دومینیک. اونقدر ماهرانه قایم شده بود که کسی وجودش رو حس نمی‌کرد. توی زیرزمین‌های قصر، توی راهروهای مخفی، توی سایه‌ها.

اون شب، همه توی تالار بزرگ جمع بودند. یه جشن کوچک به مناسبت سالگرد ازدواج ایزابل و تهیونگ. موسیقی، رقص، شراب، خنده.

ایزابل یه لباس آبی آسمونی پوشیده بود، موهاش باز، تاج گل یاس توی موهاش. تهیونگ هم یه لباس سفید طلایی، موهاش بسته پشت سر. عکس یه نقاشی بودن.

همه داشتند می‌رقصیدند که یه خدمتکار با سینی شراب اومد وسط سالن. روی سینی، دو تا جام طلایی. یکی برای تهیونگ، یکی برای ایزابل.

ایزابل جامش رو برداشت. خواست بنوشه که یه دفعه...

سوفیا فریاد زد: "نخور!"

همه یخ کردن. سوفیا دوید سمت ایزابل و جام رو از دستش گرفت. نگاه به شراب کرد. بوی بدی می‌داد.

"این شراب مسمومه."

تالار به هم ریخت. تهیونگ جام رو از دست سوفیا گرفت و بوش کرد. صورتش سفید شد. برگشت به اون خدمتکار: "کی تو رو فرستاده؟"

خدمتکار ترسیده بود. شروع کرد به گریه کردن: "نمی‌دونم علیاحضرت! یه مرد ریشو توی آشپزخانه بهم گفت اینارو ببرم تالار!"

تهیونگ داد زد: "همه درها رو ببندید! هیچکس حق خروج نداره!"

سربازا دویدن به سمت درها. ولی خیلی دیر شده بود. برادر دومینیک از پنجره تالار پریده بود بیرون و توی تاریکی ناپدید شده بود.

ایزابل رنگ پریده بود. لرزش داشت. نه از ترس، از عصبانیت.

"بیانکا رفته. پس این کیه که می‌خواد منو بکشه؟"

تهیونگ او رو بغل کرد و گفت: "برادر دومینیک. راهبی که فرار کرد. ظاهراً اون بمونده تا کار ناتموم بیانکا رو تموم کنه."

سوفیا جلو اومد: "علیاحضرت، من یه پیشنهاد دارم. بذارید من برم توی شهر و اون راهب رو پیدا کنم. بلدم چطور آدمای مخفی رو پیدا کنم."

تهیونگ فکر کرد. بعد گفت: "نه. تو می‌مونی پیش ایزابل. من خودم می‌رم."

ایزابل دستش رو گرفت: "نه! تو نمیتونی بری! اگه بری، من تنها می‌شم!"

تهیونگ دستش رو بوسید: "تو هیچوقت تنها نیستی. سوفیا با توئه. و من چند روز بیشتر طول نمی‌کشه."

و رفت. ایزابل موند و سوفیا. و یه عالمه ترس توی قلبش.

---

سه روز بعد - صبح زود

هیچ خبری از تهیونگ نبود. ایزابل هر روز بالای برج می‌رفت و به افق نگاه می‌کرد. هیچ سوارکاری نمی‌اومد.

سوفیا سعی می‌کرد دلداریش بده: "نگران نباش. حتماً پیداش کرده."

تا اینکه یه روز، یه سوار تنها از دور پیدا شد. ایزابل دوید پایین برج. سوار که رسید، دید تهیونگ نیست. یه سرباز بود با یه نامه.

نامه رو داد به ایزابل. ایزابل باز کرد و خوند. صورتش مثل گچ سفید شد.

نامه از طرف تهیونگ بود:

"ایزابل عزیزم، برادر دومینیک رو پیدا کردم. ولی اون فرار کرد به سمت فرانسه. من دارم دنبالش می‌رم. نگران نباش. چند هفته دیگه برمی‌گردم. قول می‌دم. - تهیونگ"

ایزابل نامه رو مچاله کرد و زد زیر گریه. سوفیا بغلش کرد و گفت: "گریه نکن. قول داده برمی‌گرده."

ولی ایزابل حس می‌کرد یه چیزی درست نیست. تهیونگ هیچوقت بدون خداحافظی نمی‌رفت. هیچوقت با یه نامه ساده خبر نمی‌داد. یه جای کار می‌لنگید.

همون شب، ایزابل توی اتاقش نشسته بود که یه کبوتر دیگه اومد. با یه نامه. اما این بار فرق می‌کرد. مهرش مال پادشاه فرانسه بود. پدر خودش.

نامه رو باز کرد:

"دختر نافرمانم، تهیونگ الان مهمان ماست. اگه می‌خوای برگرده سالم، بیا فرانسه. تنها. وگرنه... می‌دونی چطور می‌تونم یه پادشاه رو ناپدید کنم. - پدرت"

ایزابل نامه رو خوند و خوند. دستش می‌لرزید. حالا همه چی مشخص شده بود. پدر خودش، پادشاه فرانسه، بود که پشت همه این ماجراها بود. بیانکا فقط یه مهره بود. برادر دومینیک هم یه سرباز.

حالا تهیونگ توی دستاش بود. و ایزابل باید تصمیم می‌گرفت: بره فرانسه و شاید بمیره، یا نمیره و تهیونگ رو برای همیشه از دست بده...

---

ادامه دارد...
قرار چه اتفاقی بی افته؟🫣
شرطا ۲۰ لایک
۴۰۰ تایی شدنمون😁
دیدگاه ها (۱۶)

https://wisgoon.com/asas.wبهترین فیک نویسه دنیا 🥹🛐🛐فقط نگاه ...

۴۰۰ تایی شدنمون مبارک باشه فندوقام خیلی ممنونم ازتون بابت حم...

اوای فنوتpart =۲۶(یک ماه بعد از تبعید بیانکا)زندگی توی قصر م...

اوای فنوتpart =۲۵(دو هفته بعد از تبعید بیانکا)قصر مدیچی بالا...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

اوای فنوتPart =۲۲(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)ایزابل و سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط