نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 1
Part: 12
€زیاد نمیخواد با من حرف بزنه.
_از حست بهش گفتی؟
€اون فکر میکنه من از قصد انجام دادم و اگرم بهش بگم قبولم نمیکنه مطمئنم
_ولی باید بهش بگی به هرحال که نمیتونی تا اخر عمرت که پیش خودت نگهش داری اونم الان بخاطر منه و اون هیچی نمیگه
€میدونم میدونم..شاید خواهرش رو دید منو ببخشید؟
_اومیدوارم
€ولی تقصیره توهم هستااا
_من که نمیدونستم قراره عاشق می سو شمو...*می سو اومد*
_بهت زنگ میزنم بعدا
€باشه*قطع کرد*
+کارت تموم شد؟
_اره، بریم؟
+باشه
می سو سوار ماشین شد و جونگکوکم نشست و راه افتادن به سمت بازار.
رسیدن بازار و از ماشین پیاده شدن و اولین مزون وارد شدن و داشتن لباسای عروس رو نگاه میکردن و یکی از لباس عروس ها چشم می سو رو به خودش گرفت جونگکوک وقتی نگاهای می سو رو دنبال کرد رسید به اون لباس عروسه.
_سلیقه ی خوبی داری*لبخند
+واقعا؟
_اره
_میخوای امتحانش کنی؟
+اره
می سو لباس رو پوشید و اومد بیرون و نگاهی به جونگکوک کرد.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و یکی از پاش رو روی پاش انداخته بود، تا می سو رو دید از شدت زیبایی می سو دهنش باز مونده بود انقدر که توی این لباس می سو زیبا شده بود که جونگکوک حتی ی لحظه نمیتونست چشم ازش برداره.
+چطور شدم؟
_خیلی قشنگ شدی
+اگر همین خوبه دیگه نمیخواد بقیه رو امتحان کنم
_اره همین عالیه.
می سو رفت لباسش رو در اورد و لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون. جونگکوک پول لباس رو حساب کرد و از اون مغازه اومدن بیرون و رفتن کمی گشتن تا یک مغازه کت شلواری توجهشون رو جلب کرد و واردش شدن.
پارت اینده=
جونگکوک دیر کرده بود می سو نگران بود خیلی. هزار جور فکر از توی مغزش رد میشد بدجوری نگران بود همش میترسید اتفاقی بیافته...
ঞحمایت یادتون نرهঞ
لایک: ۱۲
کامنت: ۷
بازنشر: ۳
Chapter: 1
Part: 12
€زیاد نمیخواد با من حرف بزنه.
_از حست بهش گفتی؟
€اون فکر میکنه من از قصد انجام دادم و اگرم بهش بگم قبولم نمیکنه مطمئنم
_ولی باید بهش بگی به هرحال که نمیتونی تا اخر عمرت که پیش خودت نگهش داری اونم الان بخاطر منه و اون هیچی نمیگه
€میدونم میدونم..شاید خواهرش رو دید منو ببخشید؟
_اومیدوارم
€ولی تقصیره توهم هستااا
_من که نمیدونستم قراره عاشق می سو شمو...*می سو اومد*
_بهت زنگ میزنم بعدا
€باشه*قطع کرد*
+کارت تموم شد؟
_اره، بریم؟
+باشه
می سو سوار ماشین شد و جونگکوکم نشست و راه افتادن به سمت بازار.
رسیدن بازار و از ماشین پیاده شدن و اولین مزون وارد شدن و داشتن لباسای عروس رو نگاه میکردن و یکی از لباس عروس ها چشم می سو رو به خودش گرفت جونگکوک وقتی نگاهای می سو رو دنبال کرد رسید به اون لباس عروسه.
_سلیقه ی خوبی داری*لبخند
+واقعا؟
_اره
_میخوای امتحانش کنی؟
+اره
می سو لباس رو پوشید و اومد بیرون و نگاهی به جونگکوک کرد.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و یکی از پاش رو روی پاش انداخته بود، تا می سو رو دید از شدت زیبایی می سو دهنش باز مونده بود انقدر که توی این لباس می سو زیبا شده بود که جونگکوک حتی ی لحظه نمیتونست چشم ازش برداره.
+چطور شدم؟
_خیلی قشنگ شدی
+اگر همین خوبه دیگه نمیخواد بقیه رو امتحان کنم
_اره همین عالیه.
می سو رفت لباسش رو در اورد و لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون. جونگکوک پول لباس رو حساب کرد و از اون مغازه اومدن بیرون و رفتن کمی گشتن تا یک مغازه کت شلواری توجهشون رو جلب کرد و واردش شدن.
پارت اینده=
جونگکوک دیر کرده بود می سو نگران بود خیلی. هزار جور فکر از توی مغزش رد میشد بدجوری نگران بود همش میترسید اتفاقی بیافته...
ঞحمایت یادتون نرهঞ
لایک: ۱۲
کامنت: ۷
بازنشر: ۳
- ۱.۶k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط