نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 34
مارا توی شک بود. لبخندی به اراده روی لبش اومد انگار از کلمه ی "خانم کیم" خوشش اومده بود.
تهیونگ واقعا عوض شده بود همه جوره و اینو مارا میتونست بفهمه، تهیونگ جدی بود ولی میخواست جبران کنه گذشته رو براش ولی فعلا یجورایی میخواست رفتار کنه که مثلا مارا فکر کنه که نمیتونه فرار کنه و دیگه باید پیش تهیونگ باشه..
مارا پاشد و رفت بالا پیش دخترش آ جین در اتاقش رو باز کرد و دید آ جین مشغول بازی کردن با عروسکاش هست و رفت پیشش و باهاش بازی کرد
...
ساعت نزدیکای ۹ شب بود و تهیونگ تا نیم ساعت دیگه خونه بود.مارا لباسش رو عوض کرد و ی لباس راحتی خونگی پوشید(عکس رو میزارم) بعدش رفت پایین و به خدمتکارا و اجوما کمک کرد تا میز رو بچینن که یدفعه زنگ در به صدا دراومد.
مارا که فکر کرد تهیونگ به خدمتکارا گفت خودش در رو باز میکنه و رفت سمت در.
در رو که باز کرد تعجب کرد، تهیونگ نبود هایجین بود. مارا نمیشناختش فقط دیشب دیده بودتش که با تهیونگ صحبت میکرد و بعدش رفت
☆سلام
+سلام کاری داشتین؟
☆خانم جئون شمایید؟
+بله خودم هستم
☆من نویسنده لی هایجین هستم*دستش رو برد سمت مارا که دست بده مارا دست نداد*
+خب برای چی اینجا هستید؟
☆من ی کتاب نوشتم از گذشته ی شما و اقای کیم بود بعد ایشون گفتن برای فصل دومش بیام پیش شما اما دیشب که اومدم ایشون گفتن فعلا نیازی نیست منم امشب اومدم اینجا چون میدونستم این ساعتا برمیگردن خواستم بپرسم که چیکار کنم برای کتاب ..بهوشن هم زنگ زدم ولی جواب ندادن
مارا ذهنش درگیر شد. اخه چرا باید این دختر جوون بدونه که تهیونگ چه ساعتی برمیگرده خونه بعدم چطوریه که شماره ی تهیونگ رو هم داره.
+باشه میتونید بیاید داخل و منتظر باشید تا خودش بیاد
☆ممنون
هایجین وقتی که رفت داخل نشست روی مبل و همه ی خدمتکارا بهش سلام کردن و انگار که میشناختنش. یعنی پس هایجین اینجا رفت و امد داشته مارا توی همین فکرا بود که تهیونگ در رو باز کرد و اومد داخل. تا هایجین رو دید با ی لبخندی که انگار زوری نبوده گفت:
_سلام*لبخند
☆سلام*اروم
تهیونگ به سمت هایجین رفت
_چیشده که اومدین اینجا؟
☆راستش کتاب امادس میخواستم ببینم اگر فصل دومش رو هم میخواین که من بنویسم ی تغییراتی به کتاب بدم اما اگر نه چاپش کنم
تهیونگ ادمی بود که با مارا که زنش بود جدی رفتار میکرد اونوقت ی دختر جوون که معلوم بود نزدیک به ۷ سال از تهیونگ کوچک تره باهاش گرم گرفته بود و لبخند میزد.
+سلام*سرد
_سل..*مارا رفت بالا*
_خب غذا خوردین؟*رو به هایجین*
☆نه یکم وقتتون رو میگیرم میرم
_نه شام وایستین بعد از اشم بگین کارتون رو
☆باشه..
ᰔᩚامیدوارم خوتشون بیادᰔᩚ
لایک: ۱۶
کامنت: ۵
بازنشر: ۳
Part: 34
مارا توی شک بود. لبخندی به اراده روی لبش اومد انگار از کلمه ی "خانم کیم" خوشش اومده بود.
تهیونگ واقعا عوض شده بود همه جوره و اینو مارا میتونست بفهمه، تهیونگ جدی بود ولی میخواست جبران کنه گذشته رو براش ولی فعلا یجورایی میخواست رفتار کنه که مثلا مارا فکر کنه که نمیتونه فرار کنه و دیگه باید پیش تهیونگ باشه..
مارا پاشد و رفت بالا پیش دخترش آ جین در اتاقش رو باز کرد و دید آ جین مشغول بازی کردن با عروسکاش هست و رفت پیشش و باهاش بازی کرد
...
ساعت نزدیکای ۹ شب بود و تهیونگ تا نیم ساعت دیگه خونه بود.مارا لباسش رو عوض کرد و ی لباس راحتی خونگی پوشید(عکس رو میزارم) بعدش رفت پایین و به خدمتکارا و اجوما کمک کرد تا میز رو بچینن که یدفعه زنگ در به صدا دراومد.
مارا که فکر کرد تهیونگ به خدمتکارا گفت خودش در رو باز میکنه و رفت سمت در.
در رو که باز کرد تعجب کرد، تهیونگ نبود هایجین بود. مارا نمیشناختش فقط دیشب دیده بودتش که با تهیونگ صحبت میکرد و بعدش رفت
☆سلام
+سلام کاری داشتین؟
☆خانم جئون شمایید؟
+بله خودم هستم
☆من نویسنده لی هایجین هستم*دستش رو برد سمت مارا که دست بده مارا دست نداد*
+خب برای چی اینجا هستید؟
☆من ی کتاب نوشتم از گذشته ی شما و اقای کیم بود بعد ایشون گفتن برای فصل دومش بیام پیش شما اما دیشب که اومدم ایشون گفتن فعلا نیازی نیست منم امشب اومدم اینجا چون میدونستم این ساعتا برمیگردن خواستم بپرسم که چیکار کنم برای کتاب ..بهوشن هم زنگ زدم ولی جواب ندادن
مارا ذهنش درگیر شد. اخه چرا باید این دختر جوون بدونه که تهیونگ چه ساعتی برمیگرده خونه بعدم چطوریه که شماره ی تهیونگ رو هم داره.
+باشه میتونید بیاید داخل و منتظر باشید تا خودش بیاد
☆ممنون
هایجین وقتی که رفت داخل نشست روی مبل و همه ی خدمتکارا بهش سلام کردن و انگار که میشناختنش. یعنی پس هایجین اینجا رفت و امد داشته مارا توی همین فکرا بود که تهیونگ در رو باز کرد و اومد داخل. تا هایجین رو دید با ی لبخندی که انگار زوری نبوده گفت:
_سلام*لبخند
☆سلام*اروم
تهیونگ به سمت هایجین رفت
_چیشده که اومدین اینجا؟
☆راستش کتاب امادس میخواستم ببینم اگر فصل دومش رو هم میخواین که من بنویسم ی تغییراتی به کتاب بدم اما اگر نه چاپش کنم
تهیونگ ادمی بود که با مارا که زنش بود جدی رفتار میکرد اونوقت ی دختر جوون که معلوم بود نزدیک به ۷ سال از تهیونگ کوچک تره باهاش گرم گرفته بود و لبخند میزد.
+سلام*سرد
_سل..*مارا رفت بالا*
_خب غذا خوردین؟*رو به هایجین*
☆نه یکم وقتتون رو میگیرم میرم
_نه شام وایستین بعد از اشم بگین کارتون رو
☆باشه..
ᰔᩚامیدوارم خوتشون بیادᰔᩚ
لایک: ۱۶
کامنت: ۵
بازنشر: ۳
- ۵۴۰
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط