عشق ناگهانی

#عشق _ناگهانی

part_14



تهیونگ وقتی رسید خونه خسته اتاقش رفت .



تهیونگ فوراً ایرپاد و لپ تابش رو برداشت و به سمت حموم رفت و تماس تصویری با مادرش برقرار کرد.

~تهیووووونگگگ!!



با لبخند به نگاه دلتنگ مادرش چشم دوخت.


+سلام مامان قشنگم


اینبار مادرش بود که با لبخند نگاهش میکرد ریوجین با یاد آوری چیزی چشماش درشت شد و به صفحه ی لپ تابش نزدیک شد

~هی ببینمت سالمی؟ اتفاقی برات نیوفتاد؟


پوزخند خودپسندی زد و گفت: منو دست کم گرفتی .. همشون و سرویس کردم!


شروع کرد به تعریف کردن از خودش و مادرش هم با لبخند بهش نگاه میکرد

~پس ثابت کردی پسر منی!


+پس چی!



اما لبخندش و جمع کرد و گفت: ی چیز دیگه هم هست!

~چی؟!

با تردید گفت : دلیل این آزار و اذیتا...


ریوجین با نگرانی گفت؛ منظورت چیه؟


+مامان تمین اون پسره رو دوست داره و جلوی همه بهش اعتراف کرده اونا هم به خاطر گی بودنش اذیتش میکردن!



ریوجین جا خورد مکثی کرد و پرسید : کدوم پسره؟!


+جونگ کوک!


لحظه ای تو سکوت سپری شد ریوجین کم کم لبخند خبیثانه ای زد و تهیونگ گفت:

+اوه اوه مامان از این نگاهت میترسم..

~ خوب گوش کن ببین چی میگم تهیونگ...






تهیونگ رفت پایین سر میز شام بعداز اینکه نشست رو به پدرش کرد و گفت: بابا


مرد لبخندی زد و گفت: جانم بابا؟


+,راننده می‌خوام!


مرد با تعجب بهش نگاه کرد خیلی وقت بود که تمین ترجیح داده بود پیاده به مدرسه بره!



پدر تهیونگ: من مشکلی ندارم ولی چیشد که نظرت و عوض کردی؟


قلپی از آبش خورد و گفت: چیزی نیست گشاد کردم


با یاد آوری اینکه این باباشه و ریوجین نیست آب تو گلوش پرید و سریع حرفش و عوض کرد.

+خسته... منظورم اینکه خسته میشم.. اره خسته!



مرد خنده اش خورد و به شکش به یقین تبدیل شد و با نگاه دلتنگ بله پسرش چشم دوخت نمیدونست برای چی جا به جا شدن نمیدونست چه اتفاقی افتاده فقط میدونست اون تهیونگشه ، همون پسر تخس و زبون دراز.... چرا فکر کردن نمی‌فهمه ؟ اونم پدر بود خوب می‌تونست فرق بین بچه هاش و تشخیص بده!


ناخودآگاه دستی روی سر پسر کشید و گفت: هر چی تو بخوای!



شیطنت به چشماش برگشت و گفت: حتی هر ماشینی که بخوام!؟

پ.تهیونگ: هر چی که بخوای....!

ادامه دارد....

شرایط پارت بعد پنج تا بازنشر انجام ندادین پارت بعدی در کار نیست
دیدگاه ها (۰)

#عشق _ناگهانیpart_15 صبح آماده از پله ها پایین اومد به سمت د...

درخواستی داشتین کامنت کنین🍭🧸

#عشق _ناگهانیpart_13با خنده سرش رو از یوری ترسیده گرفت و سهو...

#عشق _ناگهانیpart_12با انگشت اشاره ش عقب زدش که خنده ی کوتاه...

# عشق ــ ناگهانی part_5وقتی تمین به سمت تاکسی رفت و سوار شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط