#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۲۷
《ویو لیلی》
صبح با نوازش نور خورشید بیدار شدم
یونگی نبود
فک کنم رفته بود شرکت
رفتم پایین
_صبح بخیر
+صبح بخیر
نرفته بود
داشت صبحونه می‌خورد
_صبحونه ی مورد علاقتو درست کردم
و اینکه وسیله هاتو جمع کن چون فردا میریم خونه ی مامانم
خداحافظ
+بابای
در و بست و رفت
رفتم نشستم پایه میز
و شروع کردم به خوردن صبحانه
واقعا خوشمزه بود
بشقاب ها رو گذاشتم تو ظرفشویی و خودمم رفتم و در یخچالو باز کردم و خوراکی برداشتم و نشستم پای فیلمم
چند ساعت بعد
بعد چند ساعت یه پیام اومد تو گوشیم
×سلام لیلی
میگم یادته امروز روز آخر لیزرت بود
باید ساعت ۵ حاضر شی بریم اونجا
لیسا بود
باید حاضرشم چون به ساعت ۵ چیزی نمونده
رفتم و یه شلوار بگ زغالی با یدونه بلوز گشاد پوشیدم
موهامو دوتا بافتم چون بلند بودن خیلی قشنگ میشد
یه آرایش ملایم کردمو و رفتم تا کفشامو بپوشم
زنگ زدم به لیسا
×گاو تا الان چرا جواب ندادی
+خر داشتم فیلم میدیدم
حالا بگذریم
کجایی
×دم در خونتونم
+باشه الان یه ماشین برمیدارم میام
رفتم پارکینگ
واقعا یونگی انقدر پولدار بود که چند تا ماشین برند دار داشت
یدونه شو برداشتم و از پارکینگ خارج شدم
+بپر بالا خوشگله
×اووو چه ماشینی
ماله خودته
+نع بابا مال نیست
ماله یونگیه
تازه از این خوشگلترشو داره
#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۲۹ <ویو لیلی>داشتیم بستنی میخوردیم که ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۰<ویو لیلی>بلاخره بعد نیم ساعت خودمون ...

معرفی شخصیت های فیک 𝐟𝐢𝐜::𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞𝐝 𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞بچه ها یه سوتی که دا...

درود دوستان بنده زندم👍🏻🤣الان میخوام پارت هارو آپلود کنم با ب...

the king of my heart 💜پارت۱۴اجوما.گذاشتم داخل میز عسلی کنار ...

#ازداوج_اجباری پارت ۲۳ ویو یونگی::بلاخره رسیدیم ماشین رو گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط