#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆
پارت ۲۹
<ویو لیلی>
داشتیم بستنی میخوردیم که یهو یه ماشین جلومون وایسداد
شیشه ماشین رو داد پایین
با شخصی که دیدم بستنی پرید تو‌ گلوم و داشتم خفه میشدم
یونگی و جونگ کوک بود
قشنگ عصبانیت از صورت هر دوتاشون می‌بارید
=کدوم گوری بودین
+(سرفه)
=با شمام
×هیچی جونگ..
=تو حرف نزن
حساب تو رو بعدا میرسم
پاشید گم‌شین تو ماشین
از ترس اینکه بلایی سرمون بیاره رفتیم و نشستیم تو ماشین
(لیلی قشنگ داشت از سرفه میمرد😊😂😂)
یونگی هیچی نمی‌گفت
فک کنم از اعصبانیت بود
چون من جلو نشسته بودم و یونگی هم قشنگ نزدیکم بود و چون ازش یجورایی میترسیدم
_ کجا بودی
+لیزر
_به من دروغ نگو
+بنظرت من به تو دروغ میگم
_راستشو بگو
+چون امروز روز آخر جلسه ی لیزرم بود رفته بودیم لیزر از اونجا هم رفتیم بستنی بخوریم که شما رو دیدیم
_الان شد حرف حساب
ببینم فک کنم نمیخواید حرفی رد و بدل کنید ؟؟؟
=نه
×جونگ کوک الان حرف حسابت چیه
=چرا بدون اجازه ی من رفتی بیرون ها
×ببخشید یادم رفت
=الان هیچی نمیگم ولی اگه یه بار دیگه تکرار شه واقعا بد میبینی
×باشه

توی این چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#کمپانی_عمو_ویکتور
دیدگاه ها (۰)

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۰<ویو لیلی>بلاخره بعد نیم ساعت خودمون ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆 پارت ۳۱<ویو لیلی>وقتی بیدار شدم هنوز توی بغ...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۲۷《ویو لیلی》صبح با نوازش نور خورشید بید...

معرفی شخصیت های فیک 𝐟𝐢𝐜::𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞𝐝 𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞بچه ها یه سوتی که دا...

نام رمان :دانشگاه عاشقانه#پارت ۳یکم بعد بهم زنگ زد و گفت بیا...

#ازداوج_اجباری پارت ۲۳ ویو یونگی::بلاخره رسیدیم ماشین رو گذا...

#ازداوج_اجباری پارت ۲۲ویو لیلی::یونگی اومد نزدیکم +بیای نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط