in your eyes

#in_your_eyes
part_۵۹


همه داشتن نگاهمون می‌کردن.

یا دقیق‌تر بگم ، همه داشتن منو نگاه می‌کردن.

صورتم داغ شده بود ، کوک منو مثل یه پر سبک انداخته بود روی کولش

مامان با خنده‌ای که سعی می‌کرد جدی به نظر برسه گفت:
جونگ‌کوک جان … دزدی وسط خونه مردم؟

رزیتا ریز خندید و با شیطنت رو به کوک گفت:
بذار ببینیم تا کجا می‌برتش!

با حرص مشت محکمی کوبیدم روی شونه‌اش و پا‌هامو تکون دادم:
بذارم زمین گفتممم!

کوک فقط یه ذره جابه‌جام کرد ، طوری که تعادلمو از دست ندم ، بعد محکم‌تر بغلم کرد:
ساکت باش دیگه!



رو به بقیه گفت:
با اجازه … دختر غرغروتون رو می‌برم.

چشمامو از حرص بستم ، موهام ریخته بود روی صورتم ، با فوتی کنار زدمشون:
هیییی! من کی گفتم میام؟!

بی‌تفاوت به اعتراضم ، آروم به سمت در قدم برداشت:
اینش مهم نیس

دوباره زدم روی شونه‌اش:
ولم کننن!

ولی فقط خندید ، همون خنده‌ای که بیشتر حرصمو در می‌آورد

بیرون که رسیدیم ، مثل یه جوجه عصبی روی کولش دست و پا می‌زدم .
جلوی ماشین گذاشتم زمین.
هنوز تعادلم کامل برنگشته بود که قبل از اینکه حتی فکر فرار به سرم بزنه ، در سمت شاگرد رو باز کرد:
سوار شو کایلا

دست به سینه ایستادم و اخم مصنوعی کردم:
نه!

یه ابروشو بالا انداخت:
نه؟ زبون‌درازی می‌کنی؟

چشم‌غره‌ای رفتم و با حرص سوار شدم ، درو محکم بستم طوری که صداش توی سکوت پیچید


تمام مسیر ساکت بودیم.
فقط صدای موتور ماشین و نفس‌هامون.

نگاش کردم ، یه دستش روی فرمون بود . گاهی از گوشه چشم نگام می‌کرد

به جلو خیره شدم و آروم گفتم:
تو که گفتی چند روز بمونم …

فرمون رو چرخوند ، بدون اینکه نگام کنه گفت:
گفتم بزار آروم شی ، نگفتم بزار ازم دور شی.

چیزی نگفتم

اما توی دلم … یه عالمه چیز داشت جابه‌جا می‌شد. یه جور دلخوری . یه جور وابستگی. یه چیزی که نمی‌خواستم اسمشو بدونم.



رسیدیم خونه.

هنوز اخم داشتم ، ولی اون اخمی نبود که از نفرت بیاد
بیشتر شبیه لجبازی بچه‌گونه بود.

داخل رفتیم . مستقیم سمت پله‌ها رفتم . داخل اتاق لباسمو عوض کردم و بعد صورتمو شستم . به آینه نگاه کردم.

چرا دلم آروم نمی‌شد؟

وقتی بیرون اومدم ، کوک روی تخت دراز کشیده بود. دستش زیر سرش ، نگاهش به سقف.

بی‌صدا رفتم سمت تخت . کنارش دراز کشیدم. فاصله‌مون کم بود … ولی نه اون‌قدر که گرمای بدنش رو کامل حس کنم.

چند ثانیه گذشت.

صدام زد:
کایلا؟
صداش آروم بود

برگشتم سمتش:
هوم؟

چشمای تیله‌ای و تیره‌ش مستقیم توی چشمام قفل شد.

فقط یه سوال ساده:
می‌شه بغلت کنم؟

نه با زور
نه با شوخی
نه با دستور

فقط … درخواست.

همین جمله کافی بود تا دلم یه تکون ریز بخوره
یه نفس کوتاه کشیدم:
باشه

همین که کلمه از دهنم بیرون رفت کوک نزدیک شد
اومد داخل آغوشم و سرش رو توی سینه ام پنهان کرد
دقیقا جایی که قلبم داشت تند تند میزد

نفس های داغش که به پوستم می خورد مورمور میشدم
بی اختیار دستم رو بین تار موهای مشکلیش بردم و آروم نوازشش کردم

کوک با صدایی آروم اما واضح شروع کرد:
نمیدونم چرا .. ولی از وقتی که چند روز رفتی عمارت حس کردم چیزی ازم کم شده
اگه اون روز ‌‌‌‌... نمی بوسیدمت بازم میرفتی عمارت؟


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۶)

in your eyes

خب دخترا بالاخره تا جایی که نوشته شده بود گذاشتم ۶۲ پارت بود...

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط