Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_352


+ای مر.گ رو اب بخندی
_پس موضوع اینه
با جونگکوک دعوات شده!
+دعوا چیه؟ دیشب یهو اعصابش بهم ریختو تا امروز صبح یه کلام باهام صحبت نکرد
_نمیتونم باور کنم بی دلیل قهر کرده
+وا دارم میگم بی دلیل بوده دیگه!!!

از روی صندلی بلند شدو اومد کمکم

_باشه باشه
حالا بعد صحبت میکنیم

سری تکون دادم و بعد چیدن میز کیمچی و نودل رو هم کشیدم
وونا مثل همیشه یه ناخونک به غذا زدو گفت

_اووه دختر دمت گرم
من دست پخت عالی ترو داشتم دیگه هیچ چیز نمیخواستم!
+لوسم نکن دیگه
همش با تشکر از زحمات مادرمه
اون دستور پخت همه این غذاهارو یادم داد!
_خاله تو اشپزی کارش حرف نداشت..
+خب بگذریم
میشه تو بری صداشون کنی که بیان واسه ناهار؟

باشه ای گفتو از اشپزخونه خارج شد
بعد چند مین همشون وارد اشپزخونه شدنو نشستن پشت میز
وونا و نامجون زیر زیرکی به منو جونگکوک نگاه میکردن..
انگار اوناهم مثل من ذهنشون درگیر شده بود.
دستامو به هم کوبیدم

+خب بسه زل زدن به همدیگه شروع کنیم به غذامون

یونگی با لبخند گفت

_راضی به زحمت نبودیما
مهم دیدنتون بود
+خواهش میکنم چه زحمتی؟
بفرمایین..

امروز عجیب همه رسمی شده بودیم
بالاخره شروع کردیم به خوردن ناهار..
چون امروز زیاد جنب جوش داشتم و  کار کرده بودم حسابی گرسنم شده بود!
بنابرین دو کاسه نودل و کیمچی و خوردم
ناهارو با شوخیای یونگی و نامجون و اخمای جونگکوک گذروندیم..
بعد ناهار با کمک وونا اشپزخونه رو جمع جور کردم و حین جمع کردنش قضیه قرارم با لیسا رو براش تعریف کردم..
باهم به سمت پذیرایی رفتیم
چای رو از قبل برده بودیم
جونگکوک و نامجون و یونگی حسابی بگو بخند داشتن
ولی با حضور منو وونا جونگکوک ساکت شدو دیگه چیزی نگفت!
دیگه داشت کلافم میکردو میرفت رو مخم..
سعی کردم خودمو بی تفاوت جلوه بدم
ولی مطمئن نیستم که موفق شده باشم!

سکوت عجیبی حکم فرما بود
نامجون پوفی کشیدو دستی توی موهاش کشید

_جونگکوک
میشه بپرسم اینجا چخبره؟

جونگکوک سوالی به نامجون نگاه کرد

_بله؟
_دارم میگم تو و لیلی چتون شده!
از صبح تا الان بزور یه کلام باهم صحبت کردین
این رفتارتون واقعا داره مارو هم اذیت میکنه؛

یونگی به ادامه از حرف نامجون گفت:

_ببینین شما حتی اگه بحثی بینتون بوده
باید سعی کنین وقتی مهمون دارین همچیو فراموش کنین
نمیگم ما مهمونیم
کلا دارم میگم واسه یبار دیگتون!

جونگکوک نگاهی به من انداخت و بعد رو به بقیه گفت

_شرمنده اگه اذیتتون کردیم
بفرمایین چاییتون رو بخورین

یونگی و نامجون به همدیگه نگاهی کردو سری از تاسف برامون تکون دادن
کاملا حق با یونگی و نامجون بود..
ولی اصلا به من چه
این گودزیلاست که با من قهر کرده!!
و اصلا امکان نداره برم ناز این خرس گندرو بکشم.
خلاصه که بگم یکم رفتار جونگکوک بهتر شد
ولی بازم با من سرد رفتار میکرد..
منم زیاد اهمیت نمیدادم تا بسوزه!
نزدیک ساعتای هفده بود
یونگی خمیازه ای کشیدو رو به وونا گفت

_وونا خیلی خوابم میادو خستم
نریم دیگه؟

وونا_چرا بریم مشکلی ندارم!
نامجون_منم برم

جونگکوک پرید وسط صحبتشون

_برین کجا؟
اینجا هم اتاق هست هم بالشو پتو
بمونین شب بریم بیرون یه دوری بزنیم..

نامجون از روی مبل بلند شد

_نه دیگه جونگکوک
الان بخوام حساب کنم نزدیک سه روزه اینجام
دیگه خوب نیست بیشتر ازین بمونم

270 لایک
دیدگاه ها (۴)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_353جونگکوک دستشو توی س...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_354اون قشنگ اخر جملش ک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_351اخه یکی نیست بگه مر...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_350کلیدو انداختمو وارد...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_326سمت اون پسر خوشتیپه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط