#حکایت

#حکایت

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش
که در زندان بود نوشت:
پسرم امسال نمی توانم زمین را شخم بزنم، چون تو نیستی و من هم توانش
را ندارم .
پسر در جواب نامه پدر نوشت:
پدر، حتی فکر شخم زدن زمین را
هم نکن ، چون من پول هایی که
دزدیده ام را آنجا دفن کرده ام .
پلیس ها که نامه پسر را خوانده بودند ،تمام زمین را کندند اما چیزی
پیدا نکردند .
پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت
و گفت:
پدرجان، این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم ،

زمین ات آماده است ...
دیدگاه ها (۵)

چقدر این متن زیباست👌حال ما خوب است، خوب!شبیهِ تمامِ بغضهایی ...

بعد از این عشق به هر عشق جهان میخندمهر که آرد سخن عشق به میا...

بعضی از آدمها را از زندگیت که حذف کنی دو روز ناراحتی ولی یه ...

از یه جایی به بعدیه جوری نسبت به همه سرد و بی تفاوت میشیاین ...

#داستان_شبشخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

🌷 🌷 🌷 روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم...

روزی پیرمردی نامه ای به پسرش که در زندان بود نوشت:پسرم امسال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط