عشق زار آلود (Mysterious Love)

عشق زار آلود (Mysterious Love)
Part:3

📱 صبح روز بعد، ات با چشمای پف‌کرده از خواب بیدار شد. تمام شب رو به عکس پدرش زل زده بود. یه تصمیم سخت گرفته بود.

زنگ زد به کوک: «بیا دانشگاه، باید حرف بزنیم.»

کوک نیم ساعت بعد رسید. صورتش هنوز رنگ‌پریده بود.

ات: «اون ناشناس… راست می‌گفت. من می‌دونم قاتل پدرت کیه.»

کوک: «به من بگو.»

ات: «نه. اول باید خودم برم باهاش حرف بزنم. تو فقط صبر کن.»

کوک: «صبر کنم؟ ات، این زندگی منه!»

ات: «اگه راست میخوای… به من اعتماد کن. تا غروب.»

ات رفت. کوک موند و به ساعتش نگاه کرد. عقربه‌ها تند تند حرکت می‌کردن.

🕐 ساعت ۵ عصر، کوک دیگه طاقت نیاورد. رفت خونه ات. در رو زد. کسی باز نکرد. ولی در قفل نبود.

وارد شد. خونه سوت و کور بود. ولی یه صدا از اتاق ات میومد. صدای گریه.

کوک در رو آروم باز کرد. چیزی که دید، قلبش رو از کار انداخت:

ات روی زمین زانو زده بود. کنارش یه مرد میانسال ویلچرنشین بود. مردی که کوک فکر می‌کرد سال‌هاست مرده.

پدر ات.

پدر ات با صدای لرزون گفت: «پسر… من نتونستم جلوی خودمو بگیرم. اون شب… مست بودم. نمی‌دونستم چیکار دارم میکنم.»

ات: «پدر… چرا به من نگفتی؟ چرا گذاشتی کوک فکر کنه پدرش تصادف کرده؟»

پدر ات: «چون ترسیدم. ترسیدم پسرم ازم متنفر بشه.»

کوک دیگه نتونست ساکت بمونه. وارد شد. اشک توی چشماش حلقه زده بود:

«پس… این همه سال… تو می‌دونستی پدرت پدر من رو کشته؟ و ساکت بودی؟»

ات بلند شد. صورتش خیس اشک بود: «کوک… من تازه دیشب فهمیدم. به جان مادرم…»

پدر ات سرش رو پایین انداخت: «اون شب… بارون میومد. من مست بودم. کوک پدرت رو زیر گرفتم. ترسیدم. فرار کردم. تا دیشب… هیچکی نمی‌دونست.»

کوک لرزید: «پس اون ناشناس کیه که بهمون پیام داد؟»

ناگهان گوشی ات زنگ خورد. یه پیام جدید از ناشناس:

**ناشناس:** «آفرین. بالاخره فهمیدید. ولی این فقط شروع ماجراست. قاتل واقعی هنوز آزادِ. اونی که الان جلوتونه… فقط یه آلت دست بوده. برید خونه پدر کوک. توی زیرزمینش… چیزایی هست که باید ببینید.»

📦 کوک و ات به سرعت رفتن خونه پدر کوک. خونه‌ای که بعد از مرگ پدرش، مهر و موم شده بود. با کلید یدکی وارد شدن. زیرزمین تاریک و سرد بود.

توی یه گوشه، یه صندوقچه قدیمی پیدا کردن. داخلش یه پوشه بود. عکس‌ها. اسناد. و یه نامه.

نامه از طرف پدر کوک بود:

_«پسرم، اگه این نامه رو می‌خونی، یعنی من دیگه زنده نیستم. راستش رو بگم… من قاتلم. ولی نه اون قاتلی که فکر میکنی. من یه مأمور پلیس بودم. توی یه پرونده بزرگ. اون شب… پدر ات رو مست کردم و سوار ماشینش کردم تا یه قتل رو گردنش بندازم. چون پدر ات شاهد یه جنایت بزرگ بود. من مجبور بودم ساکتش کنم. ولی تقدیر… منو کشت. نه تصادف. منو کشتن. چون زیاد می‌دونستم.»_

ات و کوک به هم نگاه کردن. حقیقت خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردن.

📞 توی همون لحظه، گوشی کوک زنگ خورد. شماره ناشناس.

کوک جواب داد: «الو؟»

صدای آشنا: «سلام کوک. منو میشناسی؟ من… مادرتم.»

🎬 ادامه دارد…
دیدگاه ها (۱)

عشق زار آلود(Mysterious Love)part:۲ات گوشی رو برداشت و پیام ...

عشق زار آلود(Mysterious Love)Part:1ویو رمان:خونه ساکت بود پد...

ویو کوک ساعت 12 نصفه شب بود هنوز نیومده بود خونه گفته بود می...

عشق مافیا:))پارت اول: روزی آفتابی دختری به نام ات در راه برگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط