چند پارتی (درخواستی)
[وقتی فقط تو میتونی آرومش کنی]
______________________________
یهو صدای جیمین بلند شد
جیمین :شوگا ا/ت بیاین دیگه
زود از شوگا فاصله گرفتم و رفتم سمت در
"+اول من میرم چند دقیقه دیگه تو بیا
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم دستمو سمت دستگیره در بردم تا میخواستم در باز کنم صدای شوگا اومد
صدای شوگا از پشت سرم بلند شد آروم و بم اما پر از یه حس خاصی که باعث شد همون لحظه دستم روی دستگیره در ثابت بمونه لحنش اونقدر نرم و صمیمی بود که انگار فقط برای من اینجوری حرف میزد
_ + بیبی صبر کن
آروم برگشتم سمتش و نگاش کردم
شوگا نزدیک شد چسبیده بودم به در آشپز خونه شوگا دوباره لباشو روی لبام گذاشت
بوسه اش کوتاه و شیرین بود ولی همون چند ثانیه کافی بود تا تمام حواسم از اطرافم پرت بشه
وقتی ازم فاصله گرفت هنوز نزدیکم بود و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد
_ حالا برو بیبی
چند قدم فاصله گرفت در باز کردم و از آشپز خارج شدم
نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم و کنار بچه ها نشستم
جیمین :کجا بودی
"+ها رفته بودم آشپز خونه
جیمین سرشو تکون داد همه داشتن باهم حرف میزدن که شوگا وارد سالن شد هممون نگاهمو رفت سمت شوگا
شوگا آروم روی مبل کنار من نشست
" _داشتین چی میگفتین
دوباره جمع گرم شد و هرکی یه چیزی برای گفتن داشت
یکی از بچه ها از خاطرات بچگیش میگفت
و یکی دیگه از یه اتفاق خنده داری که چند سال پیش براش افتاده بود
کم کم حرف کشیده شد سمت سخت ترین روزایی که هرکدوممون پشت سر گذاشته بودیم
هرکی یه چیزی گفت
یکی از تنهایی هاش
یکی از فشاری که اون روزا تحمل کرده بود
و یکی هم از شبی که فکر میکرد دیگه نمیتونه ادامه بده
شوگا تا اون لحظه ساکت مونده بود
فقط به حرف بقیه گوش میداد و گاهی سرشو تکون میداد
ولی کم کم متوجه شدم دستاش رو توی هم فشار میده
نگاهم رفت سمت صورتش
چند لحظه بهش خیره موندم
________________________________
یک پارت دیگه هم آپلود میکنم دیگه کافیتونه 💞😂
______________________________
یهو صدای جیمین بلند شد
جیمین :شوگا ا/ت بیاین دیگه
زود از شوگا فاصله گرفتم و رفتم سمت در
"+اول من میرم چند دقیقه دیگه تو بیا
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم دستمو سمت دستگیره در بردم تا میخواستم در باز کنم صدای شوگا اومد
صدای شوگا از پشت سرم بلند شد آروم و بم اما پر از یه حس خاصی که باعث شد همون لحظه دستم روی دستگیره در ثابت بمونه لحنش اونقدر نرم و صمیمی بود که انگار فقط برای من اینجوری حرف میزد
_ + بیبی صبر کن
آروم برگشتم سمتش و نگاش کردم
شوگا نزدیک شد چسبیده بودم به در آشپز خونه شوگا دوباره لباشو روی لبام گذاشت
بوسه اش کوتاه و شیرین بود ولی همون چند ثانیه کافی بود تا تمام حواسم از اطرافم پرت بشه
وقتی ازم فاصله گرفت هنوز نزدیکم بود و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد
_ حالا برو بیبی
چند قدم فاصله گرفت در باز کردم و از آشپز خارج شدم
نفس عمیقی کشیدم و وارد سالن شدم و کنار بچه ها نشستم
جیمین :کجا بودی
"+ها رفته بودم آشپز خونه
جیمین سرشو تکون داد همه داشتن باهم حرف میزدن که شوگا وارد سالن شد هممون نگاهمو رفت سمت شوگا
شوگا آروم روی مبل کنار من نشست
" _داشتین چی میگفتین
دوباره جمع گرم شد و هرکی یه چیزی برای گفتن داشت
یکی از بچه ها از خاطرات بچگیش میگفت
و یکی دیگه از یه اتفاق خنده داری که چند سال پیش براش افتاده بود
کم کم حرف کشیده شد سمت سخت ترین روزایی که هرکدوممون پشت سر گذاشته بودیم
هرکی یه چیزی گفت
یکی از تنهایی هاش
یکی از فشاری که اون روزا تحمل کرده بود
و یکی هم از شبی که فکر میکرد دیگه نمیتونه ادامه بده
شوگا تا اون لحظه ساکت مونده بود
فقط به حرف بقیه گوش میداد و گاهی سرشو تکون میداد
ولی کم کم متوجه شدم دستاش رو توی هم فشار میده
نگاهم رفت سمت صورتش
چند لحظه بهش خیره موندم
________________________________
یک پارت دیگه هم آپلود میکنم دیگه کافیتونه 💞😂
- ۱.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط