سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
Part 11
دو روز از هاگزمید گذشته بود.
از بیرون.
همهچیز عادی بود.
تام هنوز شاگرد اول هاگوارتز بود.
تو هم مثل همیشه بین کلاسها رفتوآمد میکردی.
اما هر بار که از کنار هم رد میشدین. یه نگاه کوتاه.
و بعد هر دو، انگار از روی لج، نگاهتون رو میدزدیدین.
کلاس معجونها.
مثل همیشه، اسلاگهورن اسم شما دوتا رو کنار هم خوند.
«ریدل... خانم (ا/ت)... امیدوارم این بار آزمایشگاهم سالم بمونه.»
چند نفر خندیدن.
تو روبهروی دیگ ایستادی.
تام هم بدون حرف، کنار دستت مشغول آماده کردن مواد شد.
سکوت.
عجیب بود.
قبلاً تا این موقع حداقل سه بار با هم بحث کرده بودین.
داشتی گیاه خشکشده رو خرد میکردی که چاقو از دستت سُر خورد.
«آخ...»
فقط یه خراش کوچیک بود.
اما قبل از اینکه خودت حتی به انگشتت نگاه کنی.
تام مچ دستت رو گرفت.
محکم. ولی نه اونقدر که درد بگیره.
نگاهش روی همون خراش مونده بود.
«بیاحتیاطی نکن.»
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدین.
انگشتاش هنوز دور مچت بودن.
نه تو چیزی گفت. نه اون.
صدای اسلاگهورن باعث شد هر دوتون به خودتون بیاین.
«همهچیز مرتبه؟»
تام، بدون اینکه دستپاچه بشه، خیلی آروم دستت رو رها کرد.
«بله، استاد.»
بعد از کلاس:
راهرو تقریباً خالی بود.
داشتی کتابهات رو جمع میکردی که صدای قدمهای تام رو شنیدی.
بدون اینکه بهت نگاه کنه، کنار پنجره ایستاد.
«اون کتاب.»
برگشتی.
«کدوم؟»
«همونی که توی هاگزمید گرفتی.»
لبخند زدی.
«تمومش کردم.»
«خوب بود؟»
«آره.»
یه لحظه مکث کردی.
«ولی فکر کنم کسی که برام خریدش، از خود کتاب جالبتر بود.»
...
سکوت.
برای اولین بار..
تام واقعاً نمیدونست چی بگه.
نگاهش رو از پنجره گرفت و مستقیم به چشمات دوخت.
اون نگاه طولانیتر از همیشه بود.
تو آروم لبخند زدی.
«چی شده؟»
خیلی آهسته گفت:
«...به من اینجوری نگاه نکن.»
تعجب کردی.
«کدومجوری؟»
یه نفس عمیق کشید.
«همینطوری.»
«چرا؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم، تقریباً زیر لب گفت:
«تمرکزم رو به هم میریزی.»
نفست بند اومد.
این نزدیکترین جملهای بود که تام تا حالا به اعتراف گفته بود.
قبل از اینکه بتونی چیزی بگی...
صدای زنگ کلاس توی راهرو پیچید.
تام یه قدم عقب رفت.
دوباره همون چهرهی آروم و مغرورش رو به خودش گرفت.
از کنارت رد شد...
اما وقتی از شونهات رد میشد، خیلی آروم زمزمه کرد:
«...و این اصلاً خوشایند نیست.»
تو همونجا ایستاده بودی.
کتاب هنوز توی دستت بود.
و برای اولین بار.
لبخندت رو نتونستی پنهان کنی.
پایان پارت ۱۱ 🧊
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
Part 11
دو روز از هاگزمید گذشته بود.
از بیرون.
همهچیز عادی بود.
تام هنوز شاگرد اول هاگوارتز بود.
تو هم مثل همیشه بین کلاسها رفتوآمد میکردی.
اما هر بار که از کنار هم رد میشدین. یه نگاه کوتاه.
و بعد هر دو، انگار از روی لج، نگاهتون رو میدزدیدین.
کلاس معجونها.
مثل همیشه، اسلاگهورن اسم شما دوتا رو کنار هم خوند.
«ریدل... خانم (ا/ت)... امیدوارم این بار آزمایشگاهم سالم بمونه.»
چند نفر خندیدن.
تو روبهروی دیگ ایستادی.
تام هم بدون حرف، کنار دستت مشغول آماده کردن مواد شد.
سکوت.
عجیب بود.
قبلاً تا این موقع حداقل سه بار با هم بحث کرده بودین.
داشتی گیاه خشکشده رو خرد میکردی که چاقو از دستت سُر خورد.
«آخ...»
فقط یه خراش کوچیک بود.
اما قبل از اینکه خودت حتی به انگشتت نگاه کنی.
تام مچ دستت رو گرفت.
محکم. ولی نه اونقدر که درد بگیره.
نگاهش روی همون خراش مونده بود.
«بیاحتیاطی نکن.»
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدین.
انگشتاش هنوز دور مچت بودن.
نه تو چیزی گفت. نه اون.
صدای اسلاگهورن باعث شد هر دوتون به خودتون بیاین.
«همهچیز مرتبه؟»
تام، بدون اینکه دستپاچه بشه، خیلی آروم دستت رو رها کرد.
«بله، استاد.»
بعد از کلاس:
راهرو تقریباً خالی بود.
داشتی کتابهات رو جمع میکردی که صدای قدمهای تام رو شنیدی.
بدون اینکه بهت نگاه کنه، کنار پنجره ایستاد.
«اون کتاب.»
برگشتی.
«کدوم؟»
«همونی که توی هاگزمید گرفتی.»
لبخند زدی.
«تمومش کردم.»
«خوب بود؟»
«آره.»
یه لحظه مکث کردی.
«ولی فکر کنم کسی که برام خریدش، از خود کتاب جالبتر بود.»
...
سکوت.
برای اولین بار..
تام واقعاً نمیدونست چی بگه.
نگاهش رو از پنجره گرفت و مستقیم به چشمات دوخت.
اون نگاه طولانیتر از همیشه بود.
تو آروم لبخند زدی.
«چی شده؟»
خیلی آهسته گفت:
«...به من اینجوری نگاه نکن.»
تعجب کردی.
«کدومجوری؟»
یه نفس عمیق کشید.
«همینطوری.»
«چرا؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم، تقریباً زیر لب گفت:
«تمرکزم رو به هم میریزی.»
نفست بند اومد.
این نزدیکترین جملهای بود که تام تا حالا به اعتراف گفته بود.
قبل از اینکه بتونی چیزی بگی...
صدای زنگ کلاس توی راهرو پیچید.
تام یه قدم عقب رفت.
دوباره همون چهرهی آروم و مغرورش رو به خودش گرفت.
از کنارت رد شد...
اما وقتی از شونهات رد میشد، خیلی آروم زمزمه کرد:
«...و این اصلاً خوشایند نیست.»
تو همونجا ایستاده بودی.
کتاب هنوز توی دستت بود.
و برای اولین بار.
لبخندت رو نتونستی پنهان کنی.
پایان پارت ۱۱ 🧊
- ۲۰۹
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط