my favourite drug 70
سریع سر خدمتکار گفت:
-لارا خانوم وقتی خانوم یوری خواستن برن بیرون یهو از پشت گرفتنش شروع کردن زدنش
چشمام گرد شد:
-برای چی دروغ میگی من کی...
جونگ کوک بازومو گرفت و درحالی که از اشپزخونه هولم داد بیرون داد زد:
-گورتو گم کن بالا
اشک توی چشمام جمع شد و بعد از نگاهی پر از نفرت به یوری از اونجا رفتم
......
چند ساعت بود که توی اتاق بودم و حتی برای ناهار صدام نکردن..گریه نمیکردم فقط پاهامو از استرس تکون میدادم...
دختره ی اشغال هنوز نیومده همه دارن ازش دفاع میکنن حتی جونگ کوک،خودم گورشو از این خونه گم میکنم بیرون فکر کرده من احمقم؟
معلومه که داره با کسی که دنبال منه کار میکنه...
اصلا حواسم نبود که دارم پوست دستمو میکنم ولی با سوزشی که احساس کردم سریع انگشتمو از لبم در اوردم و به خونی که ازش میومد نگاه کردم..ایش لعنتی بیا فقط همینو کم داشتم..
بلند شدم و دنبال چسب زخم گشتم ولی نبود،چند بار نفس عمیق کشیدم تا گریم نکنم...نه به خاطر دیشب نه به خاطر صبحی فقط به خاطر...جونگ کوک.
انتظار هرچیزی رو داشتم جز اینکه از اون دفاع کنه..
موقعی که هولم داد یک لحظه شوک شدم،چرا داره اینجوری رفتار میکنه چرا بهم اعتماد نداره؟
من هرچقدرم که براش اهمیت نداشته باشم از اون خدمتکار که بی ارزش تر نیستم براش... یا شایدم هستم..
نشستم روی تخت و زدم زیر گریه ربع ساعت بود که بی صدا گریه میکردم.. همون کاری که همیشه میکنم،حتی حاضرم شرط ببندم بی صدا هم میمیرم آخرش..!
یهو در اتاق باز شد که سرمو بالا کردم.
انتظار داشتم جونگ کوک رو توی در ببینم ولی با دیدن مین جی نا امید شدم،سریع اشک هامو پاک کردم تا اون نبینه ولی نگاه ناراحتش بهم میفهموند که چشمامو از قبل دیده...
لبخند زدمو با زبون اشاره گفتم:
-بیا تو
درو بست و با پاهای کوچولوش تند دویید و اومد روی تخت..صورتم رو توی دستای کوچیکش گرفت و بلند گفت:
-اون عوضیا به چه حقی اینقدر ناراحتت کردن که چشمات قرمز شده هان؟؟
زنیکه بعد سال ها پیداش شده الان جلوی تو داره ادعای مادر بودن هم میکنه؟
چقدر اونا دروغ گو ان من خودم داشتم میدیدمتون دیدم که نزدیش..
جئون احمق معلوم نیست از چی اون زنیکه ی بلوند میترسه که الان اینجوری ازش دفاع میکنه..
چشم غره ای رفت و ولم کرد.. با زبون اشاره گفتم:
-بعضی وقتا خودمو توی تو میبینم مین جی.. در واقع اگه اون بلا ها سرم در نمیومد منم میتونستم حرفای دلمو بزنم و همشونو رنده کنم ولی من اینجا هیچ حقی ندارم تو که میدونی همه چیز بین منو و جئون الکیه... اون حسی رو هم که بهم میداد فقط برای رسانه ها بود..
-لارا خانوم وقتی خانوم یوری خواستن برن بیرون یهو از پشت گرفتنش شروع کردن زدنش
چشمام گرد شد:
-برای چی دروغ میگی من کی...
جونگ کوک بازومو گرفت و درحالی که از اشپزخونه هولم داد بیرون داد زد:
-گورتو گم کن بالا
اشک توی چشمام جمع شد و بعد از نگاهی پر از نفرت به یوری از اونجا رفتم
......
چند ساعت بود که توی اتاق بودم و حتی برای ناهار صدام نکردن..گریه نمیکردم فقط پاهامو از استرس تکون میدادم...
دختره ی اشغال هنوز نیومده همه دارن ازش دفاع میکنن حتی جونگ کوک،خودم گورشو از این خونه گم میکنم بیرون فکر کرده من احمقم؟
معلومه که داره با کسی که دنبال منه کار میکنه...
اصلا حواسم نبود که دارم پوست دستمو میکنم ولی با سوزشی که احساس کردم سریع انگشتمو از لبم در اوردم و به خونی که ازش میومد نگاه کردم..ایش لعنتی بیا فقط همینو کم داشتم..
بلند شدم و دنبال چسب زخم گشتم ولی نبود،چند بار نفس عمیق کشیدم تا گریم نکنم...نه به خاطر دیشب نه به خاطر صبحی فقط به خاطر...جونگ کوک.
انتظار هرچیزی رو داشتم جز اینکه از اون دفاع کنه..
موقعی که هولم داد یک لحظه شوک شدم،چرا داره اینجوری رفتار میکنه چرا بهم اعتماد نداره؟
من هرچقدرم که براش اهمیت نداشته باشم از اون خدمتکار که بی ارزش تر نیستم براش... یا شایدم هستم..
نشستم روی تخت و زدم زیر گریه ربع ساعت بود که بی صدا گریه میکردم.. همون کاری که همیشه میکنم،حتی حاضرم شرط ببندم بی صدا هم میمیرم آخرش..!
یهو در اتاق باز شد که سرمو بالا کردم.
انتظار داشتم جونگ کوک رو توی در ببینم ولی با دیدن مین جی نا امید شدم،سریع اشک هامو پاک کردم تا اون نبینه ولی نگاه ناراحتش بهم میفهموند که چشمامو از قبل دیده...
لبخند زدمو با زبون اشاره گفتم:
-بیا تو
درو بست و با پاهای کوچولوش تند دویید و اومد روی تخت..صورتم رو توی دستای کوچیکش گرفت و بلند گفت:
-اون عوضیا به چه حقی اینقدر ناراحتت کردن که چشمات قرمز شده هان؟؟
زنیکه بعد سال ها پیداش شده الان جلوی تو داره ادعای مادر بودن هم میکنه؟
چقدر اونا دروغ گو ان من خودم داشتم میدیدمتون دیدم که نزدیش..
جئون احمق معلوم نیست از چی اون زنیکه ی بلوند میترسه که الان اینجوری ازش دفاع میکنه..
چشم غره ای رفت و ولم کرد.. با زبون اشاره گفتم:
-بعضی وقتا خودمو توی تو میبینم مین جی.. در واقع اگه اون بلا ها سرم در نمیومد منم میتونستم حرفای دلمو بزنم و همشونو رنده کنم ولی من اینجا هیچ حقی ندارم تو که میدونی همه چیز بین منو و جئون الکیه... اون حسی رو هم که بهم میداد فقط برای رسانه ها بود..
- ۷۲.۷k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط