my favourite drug 69

بدون توجه به اونا که داشتن مثل سگ برای اومدن یوری دم تکون میدادن رفتم توی اشپزخونه که خدمتکار گفت:
-خانم چیزی میخواستین؟



گفتم:
-صبحونه ی مین جی اماده نیست؟باید تا الان دیگه بهش میدادم ولی یادم رفت خیلی ذهنم درگیر بود





خدمتکار با تردید گفت:
-ام خانم چیزه




نگاش کردم:
-چی شده نکنه باز گفته غذا نمیخورم؟



گفت:
-نه نه ایندفعه ایراد نگرفت فقط...




صدای یوری رو پشت سرم شنیدم:
-نیازی نیست با دستای کثیفت به دخترم غذا بدی،حالا دیگه مادرش اینجاست منو جونگ کوک به یک پرستار بی سروپا احتیاجی نداریم توی این خونه!




با خشم به رو به رو نگاه کردم و بعد برگشتم سمتش و پوکر به ریختش نگاه کردم:
-حاظرم شرط ببندم مین جی چندبار دیگه قیافتو موقع غذا خوردن ببینه توی صورتت بالا میاره اخی واقعا دلم به حالش میسوزه ها ولی دیگه چیکار کنه؟گربه کوچولوم مجبوره این چند وقت تحملت کنه دیگه...




ادامه ی حرفمو با پوزخند توی چشمای سبزش نگاه کردم:
-معلومه که هرزه هایی شبیه تو تهش اینقدر روانی میشن که حس مالکیت روی شوهر یک نفر دیگه داشته باشن...از توهماتت در بیا یوری چون نه تنها گند میزنم به رویای خانوم این خونه شدنت بلکه کاری میکنم جونتو دو دستی بگیری و از خونم فرار کنی!




عصبی نزدیکم اومد که جدی و محکم توی صورتش نگاه کردم بلند گفت:
-تو الان به کی گفتی هرزه؟!




خدمتکارا که تا الان سیخ سر جاشون وایستاده بودن و بهمون نگاه میکردن هین بلندی کشیدن که گفتم:
-به کسی که لایقشه



اومد سمتم که منو بزنه ولی هولش دادم که جیغ زد و صورتشو گرفت،کلافه نگاش کردم:
-اینقدر شو اجرا نکن اینجا همه دیدن که کاریت نکردم



بلند تر جیغ زد که بدون توجه بهش رفتم سمت در ولی با دیدن جونگ کوک وایستادم..به یوری نگاهی انداختم که داره گریه میکنه..جونگ کوک داد زد:
-اینجا چخبره؟!



یوری بلند تر زد زیر گریه و گفت:
-اون منو کتک زد.. اول گفت آویزون شوهرم نباش هرزه اون فقط چشماش منو میبینه و بعد کلی بهم فحش داد که نباید اینجا بمونم تا خواستم چیزی بگم مثل روانی ها شروع کرد زدنم



مامان و عمه ی جونگ کوک سریع از کنار بقیه اومدن و رفتن سمت یوری و گفتن که اروم باش و گریه نکن... سریع گفتم:
-من کاریت نکردم خواستی بزنیم هولت دادم چطور میتونی اینقدر دروغ گو باشی کلی خدمتکار اینجا وایستاده بزار اول برسی بعد شروع کن اذیت کردن من



صدای گریه ی مزخرفش بیشتر شد که جونگ کوک بهم گفت:
-برو توی اتاق لارا



گفتم:
-الان جدی ای؟میتونی از اونا بپرسی!



سریع روبه خدمتکارا گفتم:
-شما هم دیدین که من نزدمش مگه نه؟



چیزی نگفتن که جونگ کوک گفت:
-جواب بدین!
دیدگاه ها (۳)

my favourite drug 70

my favourite drug 71

my favourite drug 6۸

my favourite drug 67

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

پارت ۲

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

پارت دویوری: چرا آخه ها چرااااااااا( داد و گریه )شبیوری: جون...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط