Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_373
+بسههه بسههه دیوونم کردییی
چرااا نمیخوای بفهمی کاری نکردم؟؟
جونگکوک ارواح مادرم هیچ کاری نکردم
بخدا اینا همش چرتو پرته
نمیدونم کدوم خری کدومم خونهه خر.اب کنی اینارو بهت داده
به جون خودت این کارو نکردم بخدا روحمم خبر نداره که اینا چیه جونگکوک مگه ادم به شخصی که علاقه داره، دوستش داره، میپرستتش، خیا\نت میکنههه هااا؟؟؟
وقتی جملم تموم شد تازه فهمیدم که چی گفتم
موهامو ول کردم و به جونگکوک خیره شدم
اونم انگار از اعتراف یهوییم جا خورده بود(مبارکههه)
سیـ//گارش از دستش افتاد نگاه دو دو زنش رو بهم دوخت
+ییعنی..
چند لحظه توی سکوت بین هردو سپری شد
ولی این سکوت زیاد طول نکشید
جونگکوک با عربده اش سکوت رو شکست
_تا کی میخوایی به دروغات ادامهه بدی؟؟؟؟؟ بسه کمتر زندگیمو نابود کنن!!!! گمشو از زندگیم بیرون بزار دو روز اروم باشم
بزار.. احساس کردم که بغضش اجازه نداد حرفشو کامل کنه
+ کی تا این اندازه بهم بی اعتماد شدی؟
بدون جواب دادن به سوالم یه شیشه الـ. کل رو برداشت و یه ضرب سر کشید..
و بعد محکم روی زمین کوبید..
جیغی کشیدم و نگاه ترسیدم رو بهش دوختم
_ تا یک ساعت دیگه
نمیخوام تـ...ن لـ//شتو توی خونم ببینم
و بوم
صدای شکستن قلبم به گوشم خورد
+جونگکوک!
هیچی نگفت و تلو تلو خوران از پله ها بالا رفت...
دیگه حـ سی نداشتم
دیگه کسی رو پشت خودم احساس نمیکردم.
احساس میکردم تنها و بدبخت ترین ادم روی این کره خاکیم. کی بدبختیای من قصد تموم شدن داشتن؟؟
چطور کسی که تا پای جون بهش علاقه دارم
داره اینطور بی اعتماد بودنش رو بهم ثابت میکنه و ترکم میکنه؟ تا کی باید خورد بشم و غرورم له بشه؟
معلومه که نمیتونم با همچین ادمی
حتی اگر اینقدر بهش علاقه داشته باشم زندگی کنم.
بزور تـ..ن خسته ام رو از روی زمین بلند کردم و با سر در..د خفیفی سمت پله ها رفتم.
بزور خودمو با استفاده از نرده ها بالا کشیدم و وارد اتاقم شدم. بدون مکث سمت کمد لباسام رفتم
چمدونم رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن لباسام
داشتم از درون نابود میشدم، خرد میشدم، میشکستم..
بدبختیام همیطور داشت از جلوی چشمم مثل یه فیلم رد میشد.. ولی اصلا اشک نمیریختم.
نمیدونم شاید داشتم با خودم فکر میکردم که
جدایی ازش چقدر میتونه سخت باشه؟؟؟
من که این همه سال این همه زجرو بدبختیو تحمل کردم.
اینم میتونم به دوش بکشم.
چمدون دیگه ای برداشتم و اونو با بقیه وسایل شخصی مثل مسواکو شارژرو..
پر کردم عطر ملایم همیشگیم که اتفاقا همین مردی که منو نابود کرد برام خریده بودو به خودم زدمو در اخر جلوی ایینه ایستادم.
چهرم وحشتناک شده بود
زیر چشمم کمی گو.دی ایجاد شده بود و قسمتی از پوست سرم بر اثر فشاری که بهش اومده بود خو/نی شده بود، ز خم لـ بمم حدس میزنم بر اثر همون سیلی بود..
اهی از ته دل کشیدم و دستهی چمدون هامو گرفتم و از اتاق خارج شدم. با هر بدبختیی که بود پله هارو پایین رفتم نگاه عمیقی به خونه انداختم
کلی خاطره خوب بد اینجا داشتم و با این حال میخواستم اینطوری ولش کنم و برم.
خدایاا.. غمم خیلی سنگینه
چشامو بستمچخدایا من دوس ندارم برم
بغض کردم و اینبار زیر لب با صدایی گرفته گفتم
+خدایا دوسش دارم، چیکار کنم؟ خیلی دوسش دارم! خدایا کمکم کن
نگاهم سُر خورد سمت دستی که انگشترم داخلش بود
خواستم درش بیارم ولی انگار قدرت این کارو نداشتم
یا بهتره بگم از ته دلم اینو نمیخواستم..
نمیخواستم این ته راهمون باشه.. ولی راه دیگهای هم نبود، منو نمیخواست، برخلاف منی که از اعماق وجودم میپرستیدمش.
* * * *
با تردید دستمو سمت زنگ خونه بابا بردم و فشارش دادم.
احساس شرمندگی داشتم که دارم با این وضعیت پامو برای اولین بار میزارم توی خونه بابام..
برای دومین بار زنگو فشار دادم که در با کمی مکث باز شد
و بعد هم چهره بابا روبروم نمایان شد
تلخ لبخندی زدم و گفتم:
+سلام.
بابا اول لبخند گرمی زد ولی،
بعد وقتی به چهرمو سرو وضعم دقت بیشتری کرد لبخندش محو شد
نفس عمیقی کشید و گفت
_ بیا تو
با همون احساس شرمندگی وارد خونهی بابا شدم؛
یه خونه نقلی ولی با صفا بود.
دقیقا شبیه خونه قبلی
البته این خونه جدید ترو باکلاس تر بود.
طرحش تقریبا میشه گفت مثل خونه قدیمی بود..
قاب عکسای منو بابا و مامان به دیوار پذیرایی چسپیده بودن و بوی اویشن دمنشون همیشگی بابا توی فضا پر بود؛ ناخدا گاه لبخندی زدم.
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_373
+بسههه بسههه دیوونم کردییی
چرااا نمیخوای بفهمی کاری نکردم؟؟
جونگکوک ارواح مادرم هیچ کاری نکردم
بخدا اینا همش چرتو پرته
نمیدونم کدوم خری کدومم خونهه خر.اب کنی اینارو بهت داده
به جون خودت این کارو نکردم بخدا روحمم خبر نداره که اینا چیه جونگکوک مگه ادم به شخصی که علاقه داره، دوستش داره، میپرستتش، خیا\نت میکنههه هااا؟؟؟
وقتی جملم تموم شد تازه فهمیدم که چی گفتم
موهامو ول کردم و به جونگکوک خیره شدم
اونم انگار از اعتراف یهوییم جا خورده بود(مبارکههه)
سیـ//گارش از دستش افتاد نگاه دو دو زنش رو بهم دوخت
+ییعنی..
چند لحظه توی سکوت بین هردو سپری شد
ولی این سکوت زیاد طول نکشید
جونگکوک با عربده اش سکوت رو شکست
_تا کی میخوایی به دروغات ادامهه بدی؟؟؟؟؟ بسه کمتر زندگیمو نابود کنن!!!! گمشو از زندگیم بیرون بزار دو روز اروم باشم
بزار.. احساس کردم که بغضش اجازه نداد حرفشو کامل کنه
+ کی تا این اندازه بهم بی اعتماد شدی؟
بدون جواب دادن به سوالم یه شیشه الـ. کل رو برداشت و یه ضرب سر کشید..
و بعد محکم روی زمین کوبید..
جیغی کشیدم و نگاه ترسیدم رو بهش دوختم
_ تا یک ساعت دیگه
نمیخوام تـ...ن لـ//شتو توی خونم ببینم
و بوم
صدای شکستن قلبم به گوشم خورد
+جونگکوک!
هیچی نگفت و تلو تلو خوران از پله ها بالا رفت...
دیگه حـ سی نداشتم
دیگه کسی رو پشت خودم احساس نمیکردم.
احساس میکردم تنها و بدبخت ترین ادم روی این کره خاکیم. کی بدبختیای من قصد تموم شدن داشتن؟؟
چطور کسی که تا پای جون بهش علاقه دارم
داره اینطور بی اعتماد بودنش رو بهم ثابت میکنه و ترکم میکنه؟ تا کی باید خورد بشم و غرورم له بشه؟
معلومه که نمیتونم با همچین ادمی
حتی اگر اینقدر بهش علاقه داشته باشم زندگی کنم.
بزور تـ..ن خسته ام رو از روی زمین بلند کردم و با سر در..د خفیفی سمت پله ها رفتم.
بزور خودمو با استفاده از نرده ها بالا کشیدم و وارد اتاقم شدم. بدون مکث سمت کمد لباسام رفتم
چمدونم رو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن لباسام
داشتم از درون نابود میشدم، خرد میشدم، میشکستم..
بدبختیام همیطور داشت از جلوی چشمم مثل یه فیلم رد میشد.. ولی اصلا اشک نمیریختم.
نمیدونم شاید داشتم با خودم فکر میکردم که
جدایی ازش چقدر میتونه سخت باشه؟؟؟
من که این همه سال این همه زجرو بدبختیو تحمل کردم.
اینم میتونم به دوش بکشم.
چمدون دیگه ای برداشتم و اونو با بقیه وسایل شخصی مثل مسواکو شارژرو..
پر کردم عطر ملایم همیشگیم که اتفاقا همین مردی که منو نابود کرد برام خریده بودو به خودم زدمو در اخر جلوی ایینه ایستادم.
چهرم وحشتناک شده بود
زیر چشمم کمی گو.دی ایجاد شده بود و قسمتی از پوست سرم بر اثر فشاری که بهش اومده بود خو/نی شده بود، ز خم لـ بمم حدس میزنم بر اثر همون سیلی بود..
اهی از ته دل کشیدم و دستهی چمدون هامو گرفتم و از اتاق خارج شدم. با هر بدبختیی که بود پله هارو پایین رفتم نگاه عمیقی به خونه انداختم
کلی خاطره خوب بد اینجا داشتم و با این حال میخواستم اینطوری ولش کنم و برم.
خدایاا.. غمم خیلی سنگینه
چشامو بستمچخدایا من دوس ندارم برم
بغض کردم و اینبار زیر لب با صدایی گرفته گفتم
+خدایا دوسش دارم، چیکار کنم؟ خیلی دوسش دارم! خدایا کمکم کن
نگاهم سُر خورد سمت دستی که انگشترم داخلش بود
خواستم درش بیارم ولی انگار قدرت این کارو نداشتم
یا بهتره بگم از ته دلم اینو نمیخواستم..
نمیخواستم این ته راهمون باشه.. ولی راه دیگهای هم نبود، منو نمیخواست، برخلاف منی که از اعماق وجودم میپرستیدمش.
* * * *
با تردید دستمو سمت زنگ خونه بابا بردم و فشارش دادم.
احساس شرمندگی داشتم که دارم با این وضعیت پامو برای اولین بار میزارم توی خونه بابام..
برای دومین بار زنگو فشار دادم که در با کمی مکث باز شد
و بعد هم چهره بابا روبروم نمایان شد
تلخ لبخندی زدم و گفتم:
+سلام.
بابا اول لبخند گرمی زد ولی،
بعد وقتی به چهرمو سرو وضعم دقت بیشتری کرد لبخندش محو شد
نفس عمیقی کشید و گفت
_ بیا تو
با همون احساس شرمندگی وارد خونهی بابا شدم؛
یه خونه نقلی ولی با صفا بود.
دقیقا شبیه خونه قبلی
البته این خونه جدید ترو باکلاس تر بود.
طرحش تقریبا میشه گفت مثل خونه قدیمی بود..
قاب عکسای منو بابا و مامان به دیوار پذیرایی چسپیده بودن و بوی اویشن دمنشون همیشگی بابا توی فضا پر بود؛ ناخدا گاه لبخندی زدم.
300 لایک
100 بازنشر
- ۳.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط