Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_371


+درست شنیدی!
قرار اولمون توی اون پوشاک فروشی از پیش تایین شده بود تا بهت نزدیک بشم و حقیقت رو بفهمم
بفهمم که واقعا ازدواج کردی یا نه..
بفهمم که چه دیدی از عرفان داری و بعدشم حقیقت رو بهت بگم.
خیلی دروغ بهت گفتم
نمونش هم اینه که درباره شغل شوهرم دروغ گفتم
همسرم جئون جونگکوک برادر نامجونه منم کیم لیلی همسرشم

بی اندازه توی شک فرو رفته بود
الان وقتش بود که نامجون بیاد

با صدای بلند گفتم

+نامجون؟ میشه بیای؟

لیسا با تعجب بهم زل زد
ولی قبل اینکه بخواد چیزی بگه نامجون سمت میز ما اومد و نشست روی صندلی خالی کنارمون.

نگاهشو دوخت به لیسا

_سلام

لیسا که داشت با تعجب به ما نگاه میکرد از روی صندلی بلند شد
به تقلید ازش بلند شدم، دستشو گرفتم..
یه لبخند گرم تحویلش دادم و گفتم

+ازت میخوام به حرفاش قشنگ گوش بدی
این پسر دیوونه توئه!

لیسا قطره اشکی از گوشه چشمش چکید

_لیلی!
+بشین

رو به نامجون گفتم

+من دیگه میرم
خدافظ

از کافه خارج شدم و سریع یه تاکسی گرفتم
الان مأموریت اصلی اینه که با جونگکوک صحبت کنم و ارومش کنم..
بعد یه ترافیک سنگین و خسته کننده بالاخره بعد چهل دقیقه به خونه رسیدم.
الان دیگه ساعت نزدیکای هفت شب بود
کلید انداختم و وارد خونه شدم.
سعی کردم لبخند بزنمو سعی کنم خودمو جاش بزارم تا بتونم ارومش کنم.
اما همینکه پامو گذاشتم توی خونه بوی فجیح الـ//کل توی دماغم پیچید؛
همه ی چراغ ها خاموش بودن!!
ترسیده چراغ راهرو ، رو روشن کردم.
همینکه خواستم جونگکوک رو صدا کنم یکی محکم از موهام گرفت و کشید
و بعد عربده های بلند و گوش خراش مرد خودم!

_تو چطور تونستی این کارو باهام بکنی.؟؟؟ بگو چیکارت کردم؟ بگو چی برات کم گذاشتم که اینطوری داری ازم انتقام میگیری؟

ناباور با در.د رو به جونگکوک گفتم

+جو..جونگکوک!

محکم تر موهامو کشید

_چطور میتونی با احساسات یکی که قبلا شکست خورده بازی کنی؟؟؟ شرط میبندم بهتر از هرکس دیگه ای میدونی که چقدر در برابر ویکتوریا شکستم..
چقدر بدبختی کشیدم، چطور میتونی این بلارو سرم بیاری؟؟

صدای گریم بلند شد

+جونگکوک ترو خدا ولم کن در.د داره، ولم کن... بخدا کاری نکردم

با شدت موهامو ول کرد و سیلی محکمی به صورتم کوبید..
پخش زمین شدم.
گریه میکردم گفتم..

+من من هیچ کاری نکردم
بخدا هیچ کاری نکردم الان برات توضیح میدم که چرا داشتم با اون مرد میخندیدم بخدا با هیشکی نیستم به خدا بهت تعهد داشتم

لحظه ای به صورتش خیره شدم
خدایا من میمیرم برای مظاومیت و غم توی چشملش..
داغونه!!
امکان نداره که اون موضوع این بلارو سرش اورده باشه
یعنی موضوع چیه؟؟؟
سمت همون جایی که دیشب من نشسته بودم رفت و نشست
شیشه های الـ.|.کلو و مشـ.|.روب کنارش بودنو از هر کردوم کلی خورده بود.. اینو از نصف شدن بطری ها میشد فهمید.
بزور با در.د سرم، از روی زمین بلند شدم و سمتش رفتم
اما قبل اینکه حتی یه قدم نزدیکش بشم صداش دوباره بلند شد
ولی اینبار رگه ای از عصبانیت نداشت،
با بغض همراه بود..

_هیچ کاری نکردی؟ بهم تعهد داشتی؟

قبل اینکه جوابشو بدم چندین عکس رو سمتم پرت کرد
با تعجب خم شدم و عکس هارو با دستای لرزونم برداشتم..
با دیدن محتوای داخل عکسا احساس کردم که پاهام دیگه قدرتی توی خودشون ندارن
سرم گیج رفتو نشستم روی زمین...

باورم نمیشد!!!
نه خدایا نه
اینا من نبودم
مطمئنم که من نبودم!
توی عکسا، یه دختر درست هم اند.امو هم پوش من..
حتی رنگ موهاشم شبیه من بود
لباساش کپ لباسای خودم بود
و نکته ترسناکش اینجاست که.. که این دختر قلابی پیش یه مرد غریبه بود.. مردی که درحال بو..سیدن این دختر بود!
نفسم توی سیـ/نه حبس شده بود.. خدایا نکنه..؟
عکس دیگه ای از روی زمین برداشتم
این عکس واقعا خودم بودم!!

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۸)

میخواد فیک نوشتنو شروع کنه حمایت شه @ewqec

چشمامو باز کردمو دیدم توی یه اتاقم روی مبل و دوتا مرد دارن ن...

بیب من برمیگردمپارت : 119جونگکوک دستشو رو شونه این هیونگ گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط