پارت شانزدهم《خونه》

پارت شانزدهم《خونه》
《Custom kiss》
ویو تهیونگ:

+خوب اینم از این..‌.برا امروز دیگه بسه
مونده فقط رنگ کاریش و واکس زدنش...
بلند شدم کفش رو گذاشتم کمد مخصوص سفارشات مشتری ها...

+از پنجره نگاهی به بیرون انداختم...
هوا حسابی تاریک شده بود...
باید کم کم میرفتم خونه...

+به سمت همون مبل چرمی رفتم و کتم رو برداشتم...پوشیدمش و همین که خواستم کلید رو بردارم گوشیم زنگ خورد...

+صفحه گوشی رو روشن کردم و اسم تارا رو صفحه گوشی نمایان شد...


+الو...سلام تارا


تارا: واییی سلااام..
یه جیغ کوتاه زدم


+آروم تررر پرده گوشم پاره شد...


تارا: هی هی ببخشید...
تهیونگ؟!


+بله...
مشغول صحبت با تارا شدم و درحین مکالمه ی بین مون از مغازه خارج شدم...


+انقدر درگیر گوش دادن به چرت پرت های تارا بودم که یادم رفت در مغازه رو قفل کنم...و همونطوری کرکره هارو پایین اوردم...


ویو نیم ساعت بعد:

+اهم باشه...کاری نداری


تارا: آره دیگه اگه همو دیدیم کامل تررر برات میگممممم...


+تارا تو همین الانشم قضیه رو پاره کردی کامل چیه؟


تارا: هی هی ما اینم دیگه...سر تو خوردم مگه؟؟؟...
لحنم شاکی طور شد...


+اممم...اگه جیغ نمیکشیدی مثل هردفعه شاید...


تارا: هوممم....خیله خب حالا...خداحفظ...


+میخندم و جوابش رو میدم...
و بعد گوشی رو خاموش میکنم و طبق معمول از سر عادت رسیده بودم خونه...


+از دوچرخه ام پیدا میشم و دوچرخه رو به دیوار تکیه میدم...

+رفتم سمت در خونه و با چرخوندنه کلید وارد حیاط خونه میشم...در رو پشت سرم میبندم...

+نفس عمیقی کشیدم و در ورودی خونه رو باز کردم...با باز شدن در بوی عجیبی به مشامم رسید...

+میدونستم...دیر کردم...
و الان بابام رسیده و داره آشپزی میکنه...وای

+پدرم به محض شنیدن صدای بسته شدن در با صدای نسبتا بلند که مشخص بود داره غذا آماده میکنه گفت...


پدرش: تهیونگ؟...پسرم تویی؟


+با درآوردن کتم و انداختنش روی کاناپه همزمان گفتم...

+سلام بابا...اره منم...
رفتم سمت آشپز خونه و به کابین تکیه دادم...


+پدرم چرخید سمتم و به محض دیدنم گفت...


پدرش: خسته نباشی پسرم‌‌...کارات امروز چطور پیشرفت؟


+ممنونم...خوب بود...توچی بابا؟


پدرش: منم بدک نبود...
چشم دهنش رو به حالت مسخره نمایشی میکنه و می خنده که تهیونگ هم همزمان لبخند میزنه.‌‌..


پدرش:بیا بیا بشین حتما کلی خسته شدی...گرسنته دیگه اره؟


+راستش گرسنه نبودم یا بهتر بگم...بودم ولی اشتهام کور شد و خب دلیلش هم میتونه نوع غذا پختن بابام باشه...

+تاجایی که یادم میاد بابام هیچوقت درست حسابی آشپزی نمیکرد...
غذاهاش یا سوخته بود یا شور بود یا بی نمک...


+با قرار دادن دستم رو تاج صندلی غذا خوری و چرخوندنش...نشستم...


+میدونستم اگه غذا بخورم تا یک هفته قرار دل درد داشته باشم...پس فقط سعی کردم با غذا بازی کنم...


پدرش: چرا غذات رو نمیخوای پسرم؟


+ها؟ اممم نه...یعنی بخاطر اینکه...
حرفم رو نذاشت کامل کنم...


پدرش: نکنه بدمزه است؟


+نمی تونستم واقعیت رو بهش بگم...چون اگه میگفتم قطعا ناراحت میشد و سعی میکرد دفعه بدی بهتر درستش کنه اما من تا اون موقع حتما از دل درد داخل سرویس بهداشتی به بهشت راهی شده بودم...

+ بخاطر همین سعی میکردم همیشه خودم غذا درست کنم یا اگه بابام درست کرد باهاش ور برم یا بگم اشتها ندارم...
پس فقط تنها چیزی که گفتم...


+خوب راستش خیلی گرسنه مه...ولی فکرمم اینروزا خیلی درگیره...بخاطر کار...
پدرم که تا به الان چهره نگرانی داشت با خیال راحت سرش رو تکون داد با یه لبخند گفت...


پدرش: میدونم پسرم ولی اگه غذات رو درست حسابی نخوری ممکن مریض بشی...حالا هم زود باش غذات رو بخور...


+اهم باشه..‌.
مثل اینکه دیگه واقعا چاره ای نداشتم و مجبور بودم غذام رو بخورم...

+همینکه خواستم اولین قاشق رو بردارم بزارم دهنم... با یادآوری اتفاقی چشمام از حدقه زد بیرون و قاشق رو سریع گذاشتم رو بشقاب و بلند شدم و گفتم...


+مغازه...
با صدای نسبتا بلند.

^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده:
لایک و کامنت و بازنشر یادتون نره🥹

احتمالا یکی دوتا پارت دیگه هم امروز آپلود بشه پس خواهش حمایت ها یادتون نره🥹
دیدگاه ها (۲)

پارت پانزدهم《آجوشی》《Custom kiss》 ×اگه...

پارت چهاردهم《سفارش》《Custom kiss》 پسر لب ...

پارت یازدهم《پدر》《Custom kiss》 [تهیونگ تار...

پارت پنجم《رستوران بخش دوم》《Custom kiss》   ته: خوشبحال کیا؟تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط