#رمان#تهیونگ#جادویی

#رمان#تهیونگ#جادویی

🖤 گردنبند آرزوها

پارت چهارم | پیام مرموز

ا.ت هنوز به کاغذ توی دستش خیره بود.

«به هیچ‌کس اعتماد نکن... مخصوصاً به کسی که گردنبندت رو می‌خواد.»

ا.ت آروم گفت:

«یعنی تهیونگ؟»

همون لحظه صدای قارقار کلاغ از پنجره اومد.

ا.ت برگشت.

کلاغ روی لبه‌ی پنجره نشسته بود و به کاغذ نگاه می‌کرد.

«تو می‌دونی کی اینو نوشته؟»

کلاغ قارقار کرد.

بعد پرواز کرد و روی شاخه‌ی درخت نشست.

ا.ت پنجره رو باز کرد.

«صبر کن!»

اما قبل از اینکه بیرون بره، صدای قدم‌هایی از راهرو شنید.

ا.ت سریع کاغذ رو زیر بالش قایم کرد.

در باز شد.

هانا وارد اتاق شد.

«هنوز بیداری؟»

ا.ت با شک نگاهش کرد.

«آره.»

هانا لبخند زد.

«خوبه. چون می‌خواستم یه چیزی بهت بگم.»

«چی؟»

هانا نزدیک‌تر شد.

«تهیونگ از پری‌های کنجکاو خوشش نمیاد.»

ا.ت اخم کرد.

«من که کاری نکردم.»

هانا خندید.

«فعلاً.»

بعد نگاهش روی گردنبند ا.ت افتاد.

«ولی اگه جای تو بودم، بیشتر مراقبش می‌بودم.»

ا.ت دستش رو روی گردنبند گذاشت.

«چرا؟»

هانا جواب نداد.

فقط لبخند مرموزی زد و از اتاق خارج شد.

ا.ت چند لحظه ساکت موند.

بعد زیر لب گفت:

«چرا همه درباره‌ی گردنبند من یه چیزی می‌دونن جز خودم؟»

همون لحظه صدای خش‌خشی از زیر پنجره شنید.

ا.ت جلو رفت.

روی زمین، کنار پنجره، یک پر سیاه افتاده بود.

ا.ت پر رو برداشت.

همون بوی عجیبی که روی کاغذ بود، از پر هم می‌اومد.

چشم‌هاش گرد شد.

«پس نویسنده‌ی پیام...»

قبل از اینکه جمله‌ش رو تموم کنه، صدای کلاغ از بیرون بلند شد.

ا.ت به پنجره نگاه کرد.

این بار کلاغ تنها نبود.

یک روباه قرمز هم پایین درخت ایستاده بود.

روباه مستقیم به ا.ت نگاه کرد و بعد به گردنبندش خیره شد.

ا.ت آهسته گفت:

«شماها چیزی درباره‌ی گردنبند می‌دونید، مگه نه؟»

روباه سرشو تکون داد.

و بعد...

هر دو حیوان به سمت جنگل حرکت کردند.

انگار می‌خواستند ا.ت رو دنبال خودشون بکشن.

ا.ت لبخند زد.

«خب... فکر کنم وقتشه بفهمم چه خبره.»

و بدون اینکه بدونه چه چیزی انتظارش رو می‌کشه، از قلعه خارج شد.

اما پشت یکی از پنجره‌های قلعه...

تهیونگ همه‌چیز رو دیده بود.

نگاهش روی گردنبند ا.ت ثابت موند.

«نباید وارد جنگل بشه...»

چون تهیونگ بهتر از هر کسی می‌دونست:

جنگل، راز واقعی گردنبند رو پنهان کرده بود.

🖤 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت اول | پری نفرین‌شدهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط