#رمان#تهیونگ#جادویی
#رمان#تهیونگ#جادویی
🖤 گردنبند آرزوها
پارت سوم | کتاب قدیمی
ا.ت کتاب رو روی تخت گذاشت و با کنجکاوی به جلدش نگاه کرد.
«وارثان جادو... یعنی چی؟»
کتاب رو باز کرد.
صفحههای اول دربارهی پریهای قدیمی و جادوهای ممنوعه بود.
ا.ت با هیجان ورق میزد تا اینکه به تصویری رسید که باعث شد دستش متوقف بشه.
تصویر یک گردنبند آبی بود.
دقیقاً شبیه گردنبند خودش.
ا.ت با تعجب گفت:
«این که...»
شروع کرد به خوندن نوشتهی زیر تصویر.
«گردنبند آرزوها؛ جادوییترین گردنبند سرزمین پریان...»
اما درست قبل از اینکه ادامهی نوشته رو بخونه، در اتاق باز شد.
ا.ت سریع کتاب رو بست.
تهیونگ وارد شد.
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاد.
چهرهش جدی شد.
«اون کتاب رو از کجا آوردی؟»
ا.ت کتاب رو پشتش پنهان کرد.
«هیچی... همینجا بود.»
تهیونگ جلو اومد.
«ا.ت.»
«خب... باشه، از قفسه برداشتم.»
تهیونگ کتاب رو از دستش گرفت.
وقتی چشمش به صفحهی باز شده افتاد، برای لحظهای ساکت موند.
ا.ت پرسید:
«تو دربارهی این گردنبند میدونی؟»
تهیونگ کتاب رو بست.
«نه.»
ا.ت با شک نگاهش کرد.
«دروغ میگی.»
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
«مراقب حرف زدنت باش.»
ا.ت کمی ترسید، اما این بار عقب نرفت.
«پس چرا وقتی عکس گردنبندم رو دیدی، اینطوری شدی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط کتاب رو برداشت و به سمت در رفت.
ا.ت سریع گفت:
«هی! کتابمو پس بده!»
تهیونگ برگشت.
«این کتاب مال تو نیست.»
«ولی من پیداش کردم!»
تهیونگ بدون حرف از اتاق خارج شد.
ا.ت با ناراحتی روی تخت نشست.
«چه آدم بداخلاقی...»
چند ثانیه بعد، صدای قارقار از پنجره شنیده شد.
کلاغ روی لبهی پنجره نشسته بود.
ا.ت بهش نگاه کرد.
«تو میدونی این گردنبند چیه؟»
کلاغ چند بار قارقار کرد.
ا.ت آروم شد.
«یعنی باید برم دنبال جواب؟»
کلاغ سرشو تکون داد.
اما ناگهان صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
کلاغ پرواز کرد.
ا.ت در رو باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.
ا.ت خم شد و کاغذ رو برداشت.
روی کاغذ با جوهر آبی نوشته شده بود:
«به هیچکس اعتماد نکن... مخصوصاً به کسی که گردنبندت رو میخواد.»
ا.ت خشکش زد.
آروم به انتهای راهرو نگاه کرد.
و نمیدونست...
چه کسی این پیام رو برای او گذاشته.
🖤 ادامه دارد...
🖤 گردنبند آرزوها
پارت سوم | کتاب قدیمی
ا.ت کتاب رو روی تخت گذاشت و با کنجکاوی به جلدش نگاه کرد.
«وارثان جادو... یعنی چی؟»
کتاب رو باز کرد.
صفحههای اول دربارهی پریهای قدیمی و جادوهای ممنوعه بود.
ا.ت با هیجان ورق میزد تا اینکه به تصویری رسید که باعث شد دستش متوقف بشه.
تصویر یک گردنبند آبی بود.
دقیقاً شبیه گردنبند خودش.
ا.ت با تعجب گفت:
«این که...»
شروع کرد به خوندن نوشتهی زیر تصویر.
«گردنبند آرزوها؛ جادوییترین گردنبند سرزمین پریان...»
اما درست قبل از اینکه ادامهی نوشته رو بخونه، در اتاق باز شد.
ا.ت سریع کتاب رو بست.
تهیونگ وارد شد.
نگاهش مستقیم روی کتاب افتاد.
چهرهش جدی شد.
«اون کتاب رو از کجا آوردی؟»
ا.ت کتاب رو پشتش پنهان کرد.
«هیچی... همینجا بود.»
تهیونگ جلو اومد.
«ا.ت.»
«خب... باشه، از قفسه برداشتم.»
تهیونگ کتاب رو از دستش گرفت.
وقتی چشمش به صفحهی باز شده افتاد، برای لحظهای ساکت موند.
ا.ت پرسید:
«تو دربارهی این گردنبند میدونی؟»
تهیونگ کتاب رو بست.
«نه.»
ا.ت با شک نگاهش کرد.
«دروغ میگی.»
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
«مراقب حرف زدنت باش.»
ا.ت کمی ترسید، اما این بار عقب نرفت.
«پس چرا وقتی عکس گردنبندم رو دیدی، اینطوری شدی؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط کتاب رو برداشت و به سمت در رفت.
ا.ت سریع گفت:
«هی! کتابمو پس بده!»
تهیونگ برگشت.
«این کتاب مال تو نیست.»
«ولی من پیداش کردم!»
تهیونگ بدون حرف از اتاق خارج شد.
ا.ت با ناراحتی روی تخت نشست.
«چه آدم بداخلاقی...»
چند ثانیه بعد، صدای قارقار از پنجره شنیده شد.
کلاغ روی لبهی پنجره نشسته بود.
ا.ت بهش نگاه کرد.
«تو میدونی این گردنبند چیه؟»
کلاغ چند بار قارقار کرد.
ا.ت آروم شد.
«یعنی باید برم دنبال جواب؟»
کلاغ سرشو تکون داد.
اما ناگهان صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
کلاغ پرواز کرد.
ا.ت در رو باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک تکه کاغذ روی زمین افتاده بود.
ا.ت خم شد و کاغذ رو برداشت.
روی کاغذ با جوهر آبی نوشته شده بود:
«به هیچکس اعتماد نکن... مخصوصاً به کسی که گردنبندت رو میخواد.»
ا.ت خشکش زد.
آروم به انتهای راهرو نگاه کرد.
و نمیدونست...
چه کسی این پیام رو برای او گذاشته.
🖤 ادامه دارد...
- ۲۳۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط