#رمان#تهیونگ#جادویی
#رمان#تهیونگ#جادویی
🖤 گردنبند آرزوها
پارت اول | پری نفرینشده
شب، جنگل بیشتر از همیشه ساکت بود.
ا.ت کنار یه رودخونهی کوچیک نشسته بود و موهای خرگوش سفیدی رو نوازش میکرد.
«خب؟ امروز چی دیدی؟»
خرگوش گوشهاشو تکون داد و چیزی گفت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«قلعه؟»
خرگوش سرشو تکون داد.
ا.ت خندید.
«خب معلومه که یه قلعه دیدی... منم قبلاً دیدمش.»
کلاغی که روی شاخه نشسته بود، ناگهان قارقار کرد.
ا.ت سرشو بالا گرفت.
«چی؟ میگی امشب باید برم اونجا؟»
کلاغ دوباره قارقار کرد.
ا.ت چند لحظه ساکت موند.
بعد آه کشید.
«باشه... ولی اگه اتفاق بدی افتاد، تقصیر خودته.»
و با تردید راه افتاد.
---
وقتی به قلعه رسید، برای چند ثانیه فقط به دروازهی بزرگ و سیاهش خیره موند.
«من واقعاً چرا اومدم اینجا...؟»
دروازه آروم باز شد.
ا.ت آب دهنشو قورت داد و وارد شد.
داخل قلعه تاریک و سرد بود.
صدای قدمهاش توی تالار میپیچید.
تا اینکه یه صدای سرد پشت سرش شنید.
«ا.ت.»
ا.ت برگشت.
تهیونگ روبهروش ایستاده بود.
ا.ت ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
تهیونگ بدون هیچ احساسی گفت:
«بیا جلو.»
ا.ت آروم جلو رفت.
تهیونگ نگاهش کرد.
بعد نگاهش روی گردنبند قدیمی ا.ت ثابت موند.
«گردنبندت رو بده.»
ا.ت سریع گردنبند رو گرفت.
«نه.»
تهیونگ اخم خیلی کوچیکی کرد.
«چرا؟»
«چون مال منه.»
چند ثانیه سکوت شد.
همون لحظه صدای قدمهایی از پلهها شنیده شد.
دختری با لباس بلند از پلهها پایین اومد.
هانا.
همین که چشمش به ا.ت افتاد، مکث کرد.
بعد با تعجب پرسید:
«این همون پری نفرینشدهست؟»
ا.ت اخم کرد.
«من نفرینشده نیستم.»
هانا لبخند کمرنگی زد.
«چرا، معلومه که هستی.»
ا.ت با ناراحتی گفت:
«نه، نیستم.»
هانا چند قدم جلو اومد.
«پس چرا همه ازت دوری میکنن؟»
ا.ت ساکت شد.
هانا ادامه داد:
«چرا خانوادهات حتی نمیذارن کسی بهت نزدیک بشه؟»
ا.ت دستش رو مشت کرد.
«چون... اشتباه میکنن.»
هانا پوزخند کوچیکی زد.
«همه اشتباه میکنن؟»
ا.ت جواب نداد.
تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، نگاه کوتاهی به ا.ت انداخت.
«کافیه.»
هانا برگشت سمتش.
«ولی تهیونگ، این همون پریه که دربارهش شنیده بودیم.»
تهیونگ سرد جواب داد:
«من خودم میدونم کیه.»
بعد دوباره به گردنبند ا.ت نگاه کرد.
«من فقط اون گردنبند رو میخوام.»
ا.ت سرشو تکون داد.
«نمیدم.»
هانا با تعجب خندید.
«واقعاً فکر کردی میتونی به ارباب قلعه نه بگی؟»
ا.ت با اینکه کمی ترسیده بود، محکم گفت:
«آره.»
هانا برای چند لحظه بهش خیره موند.
بعد لبخند زد.
ولی این بار لبخندش اصلاً دوستانه نبود.
«خیلی خب... پس ببینیم چقدر میتونی اینجا دووم بیاری، پری نفرینشده.»
ا.ت چیزی نگفت.
فقط دستش رو روی گردنبند گذاشت.
و درست همون لحظه...
سنگ آبی گردنبند برای چند ثانیه درخشید.
تهیونگ با دیدن نور، نگاهش تغییر کرد.
انگار چیزی رو دیده بود که سالها منتظرش بود.
اما ا.ت هنوز هیچچیز نمیدونست.
نمیدونست چرا به این قلعه آورده شده.
نمیدونست چرا تهیونگ گردنبندش رو میخواد.
و از همه مهمتر...
نمیدونست ورودش به این قلعه، قراره شروع بزرگترین اتفاق زندگیش باشه.
🖤 ادامه دارد...
🖤 گردنبند آرزوها
پارت اول | پری نفرینشده
شب، جنگل بیشتر از همیشه ساکت بود.
ا.ت کنار یه رودخونهی کوچیک نشسته بود و موهای خرگوش سفیدی رو نوازش میکرد.
«خب؟ امروز چی دیدی؟»
خرگوش گوشهاشو تکون داد و چیزی گفت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
«قلعه؟»
خرگوش سرشو تکون داد.
ا.ت خندید.
«خب معلومه که یه قلعه دیدی... منم قبلاً دیدمش.»
کلاغی که روی شاخه نشسته بود، ناگهان قارقار کرد.
ا.ت سرشو بالا گرفت.
«چی؟ میگی امشب باید برم اونجا؟»
کلاغ دوباره قارقار کرد.
ا.ت چند لحظه ساکت موند.
بعد آه کشید.
«باشه... ولی اگه اتفاق بدی افتاد، تقصیر خودته.»
و با تردید راه افتاد.
---
وقتی به قلعه رسید، برای چند ثانیه فقط به دروازهی بزرگ و سیاهش خیره موند.
«من واقعاً چرا اومدم اینجا...؟»
دروازه آروم باز شد.
ا.ت آب دهنشو قورت داد و وارد شد.
داخل قلعه تاریک و سرد بود.
صدای قدمهاش توی تالار میپیچید.
تا اینکه یه صدای سرد پشت سرش شنید.
«ا.ت.»
ا.ت برگشت.
تهیونگ روبهروش ایستاده بود.
ا.ت ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
تهیونگ بدون هیچ احساسی گفت:
«بیا جلو.»
ا.ت آروم جلو رفت.
تهیونگ نگاهش کرد.
بعد نگاهش روی گردنبند قدیمی ا.ت ثابت موند.
«گردنبندت رو بده.»
ا.ت سریع گردنبند رو گرفت.
«نه.»
تهیونگ اخم خیلی کوچیکی کرد.
«چرا؟»
«چون مال منه.»
چند ثانیه سکوت شد.
همون لحظه صدای قدمهایی از پلهها شنیده شد.
دختری با لباس بلند از پلهها پایین اومد.
هانا.
همین که چشمش به ا.ت افتاد، مکث کرد.
بعد با تعجب پرسید:
«این همون پری نفرینشدهست؟»
ا.ت اخم کرد.
«من نفرینشده نیستم.»
هانا لبخند کمرنگی زد.
«چرا، معلومه که هستی.»
ا.ت با ناراحتی گفت:
«نه، نیستم.»
هانا چند قدم جلو اومد.
«پس چرا همه ازت دوری میکنن؟»
ا.ت ساکت شد.
هانا ادامه داد:
«چرا خانوادهات حتی نمیذارن کسی بهت نزدیک بشه؟»
ا.ت دستش رو مشت کرد.
«چون... اشتباه میکنن.»
هانا پوزخند کوچیکی زد.
«همه اشتباه میکنن؟»
ا.ت جواب نداد.
تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، نگاه کوتاهی به ا.ت انداخت.
«کافیه.»
هانا برگشت سمتش.
«ولی تهیونگ، این همون پریه که دربارهش شنیده بودیم.»
تهیونگ سرد جواب داد:
«من خودم میدونم کیه.»
بعد دوباره به گردنبند ا.ت نگاه کرد.
«من فقط اون گردنبند رو میخوام.»
ا.ت سرشو تکون داد.
«نمیدم.»
هانا با تعجب خندید.
«واقعاً فکر کردی میتونی به ارباب قلعه نه بگی؟»
ا.ت با اینکه کمی ترسیده بود، محکم گفت:
«آره.»
هانا برای چند لحظه بهش خیره موند.
بعد لبخند زد.
ولی این بار لبخندش اصلاً دوستانه نبود.
«خیلی خب... پس ببینیم چقدر میتونی اینجا دووم بیاری، پری نفرینشده.»
ا.ت چیزی نگفت.
فقط دستش رو روی گردنبند گذاشت.
و درست همون لحظه...
سنگ آبی گردنبند برای چند ثانیه درخشید.
تهیونگ با دیدن نور، نگاهش تغییر کرد.
انگار چیزی رو دیده بود که سالها منتظرش بود.
اما ا.ت هنوز هیچچیز نمیدونست.
نمیدونست چرا به این قلعه آورده شده.
نمیدونست چرا تهیونگ گردنبندش رو میخواد.
و از همه مهمتر...
نمیدونست ورودش به این قلعه، قراره شروع بزرگترین اتفاق زندگیش باشه.
🖤 ادامه دارد...
- ۵۶۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط