Portal of love
Portal of love
Pt 8
=هعی. جیمین راستی کی میخای ترتیب اون یارو رو بدی؟(پادشاه)
+خب..... نقشه هایی دارم.(جدی و عصبی)
=وای جیمین ترسناک شدیا.
+هه.(جدی)
جیما ویو:
خلاصه. جیمین و تهیونگ باهم صبحونه خوردن. تهیونگ رفت تا به کار های شخصی اش برسه جیمین هم.... رفت سراغ نقشش. یکی از خدمتکار های قصر سال ها بود که به پادشاه و شاهزاده خدمت میکرد. جیمین مطمئن بود که اون چیز های زیادی درمورد گذشته پادشاه میدونه برا همین رفت سراغش.
زمان حال
اون خدمتکار داخل یه کلبه فقیرانه کنار قصر زندگی میکرد. تنهای تنها. با یه لگد جیمین در خورد شد. پیر مرد از روی کاناپه خیز برداشت. جیمین بدون هیچ حرفی رفت و پرتش کرد رو کاناپه و نشست روش.
+خب خب خب. شنیدم که خیلی چیزا راجب اون پادشاه حرومزاده میدونی.
*چ. چی میگی. تو کی هستی. محافظ شخصی شاهزاده؟+اره. همونم. قراره کلی برام زر بزنی. پس اون دهن فاک. یتو باز کن و حرف بزن.
*چی میخای ازم.....
2 ساعت بعد:
*باور کن...شاهزاده یونگی پسر واقعی پادشاه نیست. خودشم اینو میدونه. پادشاه وقتی اون نوزاد رو دید که داخل خونه ی در حال آتیش گرفتن داره میسوزه..... دلش نیومد و اون رو با خودش برد و ولیعهد خودش کرد. پادشاه یه ظالمه. حتی به پسرشم رحم نمیکنه. بعد مرگ ملکه ی شیاطین.. به کل عوض شد. تاریک شد.
+دلیل مرگ ملکه چی بوده؟
*پادشاه فرشتگان. پدرت. اون یه روز به سرزمین ما حجوم اورد و ملکه رو به اسارت خودش گرفت و اونو کشت. پادشاه نمیتونست مرگ ملکه ی عزیزش رو باور کنه. برا همین انتقامشو گرفت.
+.......
ادامه دارد......
Pt 8
=هعی. جیمین راستی کی میخای ترتیب اون یارو رو بدی؟(پادشاه)
+خب..... نقشه هایی دارم.(جدی و عصبی)
=وای جیمین ترسناک شدیا.
+هه.(جدی)
جیما ویو:
خلاصه. جیمین و تهیونگ باهم صبحونه خوردن. تهیونگ رفت تا به کار های شخصی اش برسه جیمین هم.... رفت سراغ نقشش. یکی از خدمتکار های قصر سال ها بود که به پادشاه و شاهزاده خدمت میکرد. جیمین مطمئن بود که اون چیز های زیادی درمورد گذشته پادشاه میدونه برا همین رفت سراغش.
زمان حال
اون خدمتکار داخل یه کلبه فقیرانه کنار قصر زندگی میکرد. تنهای تنها. با یه لگد جیمین در خورد شد. پیر مرد از روی کاناپه خیز برداشت. جیمین بدون هیچ حرفی رفت و پرتش کرد رو کاناپه و نشست روش.
+خب خب خب. شنیدم که خیلی چیزا راجب اون پادشاه حرومزاده میدونی.
*چ. چی میگی. تو کی هستی. محافظ شخصی شاهزاده؟+اره. همونم. قراره کلی برام زر بزنی. پس اون دهن فاک. یتو باز کن و حرف بزن.
*چی میخای ازم.....
2 ساعت بعد:
*باور کن...شاهزاده یونگی پسر واقعی پادشاه نیست. خودشم اینو میدونه. پادشاه وقتی اون نوزاد رو دید که داخل خونه ی در حال آتیش گرفتن داره میسوزه..... دلش نیومد و اون رو با خودش برد و ولیعهد خودش کرد. پادشاه یه ظالمه. حتی به پسرشم رحم نمیکنه. بعد مرگ ملکه ی شیاطین.. به کل عوض شد. تاریک شد.
+دلیل مرگ ملکه چی بوده؟
*پادشاه فرشتگان. پدرت. اون یه روز به سرزمین ما حجوم اورد و ملکه رو به اسارت خودش گرفت و اونو کشت. پادشاه نمیتونست مرگ ملکه ی عزیزش رو باور کنه. برا همین انتقامشو گرفت.
+.......
ادامه دارد......
- ۴.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط