Portal of love
Portal of love
Pt 6
حدس میزنید آن فرد چه کسی میتواند باشد؟
پسر و یونگی از آغوش هم بیرون آمدند.
=یونگی هیونگ. دلم برات تنگ شده بود.
_من هم همینطور تهیونگ کوچولو.
=ام... این پسر کیه؟
_این بادیگارد شخصی منه. پدرم برام فرستاده.
=میبینم که پدرت هنوزم حساسه.
_هعی آره.
خلاصه هردو نشستند رو میز و شروع کردن به حرف زدن راحب کشور و سیاست و جنگ ها و.... و جیمین هم پشت سر یونگی به حرف هاشون گوش میداد. ولی احساس میکرد درون تهیونگ خوی وحشی وجود نداره. صداش نرم و دلنواز بود. بهش نمیخورد یه شیطان باشه. جیمین کمی شک کرد. چون بلاخرع پادشاه فرشتگان بود و نسبت به همه چیز آگاه بود. غروب شده بود. تهیونگ به درخاست یونگی تصمیم گرفته بود که مدتی داخل قصر بمونه. از اونجایی که تهیونگ با کالسکه شخصی آمده بود باهمان برگشتند به قصر. یونگی از جیمین درخاست کرد که تهیونگ رو به اتاق مخصوصش ببره. جیمین دستش را به سمت راه پله ها دراز کرد و تهیونگ را به سمتشان هدایت کرد و او را به داخل اتاق خوابش برد. اتاق خابی شیک و سلطنتی. جیمین میخواست بره که تهیونگ گفت:
=جیمین.... میشه حرف بزنیم؟
+ام... بله.
رفتند داخل بالکن و روی مبل نشستند.
=خب... میخام بم کمک کنی تا به دنیای فرشته ها برم.
+چ. چ. چییییی
=لطفا به کسی نگو. من بهت اعتماد کردم.
+باشه. ولی میتونم بپرسم چرا؟ مگه شما شیطان نیستید؟
=خب... نه کامل.
+ینی چیییی
=خب... قول میدی به کسی نگی؟
+قول میدم.
=خب... من نیمه شیطانم. نیمه دیگه ی من فرشتس. پدرم شیطان بود و مادرم فرشته. اونا همو دوست داشتند و باهم ازدواج کردن. و من نیمع شیطان و نیمه فرشته به دنیا آمدم. ترکیبی از مشکی و سفید ینی طوسی رنگ من بود.. وقتی 8 سالم بود مادرم.....
ادامه دارد.....
Pt 6
حدس میزنید آن فرد چه کسی میتواند باشد؟
پسر و یونگی از آغوش هم بیرون آمدند.
=یونگی هیونگ. دلم برات تنگ شده بود.
_من هم همینطور تهیونگ کوچولو.
=ام... این پسر کیه؟
_این بادیگارد شخصی منه. پدرم برام فرستاده.
=میبینم که پدرت هنوزم حساسه.
_هعی آره.
خلاصه هردو نشستند رو میز و شروع کردن به حرف زدن راحب کشور و سیاست و جنگ ها و.... و جیمین هم پشت سر یونگی به حرف هاشون گوش میداد. ولی احساس میکرد درون تهیونگ خوی وحشی وجود نداره. صداش نرم و دلنواز بود. بهش نمیخورد یه شیطان باشه. جیمین کمی شک کرد. چون بلاخرع پادشاه فرشتگان بود و نسبت به همه چیز آگاه بود. غروب شده بود. تهیونگ به درخاست یونگی تصمیم گرفته بود که مدتی داخل قصر بمونه. از اونجایی که تهیونگ با کالسکه شخصی آمده بود باهمان برگشتند به قصر. یونگی از جیمین درخاست کرد که تهیونگ رو به اتاق مخصوصش ببره. جیمین دستش را به سمت راه پله ها دراز کرد و تهیونگ را به سمتشان هدایت کرد و او را به داخل اتاق خوابش برد. اتاق خابی شیک و سلطنتی. جیمین میخواست بره که تهیونگ گفت:
=جیمین.... میشه حرف بزنیم؟
+ام... بله.
رفتند داخل بالکن و روی مبل نشستند.
=خب... میخام بم کمک کنی تا به دنیای فرشته ها برم.
+چ. چ. چییییی
=لطفا به کسی نگو. من بهت اعتماد کردم.
+باشه. ولی میتونم بپرسم چرا؟ مگه شما شیطان نیستید؟
=خب... نه کامل.
+ینی چیییی
=خب... قول میدی به کسی نگی؟
+قول میدم.
=خب... من نیمه شیطانم. نیمه دیگه ی من فرشتس. پدرم شیطان بود و مادرم فرشته. اونا همو دوست داشتند و باهم ازدواج کردن. و من نیمع شیطان و نیمه فرشته به دنیا آمدم. ترکیبی از مشکی و سفید ینی طوسی رنگ من بود.. وقتی 8 سالم بود مادرم.....
ادامه دارد.....
- ۴.۰k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط