‌ - روح او آبی بود . .

‌ - روح او آبی بود . .
« دریا یا آسمانش را نمی‌دانم . »‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
دیدگاه ها (۰)

«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آ...

«چشمان او عجیب بود! بی آن که سخنی بگوید، چشمانش جلو جلو حرف ...

درد در کنجِ وجودم به اسارت رفته        من چو غمبارترین خاکِ ...

گر غم دهد فرصت جولان  کوچ خواهم کرد ز شهر مردگان حیفِ از آن ...

______

چقدر این متن از فروغ فرخزاد موده که میگه:«هیچ چیز راحتم نمی‌...

از بادها خسته اماز دریا دلم گرفته استهمچون قایقیکه بر دست ِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط