«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شه

«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود.»
دیدگاه ها (۰)

«چشمان او عجیب بود! بی آن که سخنی بگوید، چشمانش جلو جلو حرف ...

تو برام مثل آهنگای چاوشی می‌مونیغمگینم می‌کنی ولی حاضر نیستم...

‌ - روح او آبی بود . . « ...

درد در کنجِ وجودم به اسارت رفته        من چو غمبارترین خاکِ ...

پشت دلبا زترین پنجره تنگ

✍🏼تنهایی،گوشه‌ای از خیابان،سایه ای بلند،و دختر،گم‌شده در میا...

🕯🏴 شامِ غریبان است...خیمه‌ها سوخته‌اند، کودکان هراسان‌اند، و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط