گریه میکنم تا بتوانم دردم را درمان کنم

گریه میکنم تا بتوانم دردم را درمان کنم
گریه میکنم تا بتوانم آن خلا درونم را پر کنم
نمیدانم چرا وقتی که گریه میکنم احساس آرامی دارم
مانند این است که آمپول آرامش بخشی را برایم تزریق کرده اند
دنیا برایم همچون سینمایی شده که هیچ رنگی ندارد
سیاه و سفید است

گریه کردن برایم همچون رفیقی بوده که گویا چندین سال است با او رفیق هستم
آن قدری گریه میکنم که چشم هایم قرمز میشود، درون چشم هایم درد میکند
بدنم بی حس میشود و بعد روی تختم دراز میکشم و میخوابم
میگویند مرد که گریه نمیکند
در جواب به آنها میتوانم بگویم :« یک جمله، و صد اشتباه...! »
#دلنوشته
دیدگاه ها (۰)

روزی روزگاری، خوابی دیدم بسی عجیب! خوابی بود ترسناک، ولی در ...

وقتی که یک کودک بودم.. با عروسک ها و اسباب بازی هایم حرف میز...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت 6تاریکی همانند خشم بر تن اف...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط