وقتی که یک کودک بودم.. با عروسک ها و اسباب بازی هایم حرف

وقتی که یک کودک بودم.. با عروسک ها و اسباب بازی هایم حرف میزدم. کسی را برای حرف زدن نداشتم. پدر و مادرم به من اهمیت زیادی میدادند اما من قدر آنهارا هیچوقت ندانستم و سعی کردم با عروسک هایم ارتباط برقرار کنم
احساس میکردم که آنها مرا درک میکنند
آنها مرا دوست داشتند و من هم آنها را دوست داشتم. آنها را بغل میکردم و با آنها میخوابیدم... وقتی که بالغ شدم.. فهمیدم که حتی در زمان حال هم آنها مرا درک میکنند
بعضی ها میگویند که کودک درونم فعال است
ولی اینطور نیست.. عروسک ها بودند که مرا درک میکردند نه بقیه.
#دلنوشته
دیدگاه ها (۰)

۱۸ آگوستوقتی تو را دیدم شروع کردم به دوست داشتن درد هایم شای...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

(بچه ها بخدا غمگینه اگه دوست ندارید نخونید🤍)...................

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

My lovely neighbor part : 63

KIM V

#یاد کودکی هایم بخیر...آن زمان که فردا معنایی نداشت هرچه بود...

به كودك خود ياد بدهيد دوست پيدا كند!براي كودك آسان است كه در...

موهایم را کوتاه دوست داشتم از آن کوتاه های پسرانه یک عالم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط