روزی روزگاری، خوابی دیدم بسی عجیب!

روزی روزگاری، خوابی دیدم بسی عجیب!
خوابی بود ترسناک، ولی در عین حال بسیار شبیه یک رویایی ترسناک بود
دیوارهایش زرد رنگ بود.. همه جا زرد بود و هیچ در و پنجره ای پیدا نمیشد
جای عجیبی بود سعی کردم با راه رفتن راه خروجی پیدا کنم ناگهان رفیق هایم را دیدم که آنها هم آن جا گیر کرده بودند
بعد از کلی تلاش برای پیدا کردن همدیگر، بالاخره همدیگر را پیدا کردیم ولی ناگهان یک هیولای دراز سیاه رنگ دنبالمان افتاد و در نهایت توانستیم از دست آن فرار کنیم و به راه خروج برسیم
دیدگاه ها (۰)

گریه میکنم تا بتوانم دردم را درمان کنم گریه میکنم تا بتوانم ...

گاهی اوقات زمانی که عصبی میشوم با خودم میگویم : «من قرار است...

وقتی که یک کودک بودم.. با عروسک ها و اسباب بازی هایم حرف میز...

بازی های ویدیویی

تکاپو پارت 12= نفوذی

پری دزدیده شده P:5

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط