#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹


𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷

ویو جونکوک

جونکوک... سکوت کرد.
نگاهش به روزالین دوخته شد. آن برق سبز در چشم‌هایش، عجیب آشنا بود.
اما نه... نه، این دختر همان روزالین نبود. همان کسی که تهونگ قرن‌ها برایش سوگوار بود.

جونکوک: روح الهی جنگل، هوم؟
جونکوک: خب... پس چرا چهره‌ات این‌قدر شبیه اونه؟

روزالین سرش را کمی کج کرد. تاج گل روی سرش تکان خورد.
نگاهش هنوز محتاط بود، اما کنجکاوی در چشمانش موج می‌زد.

روزالین: من چهره‌ی کسی رو انتخاب نکردم.
روزالین: این جنگل به من این شکل رو داد.
روزالین: من... از دل خاک و ریشه و باران آسمان... متولد شدم.

جونکوک ابرویی بالا انداخت. دستش را از روی سینه برداشت و کمی نزدیک‌تر شد.
بوی خون روزالین هنوز وسوسه‌انگیز بود.

روزالین: تو... چرا اینجایی؟
روزالین: این جنگل جای انسان‌ها نیست.
روزالین: جای خون‌آشام‌ها هم نیست.

جونکوک: ته‌وون فرستادم.
جونکوک: گفت اینجا شکار کنم.

روزالین چشمانش را ریز کرد. برق سبز دوباره در نگاهش درخشید.
این بار... همراه با خشم.

روزالین: ته‌وون؟ اون کیه؟

جونکوک: تو کلاً از دنیا عقبی؟ مگه می‌شه شاه خون‌آشام‌ها رو نشناسی؟

روزالین: من از دنیا عقب نیستم. من فقط چیزی که به غیر از مربوط به جنگل باشه، دخالت نمی‌کنم.

روزالین سرش را پایین انداخت. انگشتانش را در خاک فرو کرد.
زمین زیر پایش لرزید. آرام. مثل نفسی که در سینه حبس شده باشد.

جونکوک: خب... روح الهی جنگل...
جونکوک: اگه تهونگ بخوادت چی؟

روزالین سرش را بالا آورد. نگاهش مستقیم به جونکوک بود.
برق سبز، حالا تمام چشمانش را گرفته بود.

روزالین: تهونگ؟ من این اسم رو نمی‌شناسم... من مال کسی نیستم.. من مال این جنگلم.. و این جنگل... به هیچ خون‌آشامی اجازه‌ی موندن نمی‌ده.

سکوت.
باد لای درخت‌ها پیچید. جغدی از دور خواند.
جونکوک لبخند سردی زد.

جونکوک: پس... خب.
جونکوک: پس چرا من هنوز اینجام؟

روزالین بلند شد.
تاج گل روی سرش هنوز می‌درخشید.
شاخه‌ها از دستش جدا شدند و به زمین برگشتند.

روزالین: چون...
روزالین: چون این جنگل هنوز تصمیم نگرفته... باهات چیکار کنه..

قدمی به سمت جونکوک برداشت.
نگاهش سرد، اما صدایش لرزان بود.

روزالین: برو... و دیگه خودت به اینجا برنگرد.

جونکوک برای لحظه‌ای مکث کرد.
نگاهش به روزالین بود.
به آن چشم‌های مشکی با برق سبز.
به آن چهره‌ای که قرن‌ها پیش، قلب تهونگ را شکسته بود.

جونکوک: باشه.
جونکوک: می‌رم.
جونکوک: ولی...
جونکوک: بدون که تهونگ برای دیدن دوباره‌ی تو...
جونکوک: هر کاری می‌کنه.

برگشت و رفت.
جنگل پشت سرش ساکت‌تر شد.

روزالین همان‌جا ایستاد.
نگاهش به تاریکی بود.
و در دلش...
در دلش چیزی لرزید.
چیزی که مال خودش نبود.
چیزی که... از قرن‌ها پیش، هنوز زنده بود.

---

ویو ته‌وون

در دفترم نشسته بودم.
لیوان شراب و مخلوط خون بود. در دستم هنوز بود.

در باز شد.
جونکوک وارد شد. سرد، مثل همیشه.

جونکوک: رفتم.
ته‌وون: خوب... شکار کردی؟

جونکوک مکث کرد.
نگاهش به من بود. عجیب.

جونکوک: شکار نکردم.
جونکوک: ولی... یه چیزی پیدا کردم.

ته‌وون: چی؟

جونکوک: روح جنگل.
جونکوک: اسمش... روزالینه.

لیوان از دستم افتاد.
خورد به زمین. خرد شد.
شراب و خون روی فرش پخش شد.

ته‌وون: چی... چی گفتی؟

جونکوک: گفتم روزالین.
جونکوک: روح جنگل. با چهره‌ی همون دختری که...
جونکوک: که تهونگ قرن‌ها پیش عاشقش بود. انگار تناسخ پیدا کرده.

سکوت.
اسم تهونگ در فضا پیچید.
پسرم... پسر جوانم...
هنوز زخمش تازه بود.

ته‌وون: تهونگ... هنوز نمی‌دونه؟

جونکوک: نه. ولی اگه بفهمه... روزالین برگشته، قطعاً میره دنبالش.

نشستم روی صندلی.
دستم می‌لرزید.
قرن‌ها... قرن‌ها تهونگ سوگوار بود.
و حالا...

ته‌وون: اون تو زندگی قبلی آدم بود و الان روزالین شده... یک روح الهی جنگل. و این رو آسمان و زمین و آتش و باد و خاک تصمیم گرفته و تناسخ پیدا کرده. نفس به نفس جنگل به روزالین بستگی داره و نفس‌های روزالین به جنگل...

بلند شدم.
نگاهم به تاریکی پنجره بود.
نه... نه این بار...
این بار نمی‌ذارم پسرم دوباره بشکنه.

ته‌وون: به تهونگ چیزی نگو.
ته‌وون: فعلاً...
ته‌وون: خودم می‌رم جنگل.

جونکوک: تو فکر می‌کنی اون دختر...
جونکوک: اون روح...
جونکوک: می‌ذاره تو نزدیک اون جنگل بشی؟

ته‌وون: اینم هست...
ته‌وون: ولی...
ته‌وون: باید بفهمم این نفرین چیه.
ته‌وون: باید بفهمم چرا... دوباره متولد شده...

جونکوک: نیاز نیست بری جنگل تحقیق کنی. من می‌رم پیش جیهوپ. اون پیش‌تر از تو اطلاعات داره...

ته‌وون: تو...

جونکوک بی‌صدا رفت بیرون و ته‌وون تو تنهایی‌اش موند و با کلی افکار... خالی...



ادامه دارد.....


لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
دیدگاه ها (۱)

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷ویو میکا_____سرش رو ب...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط