#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵
ویو لیلی ___
بین دو اسلحه ایستاده بودم.
نفسهایم بریده بریده میآمد. دل توی دلم نبود. تهونگ پشت سرم، اسلحه به سوی میکا. میکا روبرویم، اسلحه به سوی تهونگ.
و من... بینشان.
تهونگ: «لیلی... بیا اینجا.»
صدایش سرد، محکم، غیرقابل بحث.
لیلی: «تهونگ... لطفاً...»
تهونگ: «بیا اینجا گفتم!»
عربده زد. تنم لرزید.
میکا: «بهش دست نزن تهونگ! وگرنه مغزت رو میپاشم روی دیوار!»
تهونگ خندید. بلند. دیوانهوار.
تهونگ: «تو؟ میکا؟ تو میخوای به من شلیک کنی؟»
میکا: «آره. بدون ذرهای تردید.»
تهونگ: «پس بکن.»
سکوت.
میکا دستش روی ماشه میلرزید. ولی نه از ترس—از خشم.
تهونگ: «نمیتونی، نه؟ چون میدونی که قبل از اینکه تو بکشی، من به لیلی شلیک میکنم.»
چشمهایم گرد شد.
لیلی: «تهونگ... نه...»
تهونگ: «ساکت باش لیلی!»
فریاد زد. برای اولین بار توی این دو هفته، جیغ کشید روی من.
تهونگ: «تو فکر کردی میتونی بری؟ فکر کردی من اجازه میدم؟!»
قدمی به جلو برداشت. یک قدم. ولی انگار دنیا جابهجا شد.
تهونگ: «همهچی رو به خاطر تو رها کردم. همهچی. پروندهها، زندگیام، حتی... حتی جنونم رو کنترل کردم واسه تو. و تو میخوای بری؟!»
صدایش میلرزید. نه از عصبانیت—از درد.
میکا: «لیلی بهش گوش نکن! این یه روانیه!»
تهونگ: «آره... من روانیام. ولی حداقل راستگم. بر خلاف تو میکا... تو که هیچوقت راستش رو به لیلی نگفتی.»
چشمهایم ریز شد.
لیلی: «یعنی چی؟»
میکا: «لیلی بهش گوش نکن!»
تهونگ: «نه لیلی... گوش بده.»
خندید.
تهونگ: «میکا نمیخواد نجاتت بده... میخواد تو رو ببره پیش کای.»
یخ کردم.
لیلی: «کای... مرده...»
تهونگ: «آره. ولی میکا هنوز باورش نشده. فکر میکنه اگه تو رو پیدا کنه، کای زنده میشه. یا حداقل... میتونه انتقامش رو بگیره.»
نگاهم رفت سمت میکا.
میکا: «دروغ میگه!»
تهونگ: «پس چرا اسلحه رو برداشتی؟ چرا به جای اینکه با پلیس بیای، خودت تنها اومدی؟ چون میخوای خودت انتقام بگیری، نه دادگاه.»
میکا ساکت شد.
و اون سکوت... همهچی رو لو داد.
لیلی: «میکا...؟»
ادامه اش تو اون پارت شرط این پارت و اون پارت باید برسه هر موقع رسید خبرم کنید پرنسس هام 💋
شرط:
لایک : ۳۶ تا
کامنت: ۲۸ تا
بازنشر: ۱۳ تا
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵
ویو لیلی ___
بین دو اسلحه ایستاده بودم.
نفسهایم بریده بریده میآمد. دل توی دلم نبود. تهونگ پشت سرم، اسلحه به سوی میکا. میکا روبرویم، اسلحه به سوی تهونگ.
و من... بینشان.
تهونگ: «لیلی... بیا اینجا.»
صدایش سرد، محکم، غیرقابل بحث.
لیلی: «تهونگ... لطفاً...»
تهونگ: «بیا اینجا گفتم!»
عربده زد. تنم لرزید.
میکا: «بهش دست نزن تهونگ! وگرنه مغزت رو میپاشم روی دیوار!»
تهونگ خندید. بلند. دیوانهوار.
تهونگ: «تو؟ میکا؟ تو میخوای به من شلیک کنی؟»
میکا: «آره. بدون ذرهای تردید.»
تهونگ: «پس بکن.»
سکوت.
میکا دستش روی ماشه میلرزید. ولی نه از ترس—از خشم.
تهونگ: «نمیتونی، نه؟ چون میدونی که قبل از اینکه تو بکشی، من به لیلی شلیک میکنم.»
چشمهایم گرد شد.
لیلی: «تهونگ... نه...»
تهونگ: «ساکت باش لیلی!»
فریاد زد. برای اولین بار توی این دو هفته، جیغ کشید روی من.
تهونگ: «تو فکر کردی میتونی بری؟ فکر کردی من اجازه میدم؟!»
قدمی به جلو برداشت. یک قدم. ولی انگار دنیا جابهجا شد.
تهونگ: «همهچی رو به خاطر تو رها کردم. همهچی. پروندهها، زندگیام، حتی... حتی جنونم رو کنترل کردم واسه تو. و تو میخوای بری؟!»
صدایش میلرزید. نه از عصبانیت—از درد.
میکا: «لیلی بهش گوش نکن! این یه روانیه!»
تهونگ: «آره... من روانیام. ولی حداقل راستگم. بر خلاف تو میکا... تو که هیچوقت راستش رو به لیلی نگفتی.»
چشمهایم ریز شد.
لیلی: «یعنی چی؟»
میکا: «لیلی بهش گوش نکن!»
تهونگ: «نه لیلی... گوش بده.»
خندید.
تهونگ: «میکا نمیخواد نجاتت بده... میخواد تو رو ببره پیش کای.»
یخ کردم.
لیلی: «کای... مرده...»
تهونگ: «آره. ولی میکا هنوز باورش نشده. فکر میکنه اگه تو رو پیدا کنه، کای زنده میشه. یا حداقل... میتونه انتقامش رو بگیره.»
نگاهم رفت سمت میکا.
میکا: «دروغ میگه!»
تهونگ: «پس چرا اسلحه رو برداشتی؟ چرا به جای اینکه با پلیس بیای، خودت تنها اومدی؟ چون میخوای خودت انتقام بگیری، نه دادگاه.»
میکا ساکت شد.
و اون سکوت... همهچی رو لو داد.
لیلی: «میکا...؟»
ادامه اش تو اون پارت شرط این پارت و اون پارت باید برسه هر موقع رسید خبرم کنید پرنسس هام 💋
شرط:
لایک : ۳۶ تا
کامنت: ۲۸ تا
بازنشر: ۱۳ تا
- ۵۷۱
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط