سهم من از تو

سهم من از تو
پآرت : ۱


اون شب، شام در خونهٔ مشترکشون، بوی سکوت و غذای سرد می‌داد. لوریا فقط به بشقابش زل زده بود... جونگ‌کوک، سه ماه بود که عضوی از خانواده شده بود، سه ماه بود که هر صبح، اونو در راهرو می‌دید و تلاش می‌کرد تا تمام حس‌های ناخوانده‌ای که نسبت به این مردِ غریبه اما آشنا پیدا کرده بود را سرکوب کند.... .

باید حرف بزنیم...

صدای جونگ‌کوک آروم بود، اما لحنش حاوی یک عزم راسخ بود که لوریا را بیشتر می‌ترسوند....

چیزی نیست که من بخوام بشنوم

لوریا بدون اینکه نگاهشو بلند کند گفت

جونگ‌کوک ادامه داد

من می‌دونم سخته..

می‌دونم که ما خونی نیستیم
اما تو... تو تنها کسی هستی که من واقعاً در این دنیا می‌تونم باهاش راحت باشم....
او مکث کرد و آهی کشید
من بهت حس دیگه‌ای دارم. . .
لوریا فراتر از برادری.... .

لوریا ناگهان سرش را بالا اورد ، چشماش از خشم می‌درخشید

خفه شو
تو داری از مرز رد میشی
ما برادریم
هرچند ناتنی
ولی اینجا خانواده‌ایم
این چه طرز فکر مریضیه؟
برو از اینجا جونگ‌کوک
این خونه برای تو نیست اگر فکرت اینه

کلمات ممکن، او را پس زد. کلماتی که مثل میخ در قلب هر دو فرو رفتند....

جونگ‌کوک فقط سرشو پایین انداخت و سکوت کرد...
اون شب، لوریا خوابید بدون اینکه بدونه این آخرین مکالمه واقعی اوناس.... .

_________________________________

ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

سهم من از توپآرت : ۲لوریا تا صبح بیدار موند..با طلوع خورشید ...

سهم من از توپآرت : ۳لوریا دفترچه رو باز کرد...صفحات پر از شع...

در دل خوابپآرت : ۳پرستار اومد به کاترین سرم بزنه اما...با دی...

در دل خوابپآرت : ۲کاترین پاشو کار دارم چقدر میخوابی ...مامان...

black flower(p,307)

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط