سهم من از تو
سهم من از تو
پآرت : ۳
لوریا دفترچه رو باز کرد...
صفحات پر از شعرهایی بود که هرگز نباید خونده میشدند.... .
نامههایی که هرگز نباید نوشته میشدند....
او کلمات رو میخوند...
کلماتی که جونگکوک برای فرار از مرزهای خودش ساخته بود
اما حالا این کلمات
او را به دام انداخته بودند...
او به آخرین صفحه رسید...
خطوط ناتمام و ناخوانا که در اثر عجله یا اشک شب قبل پاک شده بودند... .
حالا برای او تبدیل به کتیبهای از عشق از دست رفته شده بودند..... .
تو تنها خانوادهای هستی که داشتم... لوریا...
این مرزها رو من ساختم
حالا من ازشون میگذرم...
در انتهای صفحه
جایی که جوهر به سختی دیده میشد..
لوریا چیزی بیشتر از کلمات دید..
یک طرح کوچک از دست او و لوریا که انگشتانشان در هم گره خورده بود
با یک جمله بریده شده در زیر آن:
این عشق ارزش تمام قانون شکنیها را دارد
لوریا فهمید..
او در سکوت شب قبل..
عشق واقعی او را نادیده گرفت و با رد کردن او...
او را به سمت خروج هل داد... جونگکوک مرده بود...
نه به خاطر گناهی که مرتکب شده بود...
بلکه به خاطر عشقی که جرأت داشت اون اعتراف کنه.... .
این حادثه...
پاسخ قطعی بود
عشق جونگکوک واقعی بود و لوریا اونو تنها زمانی درک کرد که دیگر نتونست او را در آغوش بگیره یا با او صحبت کنه.... .
او دفترچه را در آغوش فشرد..
درد این کشف
از هر اعترافی عمیقتر بود...
_______________________________
پآیآن
از نوشته هآی کارولینا
پآرت : ۳
لوریا دفترچه رو باز کرد...
صفحات پر از شعرهایی بود که هرگز نباید خونده میشدند.... .
نامههایی که هرگز نباید نوشته میشدند....
او کلمات رو میخوند...
کلماتی که جونگکوک برای فرار از مرزهای خودش ساخته بود
اما حالا این کلمات
او را به دام انداخته بودند...
او به آخرین صفحه رسید...
خطوط ناتمام و ناخوانا که در اثر عجله یا اشک شب قبل پاک شده بودند... .
حالا برای او تبدیل به کتیبهای از عشق از دست رفته شده بودند..... .
تو تنها خانوادهای هستی که داشتم... لوریا...
این مرزها رو من ساختم
حالا من ازشون میگذرم...
در انتهای صفحه
جایی که جوهر به سختی دیده میشد..
لوریا چیزی بیشتر از کلمات دید..
یک طرح کوچک از دست او و لوریا که انگشتانشان در هم گره خورده بود
با یک جمله بریده شده در زیر آن:
این عشق ارزش تمام قانون شکنیها را دارد
لوریا فهمید..
او در سکوت شب قبل..
عشق واقعی او را نادیده گرفت و با رد کردن او...
او را به سمت خروج هل داد... جونگکوک مرده بود...
نه به خاطر گناهی که مرتکب شده بود...
بلکه به خاطر عشقی که جرأت داشت اون اعتراف کنه.... .
این حادثه...
پاسخ قطعی بود
عشق جونگکوک واقعی بود و لوریا اونو تنها زمانی درک کرد که دیگر نتونست او را در آغوش بگیره یا با او صحبت کنه.... .
او دفترچه را در آغوش فشرد..
درد این کشف
از هر اعترافی عمیقتر بود...
_______________________________
پآیآن
از نوشته هآی کارولینا
- ۳.۵k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط