پارت ۴

پارت ۴
پرورشگاه
orphanage


ویو ا.ت
دیشب انقدر گریه کرده بودم سریع خوابم برد
صبح پاشدم ساعت ۷بود
حالا خوبه مدرسه نمیرما الان اینقدر زود بیدار میشم موقع مدرسه که میشه انگار ده روز نخوابیدم
البته که من نباید بگم مدرسه دانشجو شدم خیر سرم
کنکور تربیت بدنی دادم رتبم هنوز مشخص نیست چون فقط د‌و روز گذشته از کنکور
فقط خداکنه رتبم خوبشه
اینارو ولش
باید دنبال کار بگردم از خانم لی کمک باید بگیرم
پس رفتم سمت دفترش
در زدم چیزی نشنیدم  درو اروم باز کردم کسی داخل اتاق نبود
چشمم افتاد به ساعت عه چقد زوده
یهو یادم اومد قبل اینکه بیام اینجا ساعتو دیده بودم
یکی زدم تو سرم
برگشتم رفتم دست و صورتمو بشورم
بعدش ساعت هشت و نیم باید برای صبحونه میرفتیم سلف
از پنجره اتاق بیرونو دیدم میزد هوا خوب باشه
پس تصمیم گرفتم برم تو حیاط ورزش کنم
لباسم خوب بود پس عوض نکردم
اول یکم کشش دادم بعد شروع کردم دور تادور حیاط دویدن
بعد از یه ربع نرم دوی نشستم یه جا که نرم باشه و ۶دیقه coreزدم(یعنی شیش دیقه بدون مکث پشت سر هم شکم زدن)
شکمم داشت میترکید
نشسته بودم در حال درد کشیدن بودم که خانم لی از در وارد شد
قیافمو که دید ترسی سریع اومد سمتم
لی:چی شدی دختر چته
ا.ت:چیزی نیست بابا داشتم ورزش میکردم انقدر شکم زدم داره همین الان سیکس پکام درمیاد
لی:مسخره
ا.ت:راستی کجا بودی این وقت صبح؟
لی:او مگه ننمی
ا.ت:ننت نیستم ولی بچت که هستم
لی:بعله رفته بودم کارای بانکی انجام بدم
ا.ت:باشه منم باور کردم
لی:خب که چی کارم داشتی
ا.ت:اره میخواستم باهات حرف بزنم ولی الان برو منم برم دوش بگیرم بعد صبحونه میام پیشت
لی:باشه منتظرم
لی رفت منم پاشدم رفتم سمت حموم داشتم لباسامو برمیداشتم که یادم اومد عه من که لباسامو نیاوردم
سریع دویدم سمت اتاقمون بچه ها هنوز خواب بودن بعد از اینکه وسایلامو برداشتم داد زدم که بیدار شن و سریع زدم بیرون از اتاق
پنج دیقه ای دوش گرفتم اومدم بیرون هنوز خواب بودن
ساعتو دیدم هفت و نیم بود
ا.ت:بهتون اجازه میدم ده دیقه دیگه بخوابین
سویون:ایششش
یکی از کتابامو برداشتم رفتم حیاط از ادامه جایی که خونده بودم شروع کردم
یه ربع گذشت تقریبا بیست صفحه خوندم
رفتم داخل هنوز بیدار نشده بودن
ا.ت:بیدار شین همه بچه ها تو سلفن فقط شماها موندین
رو وون:الان همه خوراکیارو میخورن
چو یونگ:ساعت هنوز یک ربع به هشته و ما هشتو نیم باید تو سلف باشیم
سویون:ا.تتتتتت پاره ایی
ا.ت:وا خب به من چه
از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت سلف
(به مسئول غذا میگیم آجوما)
دیدم اجوما نشسته رفتم پیشش
ا.ت:صبح بخیر اجومااا
اجوما:صبح توام بخیر دخترم چقدر زود بیدار شدی
ا.ت:از هفته بیدارم
أجوما:اوو چه خبره دختر
ا.ت:اخه استرس رتبه مو دارم
اجوما:نگران نشو دختر تو میتونی
ا.ت:آجوما همش به این فکر میکنم که شاید اگه بیشتر میخوندم رتبم میشد یک
اجوما:حتما نباید رتبت بشه یک که تو با اینهمه سختی فقط بایه کتاب که مدرسه بهت داده رتبه سه رقمیم بگیری خیلی خوبه
ا.ت:نمیدونم آجوما همش میگم شاید کافی نیست
اجوما:به خودت اعتماد داشته باش
ا.ت:مرسی اجوما حالا بگو برای صبحونه چی داریم
آجوما :امروز منو فرق داره کره بادوم زمینی مربا هویج نون تست خرما خامه عسل و تخم مرغ آبپز
ا.ت:ایول چه مقوین
نشستم همونجا تا تایم صبحونه بشه
یکی یکی همه اومدن
اون سه تا کله پوکم طبق معمول اخرین نفرات اومدن
منم که اولین نفر گرفته بودم برای‌خودمو منتظر اونا نشسته بودم
اومدن نشستن هیچی‌نگفتن
ا.ت:سلام صبح شماام بخیر
چو:صبحت بخیر
رو وون:صبحت بخیر‌اونی
سویون:صبح بخیر دلقک روزگار
ا.ت:زشته
سویون:برو بابا
صبحونمونو خوردیم که بچه ها رفتن تو اتاقشون منم رفتم سمت اتاق لی جون
در زدم
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
دیدگاه ها (۰)

پارت۳پرورشگاهorphanageلی:چیشده دختر جون دوباره داری خودتو اذ...

پارت۲پرورشگاهorphanageهمه هم اتاقیاشم دارن میخندنا.ت:میتونم ...

عشق دروغین

مجسمه خونی p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط