پارت بیست و هفتم

پارت : بیست و هفتم
( فردا صبح زود جنی و لشکرش به همراه برگه ی طلاق فرانسه رو برای همیشه ترک کردن)
( یکسال بعد....)
( بین فرانسه و ایتالیا برای اولین بار مرزی سخت و استوار درست شد و ایتالیا و فرانسه از هم جدا شدن ... ایتالیا و فرانسه به عنوان قدرتمندترین کشور ها باقی موندن و حتی قدرتمندتر شدن ، همه اش هم به خاطر عدالت و انصاف ته و جنی بود ، توی این یکسال جنی توی مراسماتی که ته حظور داشت شرکت نکرد .. هیچ ارتباطی با فرانسه برقرار نکرد ، ته تنها چیزی که از جنی براش باقی مونده بود اون وسیله هایی بود که جنی پس داده بود ، اما جنی چون هیچ وسیله ای برای نمونده بود فقط یاد ته در قلبش روز به روز روشن تر میشد .. )
( اسپانیا ، با اینکه جزو ضعیف ترین ها بود اما با نفوذ داخلی ی کمی که داشت و آرایش حرفه ای لشکرش موفق شد به فرانسه حمله بکنه ، ته و لشکرش برای دفاع رفتن اما محاصره شده بودن ، خبر به گوش جنی رسید )
* جنی ویو :*
داشتم به کارهام رسیدگی میکردم که خبرچینم برام خبر آورد که پادشاه احمق اسپانیا به فرانسه حمله کرده و ته و لشکرش رو محاصره کرده ، خیلی خوب ته رو میشناختم ، حتما خودش رو به کشتن میداد ... یعنی... چی کار کنم... اصلا به من چه... نه ... آخه... اصلا این وصیت پدرمه اصلا هم به احساساتم ربطی ندارد فقط براش کمک میفرستم که به وصیت پدرم عمل کرده باشم ! ( ارواح عمت🫣😂)
( قلب جنی تاقت نیاورد و یک لشکر قدرتمند به فرمانده ای خودش برای کمک به ته فرستاد ، ناگفته نماند که هیچکس خبر نداشت پشت نقاب فرمانده ، جنی است )
* ته ویو :*
داشتم به سختی با لشکریانم دووم نیاوردم که یکدفعه صدای سم اسب ها زمین رو به لرزه در آورد ، یک لشکر عظیم که پرچم ایتالیا رو بدست داشتن با یک فرمانده ی قیور به کمک ما اومدن ، در عرض چند ساعت لشکر دشمن مهار شد و عقب نشینی کردند و ما از محاصره خارج شدیم ، فقط مونده بود که اونها رو از مرز خارج کنیم که اون رو جنگ فردا صبح مشخص میکرد ، خیلی خسته بودم توی چادر من و فرمانده ی ایتالیا بودیم فقط...
ته: کی شما رو فرستاد ؟..
فرمانده ( جنی ): بانو جنی طبق وصیت پدرشون دستور دادن که به کمکتون بیایم
ته : چه صدای .. آشنایی داری....
فرمانده ( جنی ): فقط .... یکم سرما خوردم
ته : منو یاد اولین و آخرین عشقم می‌ندازی.... لعنت به من.... سر اشتباهی که کردم از دستش دادم ... خیلی وقته که ندیدمش ..
فرمانده ( جنی ): تو.... پشیمونی؟..... یعنی.... هنوز هم .... دوستش داری؟
ته : معلومه که اره ، اگر زمان به عقب بر میگشت .. هیچوقت نمیزاشتم اعتمادش بهم و قلب پاکش خدشه دار بشه ... حق میدم بهش قضاوت بی جا کردم و اونو رنجوندم ....
فرمانده ( جنی ) : تو.... تو..... پس چرا با میلا میخواستی ازدواج بکنی ؟ دوستش داشتی ؟ یعنی میخوای بگی از اول اینا به خاطر پیچوندن بانو جنی نبود ؟
ته : شوخی می‌کنی ؟ من از همون اول مست عشق جنی بودم.... فکر کردم با اون کار شاید حسودی کنه و برگرده ، شاید چون اونقدر دوستش دارم خشم جلوی چشام رو گرفته بود ....به جون خودم قسم میلا جای توی قلب من نداشت ، من حتی از صد کیلومتریش هم رد نشدم ... یادمه روز آتیش سوزی جنی چندتا چک آبدار خوابوند زیر گوش من و میلا ، میدونستم دلش به خاطر اینکه اون روز روش دست بلند کرده بودم شکسته ... کاش دستم می‌شکست و اشکش رو در نمی‌آوردم ... اصلا چرا دارم این ها رو برای تو میگم ....
فرمانده ( جنی): شاید این درست ترین کاری بود که بعد تموم این مدت انجام دادیم ، آنقدر عاشق هم بودیم که یادمون رفت بهم یاد آوریش کنیم ، یادمون رفت که باهم حرف بزنیم .......
ته : چی ؟ چی میگی؟ ( با تعجب)
( جنی نقابشو در میاره )
جنی : فکر نمی‌کردم بعد تموم این مدت اینجا فرصت حرف زدن پیدا کنیم پسر عمو ...
ته : جنی ؟؟؟؟؟!!!
جنی : فکر میکردم اون گرد و خاکی که روی قلبم نشسته بود با هیچ چیز پاک نمیشد اما.... خاک که خودت ریختی رو خودت جمع کردی جناب کیم... دلتنگت بودم.. همسر من ....
ته : من خیلی بیشتر دلتنگت بودم عزیزکرده ی من ....
( ته و جنی اونشب بعد از مدتها دلتنگی با عشقی دوباره کنار هم به خواب رفتن.....)
دیدگاه ها (۷)

★ دعوتنامه سالگرد دوستی★سلام به تمام فالور ها و بیننده های ع...

به گونه عمیق و آشنایی که شاید.....

پارت : بیست و شیشم ( ته با غم و نگرانی روی صندلی اش نشسته بو...

پارت : بیست و چهارم ( ته با وحشت هر طرفی رو نگاه می کرد جنی...

پارت : بیست و سوم ( ته لباسش رو پوشید و با غم رفت توی اتاق ج...

پارت : بیستم ( خبر به ته میرسه ، اون بشدت عصبانی میشه جوری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط