آدمیزاد عجب قصهی عجیبیست؛
آدمیزاد عجب قصهی عجیبیست؛
گاهی برای بهدست آوردنِ دنیا میدود،
و در میانِ راه، خودش را گم میکند.
به ستارهها چشم میدوزد،
اما زیباییِ ماه را فراموش میکند؛
به فردا فکر میکند،
و امروز را از دست میدهد.
دستش پر از آرزوست،
اما دلش خالی از آرامش.
برای حرفِ مردم زندگی میکند،
و از صدای قلبِ خودش میترسد.
چه حماقتِ شیرینی دارد آدمیزاد؛
بارها از یک زخم میشکند،
و باز هم به عشق ایمان میآورد.
شاید همین حماقت است
که او را انسان نگه میدارد؛
همین که با وجودِ همهی شکستها،
هنوز امیدوار است.
گاهی برای بهدست آوردنِ دنیا میدود،
و در میانِ راه، خودش را گم میکند.
به ستارهها چشم میدوزد،
اما زیباییِ ماه را فراموش میکند؛
به فردا فکر میکند،
و امروز را از دست میدهد.
دستش پر از آرزوست،
اما دلش خالی از آرامش.
برای حرفِ مردم زندگی میکند،
و از صدای قلبِ خودش میترسد.
چه حماقتِ شیرینی دارد آدمیزاد؛
بارها از یک زخم میشکند،
و باز هم به عشق ایمان میآورد.
شاید همین حماقت است
که او را انسان نگه میدارد؛
همین که با وجودِ همهی شکستها،
هنوز امیدوار است.
- ۴۳۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط