گم شدم در کوچههای چشمِ یار،
گم شدم در کوچههای چشمِ یار،
بینشان، بیراه، بیصبر و قرار.
هر کجا رفتم، نشانش بود و بس،
در دلم پیچیده بود عطرِ بهار.
عقل میگفت از این آتش گذر،
دل نمیشنید جز آوازِ نگار.
شب به شب نامش چراغِ راه شد،
تا نمانم در سیاهیهای تار.
من خودم را جستوجو کردم ولی،
گم شدم در خندههای دلفریبِ یار.
گرچه از من جز غباری نماند،
خوشتر آن باشد که گردم خاکِ یار.
بینشان، بیراه، بیصبر و قرار.
هر کجا رفتم، نشانش بود و بس،
در دلم پیچیده بود عطرِ بهار.
عقل میگفت از این آتش گذر،
دل نمیشنید جز آوازِ نگار.
شب به شب نامش چراغِ راه شد،
تا نمانم در سیاهیهای تار.
من خودم را جستوجو کردم ولی،
گم شدم در خندههای دلفریبِ یار.
گرچه از من جز غباری نماند،
خوشتر آن باشد که گردم خاکِ یار.
- ۷۲۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط