گم شدم در کوچه‌های چشمِ یار،

گم شدم در کوچه‌های چشمِ یار،
بی‌نشان، بی‌راه، بی‌صبر و قرار.

هر کجا رفتم، نشانش بود و بس،
در دلم پیچیده بود عطرِ بهار.

عقل می‌گفت از این آتش گذر،
دل نمی‌شنید جز آوازِ نگار.

شب به شب نامش چراغِ راه شد،
تا نمانم در سیاهی‌های تار.

من خودم را جست‌وجو کردم ولی،
گم شدم در خنده‌های دل‌فریبِ یار.

گرچه از من جز غباری نماند،
خوش‌تر آن باشد که گردم خاکِ یار.
دیدگاه ها (۰)

آدمیزاد عجب قصه‌ی عجیبی‌ست؛گاهی برای به‌دست آوردنِ دنیا می‌د...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم که ه...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁸ | اون مال منهدستِ جونکوک رویِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط