in your eyes
#in_your_eyes
part_108
ویو کایلا
زمان خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت
اونقدر که وقتی دوباره چشم باز کردم، وارد ماه هفتم بارداریم شده بودم
شکمم حالا دیگه کاملاً معلوم بود...
و کوچولومون هر روز بیشتر خودش رو بهمون یادآوری میکرد
چند هفته قبل...
بالاخره رفته بودیم سونوگرافی
همون روزی که فهمیدیم..
قراره یه دختر کوچولو داشته باشیم
از همون لحظه، انگار همه بیشتر از قبل ذوق داشتن
کارینا تقریباً هر هفته با یه پاکت خرید جدید جلوی در خونه ظاهر میشد و با ذوق میگفت:
فقط یه دست لباس دیدم... نتونستم نخرم.
رزیتا از همون موقع افتاده بود دنبال ست کردن لباسهای من و دخترمون
لیا هم که از اونا بدتر
اتاق کوچولومون هم کمکم آماده شده بود
یه اتاق کوچیک با دیوارهای سفید، پردههای کرم و عروسکهایی که بیشترشون هدیهی بقیه بودن
تهیونگ هنوز هر بار که میاومد، یه اسم جدید پیشنهاد میداد
و هر بار، جونگکوک همون لحظه ردش میکرد
دعواشون سر اسم بچه، تقریباً شده بود برنامهی ثابت دیدارامون
اما از بین همه...
جونگکوک از همه بیشتر عوض شده بود
از همون روز...
بیشتر از قبل حواسش به من بود
هر شب قبل از خواب، آروم کنارم می نشست
با حوصله شکمم رو ماساژ میداد...
بعد دستش رو همونجا نگه میداشت و با لبخند منتظر میموند
هر بار که دختر کوچولومون تکون میخورد، چشمهای جونگکوک برق میزد
همون لحظه با ذوق میگفت:
دیدی؟ جواب باباشو داد...
بعد دوباره خیلی آروم باهاش حرف میزد
از روزش تعریف میکرد
از جاهایی که بعداً قراره با هم بریم
از لباسهای کوچولویی که براش خریده بود
حتی بعضی شبها براش قصه میخوند
و من...
فقط مینشستم و نگاهش میکردم
چون هر روز بیشتر مطمئن میشدم
قبل از اینکه دخترمون به دنیا بیاد
یه نفر دیوونهوار عاشقش شده بود.
براتون یه پارت دیگه هم نوشتم🫠
«مدیونین فکر کنین به دخترشون حسودی میکنم🤧💔»
دخترا لطفا پارت های قبل هم لایک کنین 💋
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_108
ویو کایلا
زمان خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت
اونقدر که وقتی دوباره چشم باز کردم، وارد ماه هفتم بارداریم شده بودم
شکمم حالا دیگه کاملاً معلوم بود...
و کوچولومون هر روز بیشتر خودش رو بهمون یادآوری میکرد
چند هفته قبل...
بالاخره رفته بودیم سونوگرافی
همون روزی که فهمیدیم..
قراره یه دختر کوچولو داشته باشیم
از همون لحظه، انگار همه بیشتر از قبل ذوق داشتن
کارینا تقریباً هر هفته با یه پاکت خرید جدید جلوی در خونه ظاهر میشد و با ذوق میگفت:
فقط یه دست لباس دیدم... نتونستم نخرم.
رزیتا از همون موقع افتاده بود دنبال ست کردن لباسهای من و دخترمون
لیا هم که از اونا بدتر
اتاق کوچولومون هم کمکم آماده شده بود
یه اتاق کوچیک با دیوارهای سفید، پردههای کرم و عروسکهایی که بیشترشون هدیهی بقیه بودن
تهیونگ هنوز هر بار که میاومد، یه اسم جدید پیشنهاد میداد
و هر بار، جونگکوک همون لحظه ردش میکرد
دعواشون سر اسم بچه، تقریباً شده بود برنامهی ثابت دیدارامون
اما از بین همه...
جونگکوک از همه بیشتر عوض شده بود
از همون روز...
بیشتر از قبل حواسش به من بود
هر شب قبل از خواب، آروم کنارم می نشست
با حوصله شکمم رو ماساژ میداد...
بعد دستش رو همونجا نگه میداشت و با لبخند منتظر میموند
هر بار که دختر کوچولومون تکون میخورد، چشمهای جونگکوک برق میزد
همون لحظه با ذوق میگفت:
دیدی؟ جواب باباشو داد...
بعد دوباره خیلی آروم باهاش حرف میزد
از روزش تعریف میکرد
از جاهایی که بعداً قراره با هم بریم
از لباسهای کوچولویی که براش خریده بود
حتی بعضی شبها براش قصه میخوند
و من...
فقط مینشستم و نگاهش میکردم
چون هر روز بیشتر مطمئن میشدم
قبل از اینکه دخترمون به دنیا بیاد
یه نفر دیوونهوار عاشقش شده بود.
براتون یه پارت دیگه هم نوشتم🫠
«مدیونین فکر کنین به دخترشون حسودی میکنم🤧💔»
دخترا لطفا پارت های قبل هم لایک کنین 💋
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۹k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط