in your eyes
#in_your_eyes
part_107
ویو کایلا
چند روز بعد...
بچهها خونهی ما جمع شده بودن
جونگکوک، تهیونگ و جیمین یه گوشهی سالن نشسته بودن و مشغول صحبت بودن
گاهی هم بین حرفاشون شوخی میکردن و صدای خندشون توی خونه میپیچید
من، لیا، رزیتا و کارینا هم روی مبل کنار هم نشسته بودیم
رزیتا داشت یه داستانی رو تعریف میکرد
لیا اون وسط ادا های بامزه در میآورد که باعث میشد بخندیم
کارینا اما از وقتی اومده بود بیشتر از اینکه حواسش به حرفای ما باشه..
هر چند دقیقه یه بار نگاش روی شکم من میافتاد
آخر سر دیگه طاقت نیاورد
آروم از جاش بلند شد و کنارم نشست
بعد خیلی آروم سرش رو روی شکمم گذاشت
خیلی مواظب بود که هیچ فشاری به شکمم نیاد
چند ثانیه هیچی نگفت...
بعد با یه لبخند قشنگ زمزمه کرد:
سلام کوچولو... من عمهتم
همه با خنده نگاش کردیم
کارینا دوباره خیلی آروم گفت:
کی میای پیشمون؟ من کلی برنامه برات دارم...
یه لحظه مکث کرد
بعد با همون لحن شیطونش ادامه داد:
فقط یه خواهش... مامانت خیلی شیطونه... تو مثل بابات آروم باش، باشه؟
نتونستم جلوی خندمو بگیرم:
کاریناااا
سرش رو بلند کرد و با قیافهی کاملاً جدی گفت:
چیه؟ دارم با بچه حرف میزنم
لیا خندید و آروم گفت:
اول بذار به دنیا بیاد، بعد نصیحتش کن
کارینا شونه بالا انداخت:
از الان باید شروع کنم اینجوری نمیشه
رزیتا هم با لبخند دستش رو خیلی آروم روی شکمم گذاشت:
به نظرتون الان صدامونو میشنوه؟
از اون طرف سالن، جیمین که حواسش به حرفای ما بود، با خنده گفت:
اگه میشنوه، الان داره با خودش میگه اینا چرا انقدر حرف میزنن؟
صدای خندهی همه بلند شد
تهیونگ یه نگاه کوتاه به شکمم انداخت، بعد رو به جونگکوک گفت:
به نظرم از الان باید براش آرزوی صبر کنیم
جونگکوک با لبخند آرومی گفت:
نه... فقط کافیه اخلاق مامانش رو نگیره
با اخم الکی بهش نگاه کردم:
یعنی اخلاق من بده؟
جونگکوک خیلی سریع با خنده گفت:
نه... فقط... پرانرژیه
تهیونگ زیر لب خندید:
دمت گرم... خوب جمعش کردی
و دوباره...
خنده کل خونه رو پر کرد
اون لحظه...
بیشتر از هر وقت دیگهای فهمیدم...
این کوچولو...
قراره با کلی آدم که عاشقشن بزرگ بشه...
دخترا رمان داره تموم میشه🫠
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_107
ویو کایلا
چند روز بعد...
بچهها خونهی ما جمع شده بودن
جونگکوک، تهیونگ و جیمین یه گوشهی سالن نشسته بودن و مشغول صحبت بودن
گاهی هم بین حرفاشون شوخی میکردن و صدای خندشون توی خونه میپیچید
من، لیا، رزیتا و کارینا هم روی مبل کنار هم نشسته بودیم
رزیتا داشت یه داستانی رو تعریف میکرد
لیا اون وسط ادا های بامزه در میآورد که باعث میشد بخندیم
کارینا اما از وقتی اومده بود بیشتر از اینکه حواسش به حرفای ما باشه..
هر چند دقیقه یه بار نگاش روی شکم من میافتاد
آخر سر دیگه طاقت نیاورد
آروم از جاش بلند شد و کنارم نشست
بعد خیلی آروم سرش رو روی شکمم گذاشت
خیلی مواظب بود که هیچ فشاری به شکمم نیاد
چند ثانیه هیچی نگفت...
بعد با یه لبخند قشنگ زمزمه کرد:
سلام کوچولو... من عمهتم
همه با خنده نگاش کردیم
کارینا دوباره خیلی آروم گفت:
کی میای پیشمون؟ من کلی برنامه برات دارم...
یه لحظه مکث کرد
بعد با همون لحن شیطونش ادامه داد:
فقط یه خواهش... مامانت خیلی شیطونه... تو مثل بابات آروم باش، باشه؟
نتونستم جلوی خندمو بگیرم:
کاریناااا
سرش رو بلند کرد و با قیافهی کاملاً جدی گفت:
چیه؟ دارم با بچه حرف میزنم
لیا خندید و آروم گفت:
اول بذار به دنیا بیاد، بعد نصیحتش کن
کارینا شونه بالا انداخت:
از الان باید شروع کنم اینجوری نمیشه
رزیتا هم با لبخند دستش رو خیلی آروم روی شکمم گذاشت:
به نظرتون الان صدامونو میشنوه؟
از اون طرف سالن، جیمین که حواسش به حرفای ما بود، با خنده گفت:
اگه میشنوه، الان داره با خودش میگه اینا چرا انقدر حرف میزنن؟
صدای خندهی همه بلند شد
تهیونگ یه نگاه کوتاه به شکمم انداخت، بعد رو به جونگکوک گفت:
به نظرم از الان باید براش آرزوی صبر کنیم
جونگکوک با لبخند آرومی گفت:
نه... فقط کافیه اخلاق مامانش رو نگیره
با اخم الکی بهش نگاه کردم:
یعنی اخلاق من بده؟
جونگکوک خیلی سریع با خنده گفت:
نه... فقط... پرانرژیه
تهیونگ زیر لب خندید:
دمت گرم... خوب جمعش کردی
و دوباره...
خنده کل خونه رو پر کرد
اون لحظه...
بیشتر از هر وقت دیگهای فهمیدم...
این کوچولو...
قراره با کلی آدم که عاشقشن بزرگ بشه...
دخترا رمان داره تموم میشه🫠
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۱k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط