#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۳: وقتی صبر تمام میشود
در اتاق هنوز سنگینی عجیبی بود.
همان لحظه در با عجله باز شد.
تهیونگ وارد شد و نگاهش سریع دور اتاق چرخید.
از پادشاه و ملکه، به یهجین…
بعد روی سوآ و جونگکوک ثابت ماند.
چند قدم جلو آمد.
_ پس اینجا جمع شدید…
بعد آرامتر اضافه کرد:
_ شنیدم دوباره شلوغ شده.
جونگکوک با اخم کوتاهی نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
نگاهش جدی شد.
_ سوآ…
سوآ با تردید نگاهش کرد.
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
_ تو دیشب نتونستی خودتو کنترل کنی.
چند نفر با تعجب نگاهشان را به او دوختند.
اتاق یکدفعه ساکت شد.
سوآ انگار برای لحظهای نفس کشیدن را فراموش کرد.
همان موقع جونگکوک ناگهان دست سوآ را محکم گرفت.
همه نگاهها سمتشان برگشت.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
_ بسه دیگه!
نگاهش بین پادشاه و ملکه چرخید.
_ این آزمون مسخره رو جمعش کنید.
صدایش بلندتر شد.
_ چرا باید فقط برای اینکه سوآ پیش مردی بمونه که عاشقشه اینقدر زجر بکشه؟!
دست سوآ را محکمتر گرفت.
_ مگه اسباببازیه؟!
فضای اتاق سنگین شد.
ملکه اخم کرد.
_ ولیعهد...
اما جونگکوک نگذاشت حرفش را کامل کند.
_ نه! این دیگه از حد گذشته.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ من اصلاً نمیخوام پادشاه بشم.
چند نفر با شوک به او نگاه کردند.
جونگکوک بدون مکث ادامه داد:
_ نه من کسیام که دنبال تاج و تخت باشه، نه سوآ کسیه که دنبال قدرت باشه.
نگاهش لحظهای به سوآ افتاد.
_ اون فقط یه دختر سادهست که یه زندگی ساده میخواد.
یهجین که تا آن لحظه ساکت بود، با ناراحتی گفت:
_ تو قبلاً اینجوری نبودی.
همه نگاهشان سمت او رفت.
یهجین با عصبانیت ادامه داد:
_ از وقتی این دختر وارد زندگیت شد اینجوری شدی.
جونگکوک حتی یک ثانیه هم صبر نکرد.
با نگاه تندی به او گفت:
_ تو خفه شو.
چند نفر در اتاق نفسشان را در سینه حبس کردند.
_ دخالت نکن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۱۳: وقتی صبر تمام میشود
در اتاق هنوز سنگینی عجیبی بود.
همان لحظه در با عجله باز شد.
تهیونگ وارد شد و نگاهش سریع دور اتاق چرخید.
از پادشاه و ملکه، به یهجین…
بعد روی سوآ و جونگکوک ثابت ماند.
چند قدم جلو آمد.
_ پس اینجا جمع شدید…
بعد آرامتر اضافه کرد:
_ شنیدم دوباره شلوغ شده.
جونگکوک با اخم کوتاهی نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش رفت سمت سوآ.
نگاهش جدی شد.
_ سوآ…
سوآ با تردید نگاهش کرد.
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
_ تو دیشب نتونستی خودتو کنترل کنی.
چند نفر با تعجب نگاهشان را به او دوختند.
اتاق یکدفعه ساکت شد.
سوآ انگار برای لحظهای نفس کشیدن را فراموش کرد.
همان موقع جونگکوک ناگهان دست سوآ را محکم گرفت.
همه نگاهها سمتشان برگشت.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
_ بسه دیگه!
نگاهش بین پادشاه و ملکه چرخید.
_ این آزمون مسخره رو جمعش کنید.
صدایش بلندتر شد.
_ چرا باید فقط برای اینکه سوآ پیش مردی بمونه که عاشقشه اینقدر زجر بکشه؟!
دست سوآ را محکمتر گرفت.
_ مگه اسباببازیه؟!
فضای اتاق سنگین شد.
ملکه اخم کرد.
_ ولیعهد...
اما جونگکوک نگذاشت حرفش را کامل کند.
_ نه! این دیگه از حد گذشته.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_ من اصلاً نمیخوام پادشاه بشم.
چند نفر با شوک به او نگاه کردند.
جونگکوک بدون مکث ادامه داد:
_ نه من کسیام که دنبال تاج و تخت باشه، نه سوآ کسیه که دنبال قدرت باشه.
نگاهش لحظهای به سوآ افتاد.
_ اون فقط یه دختر سادهست که یه زندگی ساده میخواد.
یهجین که تا آن لحظه ساکت بود، با ناراحتی گفت:
_ تو قبلاً اینجوری نبودی.
همه نگاهشان سمت او رفت.
یهجین با عصبانیت ادامه داد:
_ از وقتی این دختر وارد زندگیت شد اینجوری شدی.
جونگکوک حتی یک ثانیه هم صبر نکرد.
با نگاه تندی به او گفت:
_ تو خفه شو.
چند نفر در اتاق نفسشان را در سینه حبس کردند.
_ دخالت نکن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۵۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط