رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۴۶ }🌷
دختر خواست قدمی دیگه ای به جلو برداره که با داد فردی سرشو بالا آورد...
~ دختره مریض دست بچه خواهر من توی دست تو چیکار میکنه...
با سرعت به سمت دو دختر رفت و دست جینارو از دست دختر بیرون کشید...
£ خاله این چه کاریه...؟!
~ تو نمی دونی این دختر چه مرضی آورده به جون خانواده ما...
برو پیش مامانت بشین...
× دختر با تعجب به زن جادوگر روبه روش نگاه میکرد...
~ چیه دختره گور به گور شده ... چرا داری با اون چشمات اونجوری نگام میکنی....
× دختره نگاهشو از زن گرفت و به پسر روی مبل داد...
پسر ریلکس نشسته بود و سرش با برگه گرم کرده بود...
انگار نه انگار که داشت یک دختر اینجا بازیچه دست مادرش میشد....
~ گمشو تو اتاقت... دوست ندارم فردی که به ما تعلق نداره اینجا باشه...
تو باید خدمتکاری کنی نه اینجا وایسی با اون چشمات نگام کنی...
حرفشو تکه دار گفت و به چشمای دختر زل زد ...
× دختر که نمی تونست بیشتر از این تحمل کنه شونشو به زن زد و از کنارش رد شد...
با تند ترین حالت ممکن از پله ها بالا میرفت تا صدای غر غر های زن رو نشونه....
به اتاقش رسید خواست درو باز کنه که با داد مادر پسر دستش روی دستگیره خشک شد...
~ دیدی چطوری نگام کرد و زد به شونم تهیونگ... امشب تکلیفشو روشن میکنی و گر نه من میدونم و تو...
× زنکه جادوگر....
دختر حرفشو زمزمه کرد و وارد اتاق شد..
به سمت تخت رفت و سرشو روی بالشت گذاشت...
× دوست دارم از همه دور باشم ... دوره دور...
بغض چند دقیقه پیشش که به زور توی سینش حفس کرده بود شکست و شروع کرد به گریه کردن...
ویو چند ساعت بعد....
🌷 ادامه دارد ....✨
اگه حمایت کنید هر روز سه تا پارت داریم مثل امروز 😍
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
دختر خواست قدمی دیگه ای به جلو برداره که با داد فردی سرشو بالا آورد...
~ دختره مریض دست بچه خواهر من توی دست تو چیکار میکنه...
با سرعت به سمت دو دختر رفت و دست جینارو از دست دختر بیرون کشید...
£ خاله این چه کاریه...؟!
~ تو نمی دونی این دختر چه مرضی آورده به جون خانواده ما...
برو پیش مامانت بشین...
× دختر با تعجب به زن جادوگر روبه روش نگاه میکرد...
~ چیه دختره گور به گور شده ... چرا داری با اون چشمات اونجوری نگام میکنی....
× دختره نگاهشو از زن گرفت و به پسر روی مبل داد...
پسر ریلکس نشسته بود و سرش با برگه گرم کرده بود...
انگار نه انگار که داشت یک دختر اینجا بازیچه دست مادرش میشد....
~ گمشو تو اتاقت... دوست ندارم فردی که به ما تعلق نداره اینجا باشه...
تو باید خدمتکاری کنی نه اینجا وایسی با اون چشمات نگام کنی...
حرفشو تکه دار گفت و به چشمای دختر زل زد ...
× دختر که نمی تونست بیشتر از این تحمل کنه شونشو به زن زد و از کنارش رد شد...
با تند ترین حالت ممکن از پله ها بالا میرفت تا صدای غر غر های زن رو نشونه....
به اتاقش رسید خواست درو باز کنه که با داد مادر پسر دستش روی دستگیره خشک شد...
~ دیدی چطوری نگام کرد و زد به شونم تهیونگ... امشب تکلیفشو روشن میکنی و گر نه من میدونم و تو...
× زنکه جادوگر....
دختر حرفشو زمزمه کرد و وارد اتاق شد..
به سمت تخت رفت و سرشو روی بالشت گذاشت...
× دوست دارم از همه دور باشم ... دوره دور...
بغض چند دقیقه پیشش که به زور توی سینش حفس کرده بود شکست و شروع کرد به گریه کردن...
ویو چند ساعت بعد....
🌷 ادامه دارد ....✨
اگه حمایت کنید هر روز سه تا پارت داریم مثل امروز 😍
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍
- ۲.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط