رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۴۵ }🌷
× جینا از پدرت نگفتی ...
پدرت کجا.....
حرف دختر کامل نشده بود که صدای کفش های پاشنه بلند محکم فردی روی پارکت های چوبی عمارت پخش شد...
£ کیه...
× منم نمی دونم ...
جینا از جاش بلند شد و روی تاب ایستاد...
× جینا کیه...
دختر با کنجکاوی پرسید ولی با حرف دختر
انگار شمشیر زهر آلودی به قلبش فرو شد ...
£ مامان تهیونگ...
×......
£ بیا بریم...
هی ات خوبی...
دختر که تازه به خودش اومده بود ... سری تکون داد و دست دختر کنارش رو گرفت ...
× اره خوبم
£ بریم داخل...
× چی... نه نه ...
دختر با ترس حرفشو زمزمه کرد..
£ ات مشکلی پیش اومده...
× خوب مید....
× دختر ادامه حرفش رو غورت داد...
دوست نداشت کسی از ترسش از اون زن چیزی بدونه...
میترسید اونم مثل خالش باشه ...
به هر حال خالش بود ..و اگه چیزی میگفت ممکن بود رفتارش باهاش تغییر کنه ...
× نه چیزی نیست بریم داخل...
× قدمی جلو تر از جینا رفت ولی با گرفته شدن دستش توسط کسی برگشت...
£ باهم بریم...
× دختر لبخندی زد و سری تکون داد...
× باشه جینا...
× به در عمارت رسیدن که دوباره استرس به سراغ دختر اومد...
نمی دونست که چه آشی اون زن برای دختر درست کرده بود ... و همین باعث میشد دختر بیشتر استرس بگیره...
جینا با همون روش تهیونگ به در نقه ای زد که در باز شد...
× دختر تعجب کرده بود..
همه بلد بودن به جز اون...
دست توی دست هم قدم اول رو به داخل عمارت برداشتن
که نگاها به سمت اونا برگشت ...
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای 😍 ⭐ 👑
× جینا از پدرت نگفتی ...
پدرت کجا.....
حرف دختر کامل نشده بود که صدای کفش های پاشنه بلند محکم فردی روی پارکت های چوبی عمارت پخش شد...
£ کیه...
× منم نمی دونم ...
جینا از جاش بلند شد و روی تاب ایستاد...
× جینا کیه...
دختر با کنجکاوی پرسید ولی با حرف دختر
انگار شمشیر زهر آلودی به قلبش فرو شد ...
£ مامان تهیونگ...
×......
£ بیا بریم...
هی ات خوبی...
دختر که تازه به خودش اومده بود ... سری تکون داد و دست دختر کنارش رو گرفت ...
× اره خوبم
£ بریم داخل...
× چی... نه نه ...
دختر با ترس حرفشو زمزمه کرد..
£ ات مشکلی پیش اومده...
× خوب مید....
× دختر ادامه حرفش رو غورت داد...
دوست نداشت کسی از ترسش از اون زن چیزی بدونه...
میترسید اونم مثل خالش باشه ...
به هر حال خالش بود ..و اگه چیزی میگفت ممکن بود رفتارش باهاش تغییر کنه ...
× نه چیزی نیست بریم داخل...
× قدمی جلو تر از جینا رفت ولی با گرفته شدن دستش توسط کسی برگشت...
£ باهم بریم...
× دختر لبخندی زد و سری تکون داد...
× باشه جینا...
× به در عمارت رسیدن که دوباره استرس به سراغ دختر اومد...
نمی دونست که چه آشی اون زن برای دختر درست کرده بود ... و همین باعث میشد دختر بیشتر استرس بگیره...
جینا با همون روش تهیونگ به در نقه ای زد که در باز شد...
× دختر تعجب کرده بود..
همه بلد بودن به جز اون...
دست توی دست هم قدم اول رو به داخل عمارت برداشتن
که نگاها به سمت اونا برگشت ...
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای 😍 ⭐ 👑
- ۱.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط