رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۴ }🌷


- که نگهبانا نگات کنند اره...

× میخواستی این لباس رو برام انتخاب نکنی ...
جینا بریم ...


دختر دست دختر کناریش رو گرفت و بدون حرف اضافه ای وارد حیاط عمارت شد...

پسر که توقع این حرکت دختر رو نداشت با این کارش جا خورد....

- فقدر دعا کن ات دستم بهت نرسه ...
¥ داداش زیاد سخت نگیر....
- اینش دیگه به خودم مربوطه.‌‌..

پسر با اعصابنیت روی مبل نشست و دوباره به برگه های داخل دست خالش نگاهی انداخت...

هیچکس نمی دونست اون برگه ها چیه و به چه کار میاد... ولی تهیونگ خوب میدونست اون برگه ها چیه...
و کی باید استفاده کنه ...

ویو ات:

× جینا راست می‌گفت... تاب بزرگی پشت عمارت بود ....

روی تاب نشته بودم و جینا از پشت تاب رو هل میداد...

نه خیلی تند نه خیلی آروم...

درگیر افکارم بودم...

خانوادم کجان‌‌... اصلا منو یادشون هست...

اوناهم خاطراتی که با من داشتن رو فراموش کردن ؟!...

با یاد آوری خاطرات اشکی از گوشه چشمم سور خورد...

با لرزش شونم اشکامو سری پاک کردم و به سمت جینا برگشتم....

£ حالا بیا تو منو تاب بده....

× بیا بشین...

ویو ات:

از روی تاب بلند شدم و جامو با جینا عوض کردم...
× نشستی قشنگ... هول بدم ...؟!

£ ارههه....
× خنده ای به حرفش کردم ...
کمی هول به زیری تاب دادم که تاب تکون خورد...
سرعت رو کم کم بالا میاوردم...
خواستم سرعت رو بیشتر کنم که با حرف جینا دوباره حس لعنتی سراغم اومد..


£ دلم برای بچگیام تنگ شده ... همون موقعی که هیچ ترسی از زندگی نداشتم و فقدر تنها دغدغم خراب شدن عروسکم بود...

×: سرمو پایین انداختم و به زندگی خودم فکر کردم ...
اون شانس داشت ... شانس داشت که توی خانواده پولداری به دنیا اومده بود و یک داداش داره که همیشه پشتشه...
ولی من چی...
نه زندگی باکلاسی داشتم ...


نه مادر و پدری که دوستم داشته باشند...
مطمئنم که به جینا بگم پدر مادرم سر پول ولم کردن مسخرم می‌کنه...

بغض لعنتیم رو غورت دادم و به سمت جینا برگشتم...

که...


🌷ادامه دارد...✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ ✨
دیدگاه ها (۱۸)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط