«The forgotten melody »
«The forgotten melody »
Part 6
(پرش زمانی به فردا صبح )
صبح روز بعد، تهیونگ سر ساعت جلوی کافه منتظر هانول ایستاده بود.
چند دقیقه بعد، هانول با لبخند از راه رسید.
هانول: «آمادهای؟»
تهیونگ: «هنوز نمیدونم کجا میریم.»
هانول: «گفتم که، سورپرایزه.»
هر دو سوار اتوبوس شدند و بعد از مدتی به یه شهر کوچکی رسیدندو بعد هم هردو از اتوبوس پیاده شدند درواقع شهری که هردوی اونها توی بچگی شون زندگی می کردند تا شهری که الان اینجا زندگی می کردند کلا ۴۵ دقیقه راه بود . بعد از مدتی راه رفتند به پارکی کوچک رسیدند.
تهیونگ با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
تهیونگ: «اینجا که...»
هانول لبخند زد.
هانول: «یادت نمیاد؟»
چند قدم جلو رفت و کنار یک درخت بزرگ ایستاد.
هانول: «اینجا اولین جایی بود که با هم دوست شدیم.»
تهیونگ چند لحظه به درخت خیره شد.
بعد آرام خندید.
تهیونگ: «تو اون روز زمین خوردی و من بهت بستنی دادم.»
هانول با خنده گفت:
هانول: «و نصف بستنی خودت رو هم خوردی!»
هر دو خندیدند.
برای مدتی روی نیمکت نشستند و از خاطرات کودکیشان حرف زدند؛ از بازیها، از روزهای بارانی و از آرزوهایی که آن زمان داشتند.
بعد هانول آرام گفت:
هانول: «میدونی... همیشه فکر میکردم شاید یه روز دوباره همدیگه رو ببینیم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
تهیونگ: «منم همینطور.»
هانول لبخند زد.
اما این بار لبخندش کمی غمگین بود.
هانول: «فقط میترسیدم وقتی پیدات کنم، دیگه منو یادت نباشه.»
تهیونگ بدون فکر گفت:
تهیونگ: «بعضی آدما فراموش نمیشن.»
دختر به آرامی به او نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد هانول آهسته گفت:
هانول: «از اینکه دوباره پیدات کردم، خوشحالم.»
تهیونگ هم لبخند زد.
تهیونگ: «منم.»
در همان لحظه، باد ملایمی وزید و چند برگ از درخت پایین افتاد.
هانول یکی از برگها را برداشت.
هانول: «فکر کنم از امروز، دوباره دوستهای قدیمی شدیم.»
تهیونگ خندید.
تهیونگ: «نه... فکر کنم هیچوقت از دوست بودن دست نکشیده بودیم.»
لبخند آرامی روی صورت هانول نشست.
و برای اولین بار بعد از سالها، هر دو احساس کردند چیزی که گم کرده بودند، دوباره پیدا شده است.
پارت هدیه برای روز دختر (´∩。• ᵕ •。∩`)
Part 6
(پرش زمانی به فردا صبح )
صبح روز بعد، تهیونگ سر ساعت جلوی کافه منتظر هانول ایستاده بود.
چند دقیقه بعد، هانول با لبخند از راه رسید.
هانول: «آمادهای؟»
تهیونگ: «هنوز نمیدونم کجا میریم.»
هانول: «گفتم که، سورپرایزه.»
هر دو سوار اتوبوس شدند و بعد از مدتی به یه شهر کوچکی رسیدندو بعد هم هردو از اتوبوس پیاده شدند درواقع شهری که هردوی اونها توی بچگی شون زندگی می کردند تا شهری که الان اینجا زندگی می کردند کلا ۴۵ دقیقه راه بود . بعد از مدتی راه رفتند به پارکی کوچک رسیدند.
تهیونگ با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
تهیونگ: «اینجا که...»
هانول لبخند زد.
هانول: «یادت نمیاد؟»
چند قدم جلو رفت و کنار یک درخت بزرگ ایستاد.
هانول: «اینجا اولین جایی بود که با هم دوست شدیم.»
تهیونگ چند لحظه به درخت خیره شد.
بعد آرام خندید.
تهیونگ: «تو اون روز زمین خوردی و من بهت بستنی دادم.»
هانول با خنده گفت:
هانول: «و نصف بستنی خودت رو هم خوردی!»
هر دو خندیدند.
برای مدتی روی نیمکت نشستند و از خاطرات کودکیشان حرف زدند؛ از بازیها، از روزهای بارانی و از آرزوهایی که آن زمان داشتند.
بعد هانول آرام گفت:
هانول: «میدونی... همیشه فکر میکردم شاید یه روز دوباره همدیگه رو ببینیم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
تهیونگ: «منم همینطور.»
هانول لبخند زد.
اما این بار لبخندش کمی غمگین بود.
هانول: «فقط میترسیدم وقتی پیدات کنم، دیگه منو یادت نباشه.»
تهیونگ بدون فکر گفت:
تهیونگ: «بعضی آدما فراموش نمیشن.»
دختر به آرامی به او نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد هانول آهسته گفت:
هانول: «از اینکه دوباره پیدات کردم، خوشحالم.»
تهیونگ هم لبخند زد.
تهیونگ: «منم.»
در همان لحظه، باد ملایمی وزید و چند برگ از درخت پایین افتاد.
هانول یکی از برگها را برداشت.
هانول: «فکر کنم از امروز، دوباره دوستهای قدیمی شدیم.»
تهیونگ خندید.
تهیونگ: «نه... فکر کنم هیچوقت از دوست بودن دست نکشیده بودیم.»
لبخند آرامی روی صورت هانول نشست.
و برای اولین بار بعد از سالها، هر دو احساس کردند چیزی که گم کرده بودند، دوباره پیدا شده است.
پارت هدیه برای روز دختر (´∩。• ᵕ •。∩`)
- ۸۰۶
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط