#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
" پارت ۵۵"

ویو ا.ت

سه روز از اون روز گذشته بود...



برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، عمارت این چند روز آروم‌تر از همیشه بود.



جونگ‌کوک بیشتر وقتش رو توی اتاق کارش می‌گذروند و من هم کم‌کم به زندگی توی اون عمارت عادت کرده بودم...


...


همین که از پله‌ها پایین اومدم، بوی شیرینی تازه تمام سالن رو پر کرده بود...


متعجب وارد آشپزخونه شدم.


& به به... امروز چه خبره؟


یکی از خدمتکارها با لبخند گفت:
«آشپز جدیدمون داره دسر درست می‌کنه، خانم.»


با ذوق به ظرف روی میز نگاه کردم.


& می‌تونم امتحانش کنم؟


«البته.»


یه قاشق کوچیک برداشتم و مزه‌ش کردم..


& وای... خیلی خوشمزه‌ست!


همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرم اومد...


_ برای صبحونه، دسر می‌خوری؟


از ترس، قاشق از دستم افتاد..


برگشتم.


جونگ‌کوک کنار در ایستاده بود و مثل همیشه دست‌هاش توی جیب شلوارش بود..


اخم مصنوعی کردم.


& نمی‌شه یه بار آروم راه بری؟


_ نه.


چشمامو چرخوندم.

& معلومه...


خواستم دوباره از دسر بخورم که جونگ‌کوک ظرف رو آروم از جلوم کنار کشید..


& هی!


_ اول صبحونه.


& مگه بابامی؟


گوشه‌ی لب مین‌جائه که تازه وارد آشپزخونه شده بود، بالا رفت..


جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره گفت:

_ نه... ولی اگه با شکم خالی فقط شیرینی بخوری، تا ظهر سردرد می‌گیری..


برای چند لحظه ساکت موندم..


حرفش کاملاً جدی بود.


با غرغر آرومی گفتم:
& باشه...

فقط یه تیکه.


جونگ‌کوک ظرف دسر رو دوباره جلوی من گذاشت..


_ بعد از صبحونه.


با حرص لبامو جمع کردم.


& خیلی رئیس‌بازی درمیاری.


بدون اینکه جواب بده، از کنارم رد شد و سمت میز صبحونه رفت..


مین‌جائه آروم نزدیکم شد و با خنده‌ی خیلی کمرنگی گفت:

«خانم... قربان هیچ‌وقت تا حالا درباره‌ی غذا خوردن هیچ‌کس نظر نداده بودن.»


متعجب نگاهش کردم.


& یعنی چی؟


«یعنی... برای اولین باره که نگران می‌شن یکی درست غذا بخوره.»


برای چند لحظه چیزی نگفتم..


بعد ناخودآگاه نگاهم به جونگ‌کوک افتاد که مثل همیشه با چهره‌ای سرد پشت میز نشسته بود...


اما این بار، اون سردی همیشگی برای من، کمی فرق کرده بود..


------------------------------------------


⭐️ادامه دارد.....



مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌿
دیدگاه ها (۰)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۴"خدمتکارها با یک سینی قهوه از انتهای راهرو...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۳"همین که وارد عمارت شدیم، یکی از خدمتکارها...

-ادرس بفرست$سگ بد..یعنی عمارت آپا رو نمیشناسی؟ کلی باهم خاطر...

FORCED LOVEPart:11پلیس مخفی.تهیونگ پیاده شد و درِ سمت من رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط